پای رفتن ِ بهشتُ
نمیخوام تو این جهنم
تو یه چشم به هم زدن بود
که چشام وا نشد از هم (مجید)
شعر و ترانه ی امروز و دیروز، وظیفه دارد که در انتخاب ِ سوژه و موضوع خود به مسائل ِ اجتماعی و سیاسی نیز بپردازد.
پردازش ِ یک مسئله ی اجتماعی-سیاسی، مانند ِ "فساد ِ اقتصادی"، "فساد ِ قدرتی" و ... در شعر امری است که منجر به روشن شدن جامعه و مردم ِ آن، ارتقاء ِ سطح فرهنگی و تحقق ِ رسالت ِ شاعر می شود.
مسمومیت های ساخته گی در مذهب، فقر، عدم آزادی، قفس سازی و شاعر کُشی، بی عدالتی، سانسور و ... عناوینی نیستند که ترانه سرایان و خاصه شاعران به آن چشم ندوخته باشند اما کاملا مشخص و روشن است که در هیچ دوره ی زمانی آنطور که باید به این وظیفه توجه نشده است.
و این بر میگردد به باور ِ شاعران ِ ایران زمین.
وجود ِ جبر و دهان بند و سایر ِ ابزارهای خاموشی و حق سوزی، در حکومت های فاسد و خودخواه از مواردی است که سبب شده است پیش از آنکه نویسنده، قلم بر کاغذ ِ خود بگذارد، ترسی از اندیشه اش بگذرد و بخواهد کمتر به مسائلی که ذکرش رفت بپردازد – یا اصلا نپردازد - ولی آنچه منطقی است، کاذب بودن ِ این ترس و واهمه است.
اگر شاعر و نویسنده، آزادی خواه باشد، به هر طریقی که شده باورش را به مخاطب عرضه میدارد.
اما برخورد با تیغ ِ سانسور و عدم اجازه به انتشار باز هم سبب ِ بی رمقی برای تلاش خواهد شد.
شاید از مهمترین و کاربردی ترین ترفندهای برخورد با مورد ِ فوق می تواند استفاده از "نشانه ها"، "نمادها" و یا استفاده از صنایع ِ ادبی مثل ِ "ایهام" و "کنایه" باشد. ژانرهایی مثل ِ "طنز" نیز بسیار کارگُشاست.
برای مثال، فارغ از شعر-که حرف ِ اصلی ام است- دیگر امروز آیا شاهد تکرار ِ طنز ِ نابی چون "چرند و پرند" با قلم ِ بی بدیل و طناز ِ "علی اکبر دهخدا" هستیم؟
همان قلمی که نوشت: "بابا والله من مُرده شما زنده، شما از وکیل خیر نخواهید دید، مگر همان مشروطه ی خالی چطور است؟!" و جماعتی را به فکر فرو برد.
امروز واقعا بیش از پیش، "فکر و اندیشه" را از شعر و ترانه زدوده اند و این کاملا برنامه ریزی شده می باشد.
شاعران و ترانه سرایان ِ خوبی گاه ُ بی گاه یافت می شوند که به درد ِ جامعه بپردازند:
برای مثال در شعری از "سعید بیابانکی" می خوانیم:
"از شب و شعر و شاعری چه خبر؟
راستی! از جزایری چه خبر؟!
....
گرچه من چهار قُل نمی خوانم
شاملو هم به کُل نمی خوانم!..."
یا در ترانه ای از "یغما گلرویی" میخوانیم:
"تو کی هستی که نگاهت مثه قصه پُرِ رازه؟
تو کی هستی که تو این شهر، نفساَت غیر مجازه؟ "
یا در ترانه ای دیگر می نویسد:
"آدما به جاي ديدن
ما فقط تخمه شكستيم
چشمامونو وا گذاشتيم
در ِ مغزامون رو بستيم "
بعضی وقتها نیز در شعر و ترانه شاهد ِ یک رُک گویی هستیم.
که به شرایط ِ خاصی بسته گی دارد.
مثلا در ترانه ی "شهیار قنبری" می خوانیم:
" یه جعبه رنگ واسه روز ِ مبادا / رای همه فدای اخم ِ آقا"
این یک بیت ِ قنبری، چشم ِ هر کسی که یک بار آلبوم ِ "شب سپید" را گوش کرده است گرفته است،
اما اکثرا به مصرع ِ دوم توجه می کنند.
که حرف ِ شهیار، انتقاد به بالاترین شخص ِ سیاسی-اجتماعی کشور است.
