تبليغاتX
مریم ترین مریم! آنیما
2008/6/19
شیفت ِ شبم صُبی شده!

دیگه فرقی نداره بی حجابی یا چادری!

باید به وقتش که شد تو هم صدات ُ بِبُری!

دیگه فرقی نداره مسافری یا موندگار

چراغی سبز نمیشه ممنوعه تکیه به دیوار!

دیگه فرقی نداره ابر ِ هر قفس بباره

تعارف واسه گریه، جان ِ تو و من نداره!

دیگه فرقی نداره دل ِ تو هم خوبی بخواد

واسه هم قصه میگیم، چشای شب هم نمیاد!

دیگه فرقی نداره کلاس ِ نقاشی کجاس!

ما ها رو رنگ میزنن، وقتی حواسا به خداس!

دیگه فرقی نداره ماهی رو از آب بگیری

دیگه فرقی نداره تازه نمی خواد بمیری!

اصله هر خنده ی تو، اما تقلبی شده!

مگه فرقی ام داره؟ شیفت ِ شبم صُبی شده!

 

 

 

روزنوشت:

ترانه، ترانه ، ترانه!

 امروز وقتی برای چند صدمین بار....

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 21:12 |
2008/6/16
پشت ِ صحنه ی ترانه!

یه گزارش می نویسم

از نفس تنگی ِ خانه

وصله میکنم به اسم ِ

"پشت ِ صحنه ی ترانه"

می نویسم از شبی که

خبر از تو قدغن بود

جای بارون توی شهرم

گریه های مرد و زن بود

می نویسم از شهادت

تا همیشه زنده باشه

رو تن ِ تاریخ و تقویم

هیج حرفی از هم نپاشه

می نویسم از شبی که

آینه به حرف در اومد

یه نمایش نامه ی تازه

توی زنده گی رقم زد

می نویسم که بخونی

بخونی به هر زبونی

اگه دوست داشتی بمونی

ولی باید که بدونی

ولی باید که بدونی...

روزنوشت: شهیار میگه: ترانه یعنی شکار زمان های از دست رفته...!

بی حوصله گی ثانیه های امروزم با این ترانه سپری شد... امروز واقعا اگر این ترانه را نمی نوشتم هیچ کاری نکرده بودم... امروز چرا اینجوری بود رو نمی دونم!!
شاید حالا به عقیده ی شما خیانت کردم که نوشتم... ولی خوب دیگر گاهی هم علاقه با چاشنی ِ بغض سبب ِ نوشتن می شود! کلا یکی دو ساعت بود...

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 20:48 |
2008/6/11
بیداری!

یک روز صبح بیدار می شوید و می بینید سال های زیادی از عمرتان رفته و موها تان سفید شده. یادتان می آید که آدم های زیادی را دیده اید، با خیلی شان دوست بوده اید با خیلی ها دشمن. خیلی جاها رفته اید، خیلی چیزها شنیده اید و خیلی کارها کرده اید: درس خوانده اید، کار کرده اید، ورشکست شده اید، بارها زمین خورده اید و بلند شده اید، اخراج شده اید، اخراج کرده اید، خانه تان آتش گرفته، خانه ای را آتش زده اید، زندان رفته اید، عاشق شده اید، ازدواج کرده اید، بچه دار شده اید، بچه تان مریض شده، دعا کرده اید، به مذهب پناه برده اید، شک کرده اید، قهر کرده اید، تصادف کرده اید، کتک خورده اید، فرار کرده اید، تنبیه شده اید، پاداش گرفته اید، سکته کرده اید، بیمارستان رفته اید، ملاقات کوچکی با مرگ داشته اید ... یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید به نحو غیر قابل تحملی بزرگ شده اید اما خیلی از رؤیاهای نوجوانی هنوز از آن بالا چشمک می زنند و دور از دسترس هستند. یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید، با چشم دل می بینید، زندگی به آن بلندی که به نظر می آمد نبود و فرصت ها به آن زیادی که از دور به نظر می رسید نیست. می فهمید که از اول قرار نبود جهان به دست شما فتح شود، حتی قرار نبود بگذارند به کاری که دوست دارید مشغول باشید. بیدار می شوید و می فهمید بیشتر از آن که اثر بگذارید تأثیر گرفته اید. بیشتر از آن که حکم کنید محکوم بوده اید، محکوم زمانه اتان و جامعه ای بی حس و حال که گاهی جمیع اضداد است: بخیل و مهمان نواز، کینه توز و مهربان، عقب مانده و مدرن، صاحب عادت های غلط و قضاوت های آماده ای که از قوطی بیرون می آورد و به تاریخ تولید و انقضای آن توجه ندارد و با این توجیه که اگر بد بود حتماً تا به حال کسی مریض شده بود در قوطی را باز می کند و نمی بیند که همه مریض شده اند. می بینید که خیلی از رؤیاهاتان به خاطر رنگ پوست یا جغرافیای زندگی اتان محکوم به برآورده نشدن است و مابقی هم از اول جزء محالات بوده. آن روز خجسته، یعنی آن روزی که بیدار می شویم و واقعیت های خودمان و جامعه را درک می کنیم و اندازه و جایگاه مان را می شناسیم روزی است که نگاهی دوباره به اطراف می اندازیم و معنای تازه ای در همه چیز کشف می کنیم، انگار تمام عمر به کتابی با زبانی نا آشنا خیره بوده ایم و امروز در کمال ناباوری تک تک کلمه ها و جمله ها را می خوانیم و در شگفت می مانیم که چه وقت خواندن این زبان را یاد گرفته ایم؟! حالا وقت بازنگری تجربه ها است، وقتی است که با شنیدن یک ضرب المثل صد بار شنیده تازه متوجه معنای آن می شویم، وقتی است که دوست داریم به گذشته رجوع کنیم و خوانده ها و دیده ها را با درک جدید مان از دنیا محک بزنیم  تا معنای تازه ای از زندگی در برابرمان آشکار شود. آن وقت است که بعضی چیزها از اهمیت شان کم می شود و بعضی دیگر مهم تر از آنی می شوند که بودند.

