تبليغاتX
مریم ترین مریم! آنیما
سه شنبه یازدهم تیر 1387
duNgEON
jail

به سمت ِ غربت ِ من نیلوفرانه برگرد

از من نه" من" طلب کن نه بهر ِ خانه برگرد

شمعی به جا نمانده پروانه در قفس مُرد

به سمت ِ قتل و کشتار باری شبانه برگرد

سینه سپر نکردم خواهر به گریه آمد

من "آه" می شوم ولی برادرانه برگرد

نیمه تمام ِ من را شعری تمام می کند

با خط ِ خود غریبم با یک ترانه برگرد

به شست و شوی چشمم تا چند دگر نشینم؟!

هر طور که می شود دید از این زمانه برگرد!

"م ج ی د"

+ | موضوع : عکس نوشته | نوشته شده توسط مجید در 18:53 |
جمعه هفتم تیر 1387
آینه جواب ِ دردامو نداد...

خونه ی اجاره ای عشق نمی خواد!

آینه جواب ِ دردامو نداد!

وقتی من هنوز نمی دونم چمه

واسه فردا به کی رای بدم بیاد!؟

خونه ی اجاره ای هم بی خوده!

اجاره م خرج ِ گرفتاریم شده!

باید با خودم بسازم یا زنم؟

خدایا حرفامو با کی بزنم؟!

خونه ی اجاره ای عشق نمی خواد!

دکتر ِ قلب واسه چی کوتاه بیاد؟!

واسه اینکه هر دو مونم آدم ایم!؟

واسه اینکه هر دو با هم باز کم ایم!؟

هنوزم زوده برای دیر شدن!

کیک ِزرد و با اسانس ِ فقر بزن!

هنوزم زوده برای دیر شدن!

کیک ِزرد و با اسانس ِ فقر بزن!

 

روزنوشت: گرفتار درس هستم! باید یه قسمت ِ "آنلاین نوشت" درست کنم.چون هر چی می نویسم در مدت کوتاهی و بی ویرایش است!

+ | موضوع : کلام ِ ترانه و شعر و بحر طویل | نوشته شده توسط مجید در 23:54 |
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
شیفت ِ شبم صُبی شده!

دیگه فرقی نداره بی حجابی یا چادری!

باید به وقتش که شد تو هم صدات ُ بِبُری!

دیگه فرقی نداره مسافری یا موندگار

چراغی سبز نمیشه ممنوعه تکیه به دیوار!

دیگه فرقی نداره ابر ِ هر قفس بباره

تعارف واسه گریه، جان ِ تو و من نداره!

دیگه فرقی نداره دل ِ تو هم خوبی بخواد

واسه هم قصه میگیم، چشای شب هم نمیاد!

دیگه فرقی نداره کلاس ِ نقاشی کجاس!

ما ها رو رنگ میزنن، وقتی حواسا به خداس!

دیگه فرقی نداره ماهی رو از آب بگیری

دیگه فرقی نداره تازه نمی خواد بمیری!

اصله هر خنده ی تو، اما تقلبی شده!

مگه فرقی ام داره؟ شیفت ِ شبم صُبی شده!

 

 

 

روزنوشت:

ترانه، ترانه ، ترانه!

 امروز وقتی برای چند صدمین بار....

+ | موضوع : کلام ِ ترانه و شعر و بحر طویل | نوشته شده توسط مجید در 21:12 |
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
پشت ِ صحنه ی ترانه!

یه گزارش می نویسم

از نفس تنگی ِ خانه

وصله میکنم به اسم ِ

"پشت ِ صحنه ی ترانه"

می نویسم از شبی که

خبر از تو قدغن بود

جای بارون توی شهرم

گریه های مرد و زن بود

می نویسم از شهادت

تا همیشه زنده باشه

رو تن ِ تاریخ و تقویم

هیج حرفی از هم نپاشه

می نویسم از شبی که

آینه به حرف در اومد

یه نمایش نامه ی تازه

توی زنده گی رقم زد

می نویسم که بخونی

بخونی به هر زبونی

اگه دوست داشتی بمونی

ولی باید که بدونی

ولی باید که بدونی...

روزنوشت: شهیار میگه: ترانه یعنی شکار زمان های از دست رفته...!

بی حوصله گی ثانیه های امروزم با این ترانه سپری شد... امروز واقعا اگر این ترانه را نمی نوشتم هیچ کاری نکرده بودم... امروز چرا اینجوری بود رو نمی دونم!!
شاید حالا به عقیده ی شما خیانت کردم که نوشتم... ولی خوب دیگر گاهی هم علاقه با چاشنی ِ بغض سبب ِ نوشتن می شود! کلا یکی دو ساعت بود...

+ | موضوع : کلام ِ ترانه و شعر و بحر طویل | نوشته شده توسط مجید در 20:48 |
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
بیداری!