این اتفاق اگر بخواهد بدون ِ آگاهی انجام بشود به شعر یا نوشته لطمه می زند ولی اگر اندیشه ای بر آن حاکم باشد باعث ِ سهل شدن در جذب ِ همه گونه ی مخاطب میشود.
البته در شعر نیز شاهد این قضیه بوده ایم. مثلا شاعری مثل ِ "مریم هوله"
در کتاب ِ "باجه نفرین" در شعر ِ "تا لنگه کفش" می نویسد:
«... رهبر عزیز!
چگونه میتوانم به تو اعتماد کنم؟
تو اصلن شبیه ترمودینامیک نیستی
دهانت پر از ساچمه است
و از ...هایت
سیاهچالههای فضایی میریزد
چگونه میتوانی به من مهربانی کنی
وقتی پسرانت در آرزوی زنا جان میسپرند
و دخترانت به فاحشهخانههای پنج قاره تبعید میشوند...»
ولی آنچه مشخص است در شعر ِ "مریم هوله" اصلا پردازشی شاعرانه صورت نگرفته، من شعر را آسیب دیده میبینم، زیرا تصویرهای ارائه شده اصلا خواستگاه ِ یک شعر ِ ضد ِ دیکتاتوری نیست.
در شعر ِ "سرگشاده" از "داریوش مهبودی" نیز میخوانیم:
«نمایندهی محترم مجلس!/ من حرفهای زیادی برای نگفتن دارم./ یکی ش هم این است:/نه این نیست/ این دیگر جوهر استامپ نیست / خون برادران من است / اثر انگشت را / پای / نام/ تو / میکوبد / تا چهار سال بعد / اثر انگشت برادران مفقودم / خون / مرا / پای/ نام / تو»
مسائل ِ اجتماعی، کمبودهای موجود ِ آن، نام بُردن از عادات ِ ناشایست و یا تحمیل های ناپسند
و حتی افراد و کارهای آنها در شعر، در مواردی عرضه شده است اما نه آنچنان که حق ِ مطلب را ادا کند.
باز از "سعید بیابانکی" میخوانیم:
"چون که پروازها سر وقتند
سالن انتظار یعنی کشک
چون که بینش پژوه می خواند
اثر شاهکار یعنی کشک
محسن نامجو که خواننده است
بیژن کامکار یعنی کشک
کارگردان اگر که ده نمکی است
منشی و دستیار یعنی کشک
تا که یک سانت برف می بارد
کشور گازدار یعنی کشک
جیب ما را زدند از چپ و راست
هم یمین هم یسار یعنی کشک
تک جناحی اگر شود کشور
پس گروه فشار یعنی کشک! "
یا
"کسی آنجا نیوز می خواند؟
افتخاری هنوز می خواند؟!
خادم اینبار کشتی اش را برد؟
حسنی کوله پشتی اش را برد؟
رفته آیا به سمت ِ بهبودی
حرکات ِ سهیل ِ محمودی..."
"کار کی با براهنی داریم
ما که نسرین ثامنی داریم!...
سینمای یه قل دو قل خوب است
ایرج قادری به کل خوب است!
رشته ی من ز بیخ و بن الکی است
عشق ِ من سینمای دهنکمی است..."
کسی که امروز در ایران و این جامعه زنده گی میکند، میداند که اگر میخواهد دچار دردسر نشوند، باید کاری به منافع صاحب منصبان نداشته باشد، میداند که ممکن است قربانی ِ قدرت شود.
می داند که جامعه به سمتی پیش رفته است که "اقتصاد ِ قوی تر" مساوی ِ "شان ِ بالاتر" است.
در شعری از "داود ملک زاده" میخوانیم:
«خوش به حال برجهای تهران
كه همسايهی خدا شدهاند
و فكر میكنند
اگر يك روز
مهمان ناخوانده بيايد
از همسايهشان نان قرض میكنند...»
در یک دیدگاه ِ دیگر در ترانه ای از "یغما گلرویی" واکنشی شاعرانه میبینیم:
"دارن یه برجی میسازن
با ده هزار تا پنجره
میگن که قد برجشون
از آسمون بلندتره"
"شیرین ملک محمدی" در شعر ِ "اینجا تهران نیست، کوفه است"، فساد ِ موجود و ایجاد ِ رابطه ی دروغین با مذهب و خدا را هدف میگیرد.
حتی اگر شاعری در خدمت ِ حکومت ِ ظالم هم باشد می شود در لابه لای حرفهایش به این پی برد که او مشغول ِ آب کوبیدن است. زیرا او هم میداند رسالت ِ خود را به کمال نرسانده.