مهم نیست کسی در هیچ کجای دنیا تو را نشناسد، مهم است که خودت خودت را بشناسی. مهم نیست کسی از هنر تو لذت نمی برد، مهم است که خودت لذت برده باشی. مهم نیست که دیگران درباره ی اخلاقیات چه می گویند، مهم است که خودت شرمنده نباشی. مهم نیست که چه راهی پیش پایت گذاشته اند، مهم است که چطور راه رفته ای. مهم نیست که همه چه می گویند، مهم است که تو برای چه گفته ای. آن وقت زندگی اندکی سخت تر می شود، باید گشت و همفکرانی پیدا کرد، باید تلاش کرد تا حساسیت ها را برانگیخت، نگاه ها را تیزتر کرد، توقع را بالا برد.

حماقت بوی دلنشینی ندارد اما شامه را به خود عادت می دهد، با آن کنار می آید. مهم است که به آن عادت نکنیم و رد پای اش را تشخیص دهیم: در یک ادعا، در یک کتاب، در یک فیلم، در یک آگهی تبلیغاتی، در یک گردهمایی، در یک مهمانی، در یک تصمیم گیری، در دیالوگ های یک دعوا، در تبعات یک مسابقه ی فوتبال، در یک کاریکاتور، در عکس جمعی از اساتید متوسط المایه و در قیافه ی کسانی که به این ها استاد خطاب می کنند، در ارزش های متصور برای یک حرفه، در آرزوهای هنرمندانه ی آدم های بی هنر، در سخنرانی مدیر مدرسه در جمع اولیاء دانش آموزان، در تعارف، در تعریف، در شکسته نفسی، در ارزش های ناسیونالیستی، در بوق های ممتد به وقت رانندگی، در عکس کودکان آرایش شده روی جلد مجلات زرد، در اهمیت دادن به مارک لباس، در شکل لم دادن راننده ای پشت فرمان یک ماشین چند صد میلیونی، در بازوی راننده ی دیگری که از پنجره آویزان است، در داشتن حساسیت برای بستن کراوات، در داشتن حساسیت برای نبستن کراوات، در بی سلیقگی، در تکرار، در بی سوادی، در توهم اهمیت کاری که به آن مشغولیم، در هر سرابی که به گم کردن مقصد منتهی می شود، در زندگی بدون هدف بدون رؤیا، در رسوبات ذهن آدم های کوچکی که قرار نیست هیچ وقت بیدار شوند.

احتمال بدهید آمدن روزی را که بیدار شوید و متوجه شوید همانی نیستید که شب قبل خوابیده بود.

 

"توکا نیستانی"

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 21:28 |
2008/6/11
بوی حال به هم زن ِ گندم ِ جناب ِ حامی "افتاد تو حوضک"!

لی لی،لی لی حوضک...

 

این گفت: بریم دزدی...!

این گفت: چی چی بدزدیم...؟!

این گفت: خاطره ها، ترانه ها...!

این گفت: جواب خدا رو کی میده...؟!

این گفت: من ِ من ِ کله خر!

 

"یک سرگرمی بازمانده از دوران ِ کودکی- با کمی تصرف! "

 

قلقلک ِ ترانه به دست ِ بعضیا "آه کشیدنی" ست!

 

لي لي حوضك...! 
حمید کوچولو اومد آب بخوره...!
افتاد تو حوضك...!

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 19:9 |
2008/6/6
نادر هم خسته بود و نگفت...
نادر خان هم رفت...

استاد "نادر ابراهیمی" عزیز و جان هم از بین ما رفت!

این "لب دوز ِ شب بوس" تا کی میخواهد شاهد ِ آمد و شد ِ عزیزان ِ گرانی باشد که حتی نبودن ِ سایه اشان دردی است آنچنانی بر شالوده ی جامعه امان!