یک روز صبح بیدار می شوید و می بینید سال های زیادی از عمرتان رفته و موها تان سفید شده. یادتان می آید که آدم های زیادی را دیده اید، با خیلی شان دوست بوده اید با خیلی ها دشمن. خیلی جاها رفته اید، خیلی چیزها شنیده اید و خیلی کارها کرده اید: درس خوانده اید، کار کرده اید، ورشکست شده اید، بارها زمین خورده اید و بلند شده اید، اخراج شده اید، اخراج کرده اید، خانه تان آتش گرفته، خانه ای را آتش زده اید، زندان رفته اید، عاشق شده اید، ازدواج کرده اید، بچه دار شده اید، بچه تان مریض شده، دعا کرده اید، به مذهب پناه برده اید، شک کرده اید، قهر کرده اید، تصادف کرده اید، کتک خورده اید، فرار کرده اید، تنبیه شده اید، پاداش گرفته اید، سکته کرده اید، بیمارستان رفته اید، ملاقات کوچکی با مرگ داشته اید ... یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید به نحو غیر قابل تحملی بزرگ شده اید اما خیلی از رؤیاهای نوجوانی هنوز از آن بالا چشمک می زنند و دور از دسترس هستند. یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید، با چشم دل می بینید، زندگی به آن بلندی که به نظر می آمد نبود و فرصت ها به آن زیادی که از دور به نظر می رسید نیست. می فهمید که از اول قرار نبود جهان به دست شما فتح شود، حتی قرار نبود بگذارند به کاری که دوست دارید مشغول باشید. بیدار می شوید و می فهمید بیشتر از آن که اثر بگذارید تأثیر گرفته اید. بیشتر از آن که حکم کنید محکوم بوده اید، محکوم زمانه اتان و جامعه ای بی حس و حال که گاهی جمیع اضداد است: بخیل و مهمان نواز، کینه توز و مهربان، عقب مانده و مدرن، صاحب عادت های غلط و قضاوت های آماده ای که از قوطی بیرون می آورد و به تاریخ تولید و انقضای آن توجه ندارد و با این توجیه که اگر بد بود حتماً تا به حال کسی مریض شده بود در قوطی را باز می کند و نمی بیند که همه مریض شده اند. می بینید که خیلی از رؤیاهاتان به خاطر رنگ پوست یا جغرافیای زندگی اتان محکوم به برآورده نشدن است و مابقی هم از اول جزء محالات بوده. آن روز خجسته، یعنی آن روزی که بیدار می شویم و واقعیت های خودمان و جامعه را درک می کنیم و اندازه و جایگاه مان را می شناسیم روزی است که نگاهی دوباره به اطراف می اندازیم و معنای تازه ای در همه چیز کشف می کنیم، انگار تمام عمر به کتابی با زبانی نا آشنا خیره بوده ایم و امروز در کمال ناباوری تک تک کلمه ها و جمله ها را می خوانیم و در شگفت می مانیم که چه وقت خواندن این زبان را یاد گرفته ایم؟! حالا وقت بازنگری تجربه ها است، وقتی است که با شنیدن یک ضرب المثل صد بار شنیده تازه متوجه معنای آن می شویم، وقتی است که دوست داریم به گذشته رجوع کنیم و خوانده ها و دیده ها را با درک جدید مان از دنیا محک بزنیم  تا معنای تازه ای از زندگی در برابرمان آشکار شود. آن وقت است که بعضی چیزها از اهمیت شان کم می شود و بعضی دیگر مهم تر از آنی می شوند که بودند.

مهم نیست کسی در هیچ کجای دنیا تو را نشناسد، مهم است که خودت خودت را بشناسی. مهم نیست کسی از هنر تو لذت نمی برد، مهم است که خودت لذت برده باشی. مهم نیست که دیگران درباره ی اخلاقیات چه می گویند، مهم است که خودت شرمنده نباشی. مهم نیست که چه راهی پیش پایت گذاشته اند، مهم است که چطور راه رفته ای. مهم نیست که همه چه می گویند، مهم است که تو برای چه گفته ای. آن وقت زندگی اندکی سخت تر می شود، باید گشت و همفکرانی پیدا کرد، باید تلاش کرد تا حساسیت ها را برانگیخت، نگاه ها را تیزتر کرد، توقع را بالا برد.