مگر نه آنکه: "غم ِ نان، هیچ عذری برای فاحشه گی هنر نیست"
ملک محمدی می سُراید:
« به خدا بگویید
آیا آنقدر کوچک بوده
که به کوچکی کاسههای ما هیچ نرسیده؟
شکمهای سیر با ایمان
به خدایتان بگویید.»
پس همواره چه جوانان و چه بزرگان ِ وادی ِ هنر ِ این سرزمین گوشه چشم هایی به مسائل ِ روز و دردهای مختلف ِ زمانه داشته اند.
اما چقدر کمبود و فقر دامن ِ ادبیات ِ ما را گرفته است، شما قضاوت کنید؟!
هم ادبیات ِ داستانی، هم ادبیات ِ شعر و ترانه، هم ادبیات ِ نمایشی و سینما ....
و در آخر بیتی از "پروین اعتصامی":
«حاكم شرعی كه به هر رشوه فتوا میدهد
كی دهد عرض فقيران را جواب ای رنجبر»
در پایان امیدوارم که این مطلب، برای خوانندگان و نویسندگان و شاعران مفید واقع شود.
"مجید"
اگر کسی خواست میتوانیم در اختیارش قرار دهیم!
ناکسی گر بر کسی بالا نشیند عیب نیست
روی دریا خس نشیند،زیر دریا گوهر است
آهن و فولاد هر دو از یک کوره می آید برون
از یکی شمشیر سازند،آن یکی نعل خر است
مصاحبه ی جذاب زیر را روی این وبگاه قرار می دهم.
حتما میدونید کتاب ِ "زندگی،جنگ و دیگر هیچ" توسط "لیلی گلستان" ترجمه شده
و میدونید که ایشون تنها زنی هستند که در "دروس" گالری ِ نقاشی دارند!
و همچنین از "توکا" بگم که ایشون از صاحبان ِ فکر هستند که از قله های ِ بلند ِ کاریکاتور ِ ایران هستند و غول ِ طنز ِ سیاه.
سریال مرد هزار چهره واکنش های گوناگونی را در بین عامه مردم، همچنین روزنامه نگاران و قشر روشنفکر به دنبال داشت. یکی از شدید ترین مواضع را توکا نیستانی در مورد این سریال اتخاذ کرد. وی برای اولین بار نام نویسنده قسمت بحث برانگیز شعرا مرد هزار چهره را فاش کرد.
در این گفت و گو نیستانی علاوه بر توضیح علت موضع گیری علیه این
سریال در مورد نحوه اطلاع از هویت نویسنده موقعیت شعرا می گوید، همچنین وی مسایلی را مطرح می کند که ژوله در گفت و گوی بعدی به آن پاسخ داده است. این گفت و گو را بخوانید.
آقای نیستانی در بخشی از یادداشتی كه در وبلاگ شخصیتان در رابطه با سریال مرد هزار چهره نوشته بودید به ایجاد تصویر مخدوش از فضای فكری طیف فرهنگی كشور اشاره كرده بود، شما به كدام تصویر مخدوش اشاره كرده بودید؟
شما ببینید آقایان 4-5 نفر پیر و پاتال را كه همه همدیگر را استاد خطاب می كنند جمع کرده بودند، پس نمی شود گفت كه یك مشت بچه یه جوجه روشنفكر هستند كه در كافه ها می نشینند و شعر می گویند و می خواهند شاعر باشند.آن ها به یك رده سنی بالایی متعلق هستند. اسم آقای استادی كه با ایشان صحبت می كنند آقای میم تهرانی است. مثل محمود مشرف آزاد تهرانی است. و خانم نیكی در دروس، گالری نقاشی دارد.و شما فكر می كنید به غیر از خانم لیلی گلستان كس دیگری در دروس نمایشگاه نقاشی دارد؟! یك بیت از اشعاری كه به تمسخر می خوانند مستمع را به یاد شعر زنده یاد آقای منوچهر آتشی می اندازد. حتی به نظر من عكس آن استاد مرحومی كه در جلوی میز قرار داشت، شباهت زیادی به مرحوم منوچهر آتشی داشت.