این خنیاگر ِ سرکش ِ شاعر کُش ِ بی خبر از حادثه ی لبخند، تا کی میخواهد سور ِ عزای ما را یک به یک پهن کند و باز نگهدارد...؟

اینبار حق تعالی از خوبان ِ ما، "نادر" را انتخاب کرد تا باشد که ما بیدار شویم اما!

بگذریم بگذریم

نادر هم رفت... حالا می توانید با خیال ِ راحت بخوابید..... خوابیده تر از بوی صدا!

و خبر این بود:

نادر ابراهيمی نویسنده مشهور ایرانی و خالق آثاری چون «آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» پس از چند سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری، امروز پنج‌شنبه ۱۶ خرداد در سن ۷۲ سالگی درگذشت.

"روح ِ ما شاد ِ شاد، شنگول ِ شنگول!"

نادر خان! نادر ِ خسته! نادر ِ همیشه گی! نادر ابراهیمی عزیز!

تو رفتی و ما در گیر و دار ِ یک بغض ِ دیگر به در و دیوار خیره میشویم....

پ.ن: در مورد ِ عنوان ِ این پست: دختر ِ استاد در مورد ِ بزرگداشت های پدرش در امسال گفت:

واقعيت‌اش را بگويم من از اين بزرگداشت‌ها خسته شده‌ام. اين مراسم زماني تاثيرگذار است كه فرد سرپا باشد ولي متأسفانه ما زماني دست به اين كارها مي‌زنيم كه خيلي دير شده. كاش اين مراسم را 10 سال پيش مي‌گرفتند تا پدرم خودش سرپا در آن شركت مي‌كرد و از آن لذت مي‌برد. البته مادرم به صورت جدي پيگير برگزاري اين بزرگداشت‌ها هستند و حتي الان پيگير به ثبت‌ رساندن بنياد نادر ابراهيمي هستند.

+ | موضوع : اهالی قلم و صدا | نوشته شده توسط مجید در 9:57
2008/6/3
موی سفید ِ شب

 

ترانه های بی تاریخ

شاعر ِ همیشه توبیخ

بازی! همیشه گل یا پوچ

غربت ِ آه شمار ِ کوچ

نوری از نشئه ی عاشق

انعکاس ِ آینه ی دِق

سکوت ِ پر رنگ ِ آواز

پر از صدای شب نواز

*

تکرار ِ خواب ِ بی تعبیر

مُردابی از جنس ِ حریر

تندیس ِ یخ بسته ی ما

معراج ِ یک مریم نما

یک جنگل برای شکار

پر از شعرهای بی آزار

ولی این صدای بی سر

منتشر شد زیر ِ آوار

 

خانه؛ این خانه اگر شاعر بود

همچو من مرثیه وار می سرود

رخت ِ عریان ِ پیشمانی بود

بر تن ِ هر که غزل می رُبود *

 
(در میانه ی ترانه بند ِ «*» تکرار می شود.)
واپسین روزهای فروردین ِ 87

 

مجید.ف

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 14:6 |
2008/5/24
جدی نگیرید (1)
پارچه ای که روی چیزی بپوشند رو می گویند: لفافه!

بعد میدونی "در لفافه حرف زدن" یعنی چی؟!

اینو فقط میشه براش مثال زد!

یه سری آدم جمع میشن یه جا فکر میکنند که پروردگار ِ قافیه بازی و شعر سازی اند! میان می نویسند و میخوانند و یک به یک تشویق می شوند!

بعد آقایون و خانم ها اکثرا وبلاگ هم دارند! وبلاگ هایی به تمام معنا جذاب!

چند وقت به چند وقت هم می گویند وای حالم خراب است یا خیلی داره خوش میگذره!!

یک ملودرام ِ ناب و یک طنازی خاص در کامنت هایشان جاریست! فدای یک دیگر می شوند ولی باز جانشان همچنان پیامی عذاب آور برای روح ِ ترانه است!

کسی هم اگر پی به وجود ِ ابرو در صورتشان و احتمالا بالای چشمشان ببرد! همه گی یه "یک،دو،سه" می گویند به سوارخ کردن ِ چشم ِ طرف ِ مقابل می پردازند!!!

به هر حال ازشان بگذریم!

فهمیدید "در لفافه حرف زدن" یعنی چه؟!

بعدالتحریر: در مورد ِ خزعبلات و حرفهای ساخته گی ِ یه آقایی به اسم ِ "سمیعی" در نظرات ِ همین پست یه چیزایی نوشتم...

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 0:8 |
آخرين نوشته ها

+ in this time
+ نوشتاری بر:
+
+ ما را که بَرَد خانه ؟!
+ اولین ها
+ جیب ِ من را بزنید، شعورم را نه!
+ بی سرزمین تر از باد!
+ وقتی سیمین عصبانی می شود...!
+ بگذار این را باور نکنم!
+ نیاز (نماز!!) ِ امروز!