حماقت بوی دلنشینی ندارد اما شامه را به خود عادت می دهد، با آن کنار می آید. مهم است که به آن عادت نکنیم و رد پای اش را تشخیص دهیم: در یک ادعا، در یک کتاب، در یک فیلم، در یک آگهی تبلیغاتی، در یک گردهمایی، در یک مهمانی، در یک تصمیم گیری، در دیالوگ های یک دعوا، در تبعات یک مسابقه ی فوتبال، در یک کاریکاتور، در عکس جمعی از اساتید متوسط المایه و در قیافه ی کسانی که به این ها استاد خطاب می کنند، در ارزش های متصور برای یک حرفه، در آرزوهای هنرمندانه ی آدم های بی هنر، در سخنرانی مدیر مدرسه در جمع اولیاء دانش آموزان، در تعارف، در تعریف، در شکسته نفسی، در ارزش های ناسیونالیستی، در بوق های ممتد به وقت رانندگی، در عکس کودکان آرایش شده روی جلد مجلات زرد، در اهمیت دادن به مارک لباس، در شکل لم دادن راننده ای پشت فرمان یک ماشین چند صد میلیونی، در بازوی راننده ی دیگری که از پنجره آویزان است، در داشتن حساسیت برای بستن کراوات، در داشتن حساسیت برای نبستن کراوات، در بی سلیقگی، در تکرار، در بی سوادی، در توهم اهمیت کاری که به آن مشغولیم، در هر سرابی که به گم کردن مقصد منتهی می شود، در زندگی بدون هدف بدون رؤیا، در رسوبات ذهن آدم های کوچکی که قرار نیست هیچ وقت بیدار شوند.

احتمال بدهید آمدن روزی را که بیدار شوید و متوجه شوید همانی نیستید که شب قبل خوابیده بود.

 

"توکا نیستانی"

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 21:28 |
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
بوی حال به هم زن ِ گندم ِ جناب ِ حامی "افتاد تو حوضک"!

لی لی،لی لی حوضک...

 

این گفت: بریم دزدی...!

این گفت: چی چی بدزدیم...؟!

این گفت: خاطره ها، ترانه ها...!

این گفت: جواب خدا رو کی میده...؟!

این گفت: من ِ من ِ کله خر!

 

"یک سرگرمی بازمانده از دوران ِ کودکی- با کمی تصرف! "

 

قلقلک ِ ترانه به دست ِ بعضیا "آه کشیدنی" ست!

 

لي لي حوضك...! 
حمید کوچولو اومد آب بخوره...!
افتاد تو حوضك...!

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 19:9 |
جمعه هفدهم خرداد 1387
نادر هم خسته بود و نگفت...
نادر خان هم رفت...

استاد "نادر ابراهیمی" عزیز و جان هم از بین ما رفت!

این "لب دوز ِ شب بوس" تا کی میخواهد شاهد ِ آمد و شد ِ عزیزان ِ گرانی باشد که حتی نبودن ِ سایه اشان دردی است آنچنانی بر شالوده ی جامعه امان!

این خنیاگر ِ سرکش ِ شاعر کُش ِ بی خبر از حادثه ی لبخند، تا کی میخواهد سور ِ عزای ما را یک به یک پهن کند و باز نگهدارد...؟

اینبار حق تعالی از خوبان ِ ما، "نادر" را انتخاب کرد تا باشد که ما بیدار شویم اما!

بگذریم بگذریم

نادر هم رفت... حالا می توانید با خیال ِ راحت بخوابید..... خوابیده تر از بوی صدا!

و خبر این بود:

نادر ابراهيمی نویسنده مشهور ایرانی و خالق آثاری چون «آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» پس از چند سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری، امروز پنج‌شنبه ۱۶ خرداد در سن ۷۲ سالگی درگذشت.

"روح ِ ما شاد ِ شاد، شنگول ِ شنگول!"

نادر خان! نادر ِ خسته! نادر ِ همیشه گی! نادر ابراهیمی عزیز!

تو رفتی و ما در گیر و دار ِ یک بغض ِ دیگر به در و دیوار خیره میشویم....

پ.ن: در مورد ِ عنوان ِ این پست: دختر ِ استاد در مورد ِ بزرگداشت های پدرش در امسال گفت:

واقعيت‌اش را بگويم من از اين بزرگداشت‌ها خسته شده‌ام. اين مراسم زماني تاثيرگذار است كه فرد سرپا باشد ولي متأسفانه ما زماني دست به اين كارها مي‌زنيم كه خيلي دير شده. كاش اين مراسم را 10 سال پيش مي‌گرفتند تا پدرم خودش سرپا در آن شركت مي‌كرد و از آن لذت مي‌برد. البته مادرم به صورت جدي پيگير برگزاري اين بزرگداشت‌ها هستند و حتي الان پيگير به ثبت‌ رساندن بنياد نادر ابراهيمي هستند.