یعنی نشانه های خیلی روشنی از آدم های مطرحی می دهد كه اكثرا هم آدم های بزرگی هستند مثل منوچهر آتشی، محمود مشرف آزاد تهرانی و خانم گلستان. خانم گلستان به عنوان یك نویسنده، مترجم و یك گالری دار من فكر نمی كنم حق كمی به گردن فرهنگ و هنر این مملكت داشته باشند. كار فرهنگی كه خانم گلستان طی سی سال گذشته انجام داده اند فكر نمی كنم به اندازه مجموع خانم ها و آقایانی كه در این سریال كار كردند، مجموعه فعالیت هایشان فكر نمی كنم به اندازه خانم گلستان باشد.
در جمعیت هفتاد میلیونی ، 99 درصد آنها به نظر من بی سواد هستند چون اهل كتاب خواندن نیستند، این یك درصد با سوادی هم كه داریم می خواهند نابود كنند كه چه اتفاق مثبتی در این جامعه بیافتد؟ غیر از این است كه مردمی كه كتاب نمی خوانند می گویند ما كه چیزی از دست ندادیم!
شما در بخشی از یادداشتتان گفته بودید كه این قسمت نوشته امیرمهدی ژوله بوده است، با توجه به اینكه این مجموعه توسط تیم نویسندگان نوشته شد بود و در تیتراژ سریال اشاره ای به نویسنده هر قسمت نمی شد، از كجا متوجه شدید كه نویسنده موقعیت شعرا آقای ژوله است؟
از آنجایی كه من این قسمت را با دوستان آقای ژوله دیدم، با آقای بزرگمهر حسین پور دیدم. آقای حسین پور گفت این قسمت را امیرمهدی ژوله نوشته است، حتی ایشان خوشحال بودند و می گفتند بخش هایی كه مربوط به صحنه های مدیتیشن و ... بوده را از بزرگمهر حسین پور پرسیده(امیرمهدی ژوله) و بزرگمهر حسین پور می گفت برای آنكه این مسایل مسخره نشوند اطلاعات غلط به ژوله داده است.
این یك واقعیتی است، شما آیا تا به حال نویسنده ای را دیده اید كه اهل مدیتیشن باشد، یك مشت صحنه های بی ربط بود. آن قضیه نشریه در آوردنشان با مزه بود، كلا نشریاتی كه این قشر در می آورند به تعداد خودشان هفت نسخه برای هفت نفر است.
شما به عنوان یك طنز پرداز آیا نباید كاری كنید كه اگر عیب و نقصی در جامعه است برطرف شود، این چه دردی است، این (نویسنده) كدام درد را شناخته كه می خواهد درمانش كند.
به نظر من این یك متن بی سر و ته احمقانه بود كه یك آدم بی سواد نوشته بود برای خنداندن مردم، موفق هم بود، همه دیدند و خندیدند خیلی هم لذت بردند.
به عنوان كسی كه در وبلاگستان فارسی هستید و یادداشت های شما در بین وبلاگ های فارسی تاثیر گذار است، نظر شما به عنوان كسی كه هم روزنامه نگار است و هم به گفته خودتان مهران مدیری را از نزدیك می شناسید در مورد عكس العمل برخی از وبلاگ ها(خاصه وبلاگ های منتقد) كه به دنبال پخش قسمت های اولیه مرد هزار چهره از مهران مدیری یك چهره رادیكال و منتقد ساخته بودند چیست؟
اصلا این را قبول ندارم، مهران مدیری اصلا چهره رادیكالی ندارد، برای اینكه در تلویزیون جای این بازی ها نیست. این آدم اینكاره نیست، ایران هم جای این بازی ها نیست. كارهایی كه قبلا ایشان كرده اند من دیده ام، كارهای مدیری را دنبال می كردم. مدیری یك استثنا در تلویزیون ما است. او واقعا آدم با استعدادی است، در آن متنی هم كه نوشتم من در این شك ندارم. هم ایشان و هم آقای قاسم خانی و تیمشان، به هر حال اینها توانایی كار را دارند. ولی آقای مدیری به عنوان كسی كه گوشه و كنایه ای بزند و... اصلا در این حد و اندازه ها نیست. دنبال این كارها هم نیست. مگر ایشان همان كسی نیست كه در مجموعه برره بحث غنی سازی نخود را كار كرد؟ مگر ایشان نبود كه بعد از اعتصاب نمایندگان مجلس ششم بخشی مربوط به تحصن ساخت؟ پس ایشان زیاد اهل گوشه و كنایه زدن به قدرت نیست. اگر هم بزند به جاهای مخصوصی می زند و با نیت های خاصی. مدیری مرد بسیار جذابی است در كارش هم فوق العاده موفق است. آن بخشی هم كه اجرا می كند یك كار تك نفره است و تمام آن سیاه لشكر ها فقط تحت الشعاع بازی ایشان جذاب هستند. من اصلا منكر توانایی ایشان نیستم.