+ | موضوع : نویسندگان و سرایندگان | نوشته شده توسط مجید در 9:57
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
موی سفید ِ شب

 

ترانه های بی تاریخ

شاعر ِ همیشه توبیخ

بازی! همیشه گل یا پوچ

غربت ِ آه شمار ِ کوچ

نوری از نشئه ی عاشق

انعکاس ِ آینه ی دِق

سکوت ِ پر رنگ ِ آواز

پر از صدای شب نواز

*

تکرار ِ خواب ِ بی تعبیر

مُردابی از جنس ِ حریر

تندیس ِ یخ بسته ی ما

معراج ِ یک مریم نما

یک جنگل برای شکار

پر از شعرهای بی آزار

ولی این صدای بی سر

منتشر شد زیر ِ آوار

 

خانه؛ این خانه اگر شاعر بود

همچو من مرثیه وار می سرود

رخت ِ عریان ِ پیشمانی بود

بر تن ِ هر که غزل می رُبود *

 
(در میانه ی ترانه بند ِ «*» تکرار می شود.)
واپسین روزهای فروردین ِ 87

 

مجید.ف

+ | موضوع : کلام ِ ترانه و شعر و بحر طویل | نوشته شده توسط مجید در 14:6 |
شنبه چهارم خرداد 1387
جدی نگیرید (1)
پارچه ای که روی چیزی بپوشند رو می گویند: لفافه!

بعد میدونی "در لفافه حرف زدن" یعنی چی؟!

اینو فقط میشه براش مثال زد!

یه سری آدم جمع میشن یه جا فکر میکنند که پروردگار ِ قافیه بازی و شعر سازی اند! میان می نویسند و میخوانند و یک به یک تشویق می شوند!

بعد آقایون و خانم ها اکثرا وبلاگ هم دارند! وبلاگ هایی به تمام معنا جذاب!

چند وقت به چند وقت هم می گویند وای حالم خراب است یا خیلی داره خوش میگذره!!

یک ملودرام ِ ناب و یک طنازی خاص در کامنت هایشان جاریست! فدای یک دیگر می شوند ولی باز جانشان همچنان پیامی عذاب آور برای روح ِ ترانه است!

کسی هم اگر پی به وجود ِ ابرو در صورتشان و احتمالا بالای چشمشان ببرد! همه گی یه "یک،دو،سه" می گویند به سوارخ کردن ِ چشم ِ طرف ِ مقابل می پردازند!!!

به هر حال ازشان بگذریم!

فهمیدید "در لفافه حرف زدن" یعنی چه؟!

بعدالتحریر: در مورد ِ خزعبلات و حرفهای ساخته گی ِ یه آقایی به اسم ِ "سمیعی" در نظرات ِ همین پست یه چیزایی نوشتم...

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 0:8 |
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
بگذریم..، داشتیم نمی گفتیم...!!

پای رفتن ِ بهشتُ

نمیخوام تو این جهنم

تو یه چشم به هم زدن بود

که چشام وا نشد از هم     (مجید)

 

شعر و ترانه ی امروز و دیروز، وظیفه دارد که در انتخاب ِ سوژه و موضوع خود به مسائل ِ اجتماعی و سیاسی نیز بپردازد.

پردازش ِ یک مسئله ی اجتماعی-سیاسی، مانند ِ "فساد ِ اقتصادی"، "فساد ِ قدرتی" و ... در شعر امری است که منجر به روشن شدن جامعه و مردم ِ آن، ارتقاء ِ سطح فرهنگی و تحقق ِ رسالت ِ شاعر می شود.

 

مسمومیت های ساخته گی در مذهب، فقر، عدم آزادی، قفس سازی و شاعر کُشی، بی عدالتی، سانسور و ... عناوینی نیستند که ترانه سرایان و خاصه شاعران به آن چشم ندوخته باشند اما کاملا مشخص و روشن است که در هیچ دوره ی زمانی آنطور که باید به این وظیفه توجه نشده است.

و این بر میگردد به باور ِ شاعران ِ ایران زمین.

وجود ِ جبر و دهان بند و سایر ِ ابزارهای خاموشی و حق سوزی، در حکومت های فاسد و خودخواه از مواردی است که سبب شده است پیش از آنکه نویسنده، قلم بر کاغذ ِ خود بگذارد، ترسی از اندیشه اش بگذرد و بخواهد کمتر به مسائلی که ذکرش رفت بپردازد – یا اصلا نپردازد - ولی آنچه منطقی است، کاذب بودن ِ این ترس و واهمه است.

اگر شاعر و نویسنده، آزادی خواه باشد، به هر طریقی که شده باورش را به مخاطب عرضه میدارد.

اما برخورد با تیغ ِ سانسور و عدم اجازه به انتشار باز هم سبب ِ بی رمقی برای تلاش خواهد شد.

 

شاید از مهمترین و کاربردی ترین ترفندهای برخورد با مورد ِ فوق می تواند استفاده از "نشانه ها"، "نمادها" و یا استفاده از صنایع ِ ادبی مثل ِ "ایهام" و "کنایه" باشد. ژانرهایی مثل ِ "طنز" نیز بسیار کارگُشاست.

برای مثال، فارغ از شعر-که حرف ِ اصلی ام است-  دیگر امروز آیا شاهد تکرار ِ طنز ِ نابی چون "چرند و پرند" با قلم ِ بی بدیل و طناز ِ "علی اکبر دهخدا" هستیم؟

همان قلمی که نوشت: "بابا والله من مُرده شما زنده، شما از وکیل خیر نخواهید دید، مگر همان مشروطه ی خالی چطور است؟!" و جماعتی را به فکر فرو برد.

 

امروز واقعا بیش از پیش، "فکر و اندیشه" را از شعر و ترانه زدوده اند و این کاملا برنامه ریزی شده می باشد.

شاعران و ترانه سرایان ِ خوبی گاه ُ بی گاه یافت می شوند که به درد ِ جامعه بپردازند:

 

برای مثال در شعری از "سعید بیابانکی" می خوانیم:

 

"از شب و شعر و شاعری چه خبر؟

راستی! از جزایری چه خبر؟!

....

گرچه من چهار قُل نمی خوانم

شاملو هم به کُل نمی خوانم!..."

 

یا در ترانه ای از "یغما گلرویی" میخوانیم:

 

"تو کی هستی که نگاهت مثه قصه پُرِ رازه؟
تو کی هستی که تو این شهر، نفس‌اَت غیر مجازه؟ "

 

یا در ترانه ای دیگر می نویسد:

 

"آدما به جاي ديدن
ما فقط تخمه شكستيم
چشمامونو وا گذاشتيم
در ِ مغزامون رو بستيم "

 

بعضی وقتها نیز در شعر و ترانه شاهد ِ یک رُک گویی هستیم.

که به شرایط ِ خاصی بسته گی دارد.

مثلا در ترانه ی "شهیار قنبری" می خوانیم:

 

" یه جعبه رنگ واسه روز ِ مبادا / رای همه فدای اخم ِ آقا"

 

این یک بیت ِ قنبری، چشم ِ هر کسی که یک بار آلبوم ِ "شب سپید" را گوش کرده است گرفته است،

اما اکثرا به مصرع ِ دوم توجه می کنند.

که حرف ِ شهیار، انتقاد به بالاترین شخص ِ سیاسی-اجتماعی کشور است.

 

این اتفاق اگر بخواهد بدون ِ آگاهی انجام بشود به شعر یا نوشته لطمه می زند ولی اگر اندیشه ای بر آن حاکم باشد باعث ِ سهل شدن در جذب ِ همه گونه ی مخاطب میشود.

 

البته در شعر نیز شاهد این قضیه  بوده ایم. مثلا شاعری مثل ِ "مریم هوله"

در کتاب ِ "باجه نفرین" در شعر ِ "تا لنگه کفش" می نویسد:

«... رهبر عزیز!

چگونه می‌توانم به تو اعتماد کنم؟

تو اصلن شبیه ترمودینامیک نیستی

دهانت پر از ساچمه است

و از ...هایت

سیاهچاله‌های فضایی می‌ریزد

چگونه می‌توانی به من مهربانی کنی

وقتی پسرانت در آرزوی زنا جان می‌سپرند

و دخترانت به فاحشه‌خانه‌های پنج قاره تبعید می‌شوند...»

ولی آنچه مشخص است در شعر ِ "مریم هوله" اصلا پردازشی شاعرانه صورت نگرفته، من شعر را آسیب دیده میبینم، زیرا تصویرهای ارائه شده اصلا خواستگاه ِ یک شعر ِ ضد ِ دیکتاتوری نیست.

 

در شعر ِ "سرگشاده" از "داریوش مهبودی" نیز میخوانیم:

 

«نماینده‌ی محترم مجلس!/ من حرف‌های زیادی برای نگفتن دارم./ یکی ش هم این است:/نه این نیست/ این دیگر جوهر استامپ نیست / خون برادران من است / اثر انگشت را / پای / نام/ تو / می‌کوبد / تا چهار سال بعد / اثر انگشت برادران مفقودم / خون / مرا / پای/ نام / تو»


مسائل ِ اجتماعی، کمبودهای موجود ِ آن، نام بُردن از عادات ِ ناشایست و یا تحمیل های ناپسند

و حتی افراد و کارهای آنها در شعر، در مواردی عرضه شده است اما نه آنچنان که حق ِ مطلب را ادا کند.