اما تصوری كه مردم در مورد او دارند به عنوان چهره ای كه منتقد است، خیر ایشان اینكاره نیستند و فكر هم نمی كنم كه جرات داشته باشد بگوید من چنین كاری كرده ام.
نظرتان در مورد سریال مرد هزار چهره به طور كلی چیست، اقشار خاصی در این مجموعه مورد نقد قرار گرفتند به نظرتان چرا اینطور بود؟
برای آنها كم خطر تر است، من فكر نمی كنم این یك كار بیاد ماندنی باشد، كما اینكه كارهای قبلی آقای مدیری هم جز بخش هایی از سریال برره به یاد ماندنی نبودند. چه كارهایی كه قبل از شب های برره كرد و نه آنهایی كه بعد از آن مجموعه انجام داد آنقدر قدرتمند نبودند كه بتوانیم بگوییم بیاد ماندنی هستند.
یعنی در حافظه كسی هم باقی نمانده است، به نظر من این یك مجموعه سبكی بود برای تفریح آخر شب مردم كه بنشینند و بخندند، و لازم هم هست ساخته شدنش. مدیری هم اینطور برنامه ها را خیلی عالی می سازد.

روزنوشت:
این جامعه بیمار است. بنابراین دیگر "خنده" فضیلت نیست...
« يادم آمد من كه اسماعيل بودم آسمان
كارد وقتي كند شد بر گردنم ساطور ريخت...»
مصاحبه برای تاریخ ِ نوزدهم فروردین بود. در پایگاه "فرارو" لینک
تازه گی ها یه جور ِ دیگه نفس می کشم
انگار
چند ثانیه به چند ثانیه
جیب هایم را یکی میزند
امشب که شب، خواب زده شد
من آستین ِ رویا را بالا زدم تا کاری برایش بکنم
حالا بی انصاف!
خسته گی هایم را نمی شماری؟!
گفته بودم که اینجا ایام آنچنان به کام است که نگو!؟
اردیبهشت که به نیمه می رسد
غزل ها تخم می گذارند
اما با این حال ِ ما
حتما بچه هایشان مرثیه اند...
راستی! کتاب های شعرم
اگر همین جوری پیش برود
می پوسند...
باید آنها را قبل از پوسیدن، تو بخوانی
مگر نه اینکه
تو قول ِ بوسه دادی...
جدیدا یک کتاب ِ دیگر می نویسم
نامش اگر بخواهی، "دروغ" است
و من میدانم که مدام تجدید چاپ خواهد شد
آخر اینجا پیر و جوان، کودک و بزرگ
"دروغ" را دوست دارند
و من قصدم از نوشتن ِ این کتاب
تنها این است
حداقل جوانمردانه دروغ بگویید!
شعر شاملو به مثابه مرجع و نمونه بارز شعر نوين در ايران، محصول و بازتاب جنبش ها و انقلابات و شكست ها و پيروزي هائي بود كه طي قرن بيستم كارگران و توده هاي ستمديده در ايران و جهان از سر گذراندند، به افق هاي نوين چشم دوخته بود و خواسته ها و انگيزه هاي نوين طبقاتي و مبارزاتي را بيان مي كرد.
شعر شاملو، با مضامين نو و آهنگ و واژگان متفاوت، شعري در خور تلاش عظيم و روزمره صدها ميليون انسان كوچك و گمنام سراسر جهان براي كسب رهائي شد و حماسه هاي انقلابي در اين راه را بازتاب داد. تعهد شاملو به آرمان بزرگ رهائي بشر، از شعر وي يك شعر اجتماعي و مردمي ساخت. اين شعر زندگي بود كه مي خواست همدوش ياران ناشناخته اش در چين، كره يا فرانسه جنگ كند، و زماني ديگر خدايان دروغين عرصه ادب را بر دار خويشتن آونگ كند. پس نمي توانست و نمي بايست آنچنان نرم و لطيف باشد كه آب را گل نكند و خواب شاپركان را بر هم نزند. شاملو، شعرش را "شيپور مي خواست نه لالائي".(۱)
آئينه تجربه شاملو از فعاليت سياسي و احزاب سياسي، با غبار رفرميسم و فرصت طلبي و خيانت نارهبران مكدر شد. اما عليرغم اينكه شاملو، سياست را "كلام آلوده" مي خواند و "سياست بازي و قدرت طلبي" را لازم و ملزوم و كار كسي مي دانست كه "لزوما براي حيات ذيروحي حرمتي قائل نيست"، سياست همواره در شعر وي حضور داشت. به باور شاملو، التزام هنرمند مي بايست "فارغ از قيد و بند فرقه گرائي و تحزب، التزامي فارغ از سياست" باشد، (۲) اما شعر اجتماعي شاملو به ناگزير از نزديك با تحولات سياسي جامعه و دنيا گره خورده بود. حتي آنجا كه اين شعر روي به انسان مجرد و فارغ از مرزهاي طبقاتي داشت نيز ردپاي سياست بر آن به چشم مي خورد و جز اين نمي توانست باشد. چرا كه مفاهيم عامي چون انسان، عشق، زيبائي، عدالت و رهائي در شعر شاملو از مجراي اين دنياي طبقاتي و سياسي عبور مي كرد و لاجرم خصلتي طبقاتي و سياسي مي يافت.