 

باز از "سعید بیابانکی" میخوانیم:

 

"چون که پروازها سر وقتند

سالن انتظار یعنی کشک

 

چون که بینش پژوه می خواند

اثر شاهکار یعنی کشک

 

محسن نامجو که خواننده است

بیژن کامکار یعنی کشک

 

کارگردان اگر که ده نمکی است

منشی و دستیار یعنی کشک

 

تا که یک سانت برف می بارد

کشور گازدار یعنی کشک

 

جیب ما را زدند از چپ و راست

هم یمین هم یسار یعنی کشک

 

تک جناحی اگر شود کشور

پس گروه فشار یعنی کشک! "

 

یا

 

"کسی آنجا نیوز می خواند؟

افتخاری هنوز می خواند؟!

خادم اینبار کشتی اش را برد؟

حسنی کوله پشتی اش را برد؟

رفته آیا به سمت ِ بهبودی

حرکات ِ سهیل ِ محمودی..."

 

"کار کی با براهنی داریم

ما که نسرین ثامنی داریم!...

سینمای یه قل دو قل خوب است

ایرج قادری به کل خوب است!

رشته ی من ز بیخ و بن الکی است

عشق ِ من سینمای دهنکمی است..."

 

 

 

کسی که امروز در ایران و این جامعه زنده گی میکند، میداند که اگر میخواهد دچار دردسر نشوند، باید کاری به منافع صاحب منصبان نداشته باشد، میداند که ممکن است قربانی ِ قدرت شود.

می داند که جامعه به سمتی پیش رفته است که "اقتصاد ِ قوی تر" مساوی ِ "شان ِ بالاتر" است.

 

در شعری از "داود ملک زاده" میخوانیم:

 

«خوش به حال برج‌های تهران

كه هم‌سايه‌ی خدا شده‌اند

و فكر می‌كنند

اگر يك روز

مهمان ناخوانده بيايد

از هم‌سايه‌‌شان نان قرض می‌كنند...»

 

در یک دیدگاه ِ دیگر در ترانه ای از "یغما گلرویی" واکنشی شاعرانه میبینیم:

 

"دارن یه برجی می‌سازن

با ده هزار تا پنجره

می‌گن که قد برجشون

از آسمون بلندتره"

 

 

"شیرین ملک محمدی" در شعر ِ "اینجا تهران نیست، کوفه است"، فساد ِ موجود و ایجاد ِ رابطه ی دروغین با مذهب و خدا را هدف میگیرد.

 

حتی اگر شاعری در خدمت ِ حکومت ِ ظالم هم باشد می شود در لابه لای حرفهایش به این پی برد که او مشغول ِ آب کوبیدن است. زیرا او هم میداند رسالت ِ خود را به کمال نرسانده.

مگر نه آنکه: "غم ِ نان، هیچ عذری برای فاحشه گی هنر نیست"

 

ملک محمدی می سُراید:

 

« به خدا بگویید

آیا آنقدر کوچک بوده

که به کوچکی کاسه‌های ما هیچ نرسیده؟  

شکم‌های سیر با ایمان

به خدایتان بگویید.»

 

پس همواره چه جوانان و چه بزرگان ِ وادی ِ هنر ِ این سرزمین گوشه چشم هایی به مسائل ِ روز و دردهای مختلف ِ زمانه داشته اند.

 

اما چقدر کمبود و فقر دامن ِ ادبیات ِ ما را گرفته است، شما قضاوت کنید؟!

هم ادبیات ِ داستانی، هم ادبیات ِ شعر و ترانه، هم ادبیات ِ نمایشی و سینما ....

 

و در آخر بیتی از "پروین اعتصامی":

«حاكم شرعی كه به هر رشوه فتوا میدهد

كی دهد عرض فقيران را جواب ای رنجبر»

در پایان امیدوارم که این مطلب، برای خوانندگان و نویسندگان و شاعران مفید واقع شود.

"مجید"

+ | موضوع : نگاه نقد و بررسی | نوشته شده توسط مجید در 22:1 |
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
گرد و خاک!
این پست جهت ِ نظافت و بهداشت ِ وبلاگ موقتا حذف شد.

اگر کسی خواست میتوانیم در اختیارش قرار دهیم!

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 22:30 |
جمعه بیستم اردیبهشت 1387
انسان بايد جايگزين زن و مرد شود
اینجا ایران است

ناکسی گر بر کسی بالا نشیند عیب نیست

روی دریا خس نشیند،زیر دریا گوهر است

آهن و فولاد هر دو از یک کوره می آید برون

از یکی شمشیر سازند،آن یکی نعل خر است

+ | موضوع : عکس نوشته | نوشته شده توسط مجید در 9:9 |
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
زندگی، جنگ و دیگر هیچ
از اونجا که هم جناب ِ "توکا نیستانی" و هم خانم ِ "لیلی گلستان" را دوست دارم

مصاحبه ی جذاب زیر را روی این وبگاه قرار می دهم.

حتما میدونید کتاب ِ "زندگی،جنگ و دیگر هیچ" توسط "لیلی گلستان" ترجمه شده

و میدونید که ایشون تنها زنی هستند که در "دروس" گالری ِ نقاشی دارند!