شاملو هميشه متاثر از مبارزه و جانفشاني پيشروان انقلابي مردم بود. او در شعر خود، تحولات بزرگ سياسي و اجتماعي و نقش "به چرا مرگ خود آگاهاني" را ثبت كرد كه روزهاي تيره، در برابر تندر مي ايستند تا خانه را روشن كنند. واژگان شاملو در گذر سيل آساي وقايع تكان دهنده و نقاط عطف تاريخي، صيقل خورد و زبان شعرش تكامل يافت. در سال هاي قبل از كودتاي 28 مرداد، فرزندان سرودخوان دريا، ستارگان بزرگ قرباني و شكوفه هاي سرخ از غرناطه و آتن تا آبادان، خون به رگهاي شعرش ريختند، و در سال هاي پاياني دهه 1340 كه تولد يك نسل نوين انقلابي با شليك گلوله ها اعلام شد، شعر شاملو تپشي ديگرگونه يافت. اين شعر به نوبه خود بيش از هركس بر انقلابيان جوان و مبارزان پيشرو تاثير گذاشت تا نقش و رسالت خويش را شفاف تر، قطعي تر و پيروزمندانه تر در اين آينه بنگرند، در رزم و پايداري، گل دهند و شكست زمستان را مژده آورند ــ حتي اگر خود رفته باشند و پيروزي را به چشم نبينند. (۳) شعر شاملو، گرمابخش جان زندانيان سياسي و جلوه و آرايشي بود كه آنان با حك كردنش بر در و ديوار سلول، افق ديد خويش را به فراسوي باروي اسارت مي كشاندند.
بخش بزرگ اشعار شاملو، آثاري است كه كادرهاي انقلابي و پيشروان توده به آن نياز دارند و مخاطبش هستند. شاملو نيز مانند هر هنرمند متعهد و مردمي با دو وظيفه روبرو بود: يكم، توده اي كردن يا در دسترس توده قرار دادن اثر هنري و نقد هنري، و تشويق و كشف آثاري كه توده ها خالق آنند. دوم، بالا بردن استانداردهاي هنري و كيفيت آثار. او با شعر خود عمدتا به وظيفه دوم پرداخت، هرچند نمي توان تلاش شبانه روزي شاملو براي يافتن روزنه ها و نقب زدن به ذهن توده هاي وسيع را ناديده گرفت و ارج ننهاد.
۱- درباره هنر و ادبيات ــ گفت و شنودي با احمد شاملو ــ به كوشش ناصر حريري ــ صفحه 173
۲- درباره هنر و ادبيات ــ گفت و شنودي با احمد شاملو ــ به كوشش ناصر حريري ــ صفحه ۱۲۵، ۱۳۴
۳- شعر "23"، مجموعه "قطعنامه" و شعر "مرگ نازلي" (باز تكثير در مجموعه اشعار احمد شاملو، مجلد اول)
موضوع شعر شاعر پيشين از زندهگي نبود / در آسمان خشک خيال اش ،او / جز با شراب و يار نمي کرد گفت و گو / او در خيال بود شب و روز/ در دام گيس مضحك معشوقه پاي بند،/ حال آن که ديگران / دستي به جام باده و دستي به زلف يار / مستانه در زمين خدا نعره مي زدند...!
موضوع شعر / امروز/ موضوع ديگري است / امروز/شعر/ حربه ي خلق است / زيرا که شاعران / خود شاخه يي ز جنگل خلق اند / نه ياسمين و سنبل گل خانه ي فلان...
(احمد شاملو)