و همچنین از "توکا" بگم که ایشون از صاحبان ِ فکر هستند که از قله های ِ بلند ِ کاریکاتور ِ ایران هستند و غول ِ طنز ِ سیاه.



سریال مرد هزار چهره واکنش های گوناگونی را در بین عامه مردم، همچنین روزنامه نگاران و قشر روشنفکر به دنبال داشت. یکی از شدید ترین مواضع را توکا نیستانی در مورد این سریال اتخاذ کرد. وی برای اولین بار نام نویسنده قسمت بحث برانگیز شعرا مرد هزار چهره را فاش کرد.

در این گفت و گو نیستانی علاوه بر توضیح علت موضع گیری علیه این سریال در مورد نحوه اطلاع از هویت نویسنده موقعیت شعرا می گوید، همچنین وی مسایلی را مطرح می کند که ژوله در گفت و گوی بعدی به آن پاسخ داده است. این گفت و گو را بخوانید.

آقای نیستانی در بخشی از یادداشتی كه در وبلاگ شخصیتان در رابطه با سریال مرد هزار چهره نوشته بودید به ایجاد تصویر مخدوش از فضای فكری طیف فرهنگی كشور اشاره كرده بود، شما به كدام تصویر مخدوش اشاره كرده بودید؟ 

شما ببینید آقایان 4-5 نفر پیر و پاتال را كه همه همدیگر را استاد خطاب می كنند جمع کرده بودند، پس نمی شود گفت كه یك مشت بچه یه جوجه روشنفكر هستند كه در كافه ها می نشینند و شعر می گویند و می خواهند شاعر باشند.آن ها به یك رده سنی بالایی متعلق هستند. اسم آقای استادی كه با ایشان صحبت می كنند آقای میم تهرانی است. مثل محمود مشرف آزاد تهرانی است. و خانم نیكی در دروس، گالری نقاشی دارد.و شما فكر می كنید به غیر از خانم لیلی گلستان كس دیگری در دروس نمایشگاه نقاشی دارد؟! یك بیت از اشعاری كه به تمسخر می خوانند مستمع را به یاد شعر زنده یاد آقای منوچهر آتشی می اندازد. حتی به نظر من عكس آن استاد مرحومی كه در جلوی میز قرار داشت، شباهت زیادی به مرحوم منوچهر آتشی داشت.

یعنی نشانه های خیلی روشنی از آدم های مطرحی می دهد كه اكثرا هم آدم های بزرگی هستند مثل منوچهر آتشی، محمود مشرف آزاد تهرانی و خانم گلستان. خانم گلستان به عنوان یك نویسنده، مترجم و یك گالری دار من فكر نمی كنم حق كمی به گردن فرهنگ و هنر این مملكت داشته باشند. كار فرهنگی كه خانم گلستان طی سی سال گذشته انجام داده اند فكر نمی كنم به اندازه مجموع خانم ها و آقایانی كه در این سریال كار كردند، مجموعه فعالیت هایشان فكر نمی كنم به اندازه خانم گلستان باشد.

در جمعیت هفتاد میلیونی ، 99 درصد آنها به نظر من بی سواد هستند چون اهل كتاب خواندن نیستند، این یك درصد با سوادی هم كه داریم می خواهند نابود كنند كه چه اتفاق مثبتی در این جامعه بیافتد؟ غیر از این است كه مردمی كه كتاب نمی خوانند می گویند ما كه چیزی از دست ندادیم!

شما در بخشی از یادداشتتان گفته بودید كه این قسمت نوشته امیرمهدی ژوله بوده است، با توجه به اینكه این مجموعه توسط تیم نویسندگان نوشته شد بود و در تیتراژ سریال اشاره ای به نویسنده هر قسمت نمی شد، از كجا متوجه شدید كه نویسنده موقعیت شعرا آقای ژوله است؟

از آنجایی كه من این قسمت را با دوستان آقای ژوله دیدم، با آقای بزرگمهر حسین پور دیدم. آقای حسین پور گفت این قسمت را امیرمهدی ژوله نوشته است، حتی ایشان خوشحال بودند و می گفتند بخش هایی كه مربوط به صحنه های مدیتیشن و ... بوده را از بزرگمهر حسین پور پرسیده(امیرمهدی ژوله) و بزرگمهر حسین پور می گفت برای آنكه این مسایل مسخره نشوند اطلاعات غلط به ژوله داده است.

این یك واقعیتی است، شما آیا تا به حال نویسنده ای را دیده اید كه اهل مدیتیشن باشد، یك مشت صحنه های بی ربط بود. آن قضیه نشریه در آوردنشان با مزه بود، كلا نشریاتی كه این قشر در می آورند به تعداد خودشان هفت نسخه برای هفت نفر است.

شما به عنوان یك طنز پرداز آیا نباید كاری كنید كه اگر عیب و نقصی در جامعه است برطرف شود، این چه دردی است، این (نویسنده) كدام درد را شناخته كه می خواهد درمانش كند.

به نظر من این یك متن بی سر و ته احمقانه بود كه یك آدم بی سواد نوشته بود برای خنداندن مردم، موفق هم بود، همه دیدند و خندیدند خیلی هم لذت بردند.

به عنوان كسی كه در وبلاگستان فارسی هستید و یادداشت های شما در بین وبلاگ های فارسی تاثیر گذار است، نظر شما به عنوان كسی كه هم روزنامه نگار است و هم به گفته خودتان مهران مدیری را از نزدیك می شناسید در مورد عكس العمل برخی از وبلاگ ها(خاصه وبلاگ های منتقد) كه به دنبال پخش قسمت های اولیه مرد هزار چهره از مهران مدیری یك چهره رادیكال و منتقد ساخته بودند چیست؟

اصلا این را قبول ندارم، مهران مدیری اصلا چهره رادیكالی ندارد، برای اینكه در تلویزیون جای این بازی ها نیست. این آدم اینكاره نیست، ایران هم جای این بازی ها نیست. كارهایی كه قبلا ایشان كرده اند من دیده ام، كارهای مدیری را دنبال می كردم. مدیری یك استثنا در تلویزیون ما است. او واقعا آدم با استعدادی است، در آن متنی هم كه نوشتم من در این شك ندارم. هم ایشان و هم آقای قاسم خانی و تیمشان، به هر حال اینها توانایی كار را دارند. ولی آقای مدیری به عنوان كسی كه گوشه و كنایه ای بزند و... اصلا در این حد و اندازه ها نیست. دنبال این كارها هم نیست. مگر ایشان همان كسی نیست كه در مجموعه برره بحث غنی سازی نخود را كار كرد؟ مگر ایشان نبود كه بعد از اعتصاب نمایندگان مجلس ششم بخشی مربوط به تحصن ساخت؟ پس ایشان زیاد اهل گوشه و كنایه زدن به قدرت نیست. اگر هم بزند به جاهای مخصوصی می زند و با نیت های خاصی. مدیری مرد بسیار جذابی است در كارش هم فوق العاده موفق است. آن بخشی هم كه اجرا می كند یك كار تك نفره است و تمام آن سیاه لشكر ها فقط تحت الشعاع بازی ایشان جذاب هستند. من اصلا منكر توانایی ایشان نیستم.

اما تصوری كه مردم در مورد او دارند به عنوان چهره ای كه منتقد است، خیر ایشان اینكاره نیستند و فكر هم نمی كنم كه جرات داشته باشد بگوید من چنین كاری كرده ام.

نظرتان در مورد سریال مرد هزار چهره به طور كلی چیست، اقشار خاصی در این مجموعه مورد نقد قرار گرفتند به نظرتان چرا اینطور بود؟ 

برای آنها كم خطر تر است، من فكر نمی كنم این یك كار بیاد ماندنی باشد، كما اینكه كارهای قبلی آقای مدیری هم جز بخش هایی از سریال برره به یاد ماندنی نبودند. چه كارهایی كه قبل از شب های برره كرد و نه آنهایی كه بعد از آن مجموعه انجام داد آنقدر قدرتمند نبودند كه بتوانیم بگوییم بیاد ماندنی هستند.

یعنی در حافظه كسی هم باقی نمانده است، به نظر من این یك مجموعه سبكی بود برای تفریح آخر شب مردم كه بنشینند و بخندند، و لازم هم هست ساخته شدنش. مدیری هم اینطور برنامه ها را خیلی عالی می سازد.

روزنوشت:

این جامعه بیمار است. بنابراین دیگر "خنده" فضیلت نیست...

« يادم آمد من كه اسماعيل بودم آسمان

 

  كارد وقتي كند شد بر گردنم ساطور ريخت...»

 

مصاحبه برای تاریخ ِ نوزدهم فروردین بود. در پایگاه "فرارو"       لینک

+ | موضوع : نویسندگان و سرایندگان | نوشته شده توسط مجید در 11:58 |
آخرين نوشته ها

+ duNgEON
+ آینه جواب ِ دردامو نداد...
+ شیفت ِ شبم صُبی شده!
+ پشت ِ صحنه ی ترانه!
+ بیداری!
+ بوی حال به هم زن ِ گندم ِ جناب ِ حامی "افتاد تو حوضک"!
+ نادر هم خسته بود و نگفت...
+ موی سفید ِ شب
+ جدی نگیرید (1)
+ بگذریم..، داشتیم نمی گفتیم...!!