آسمان را بارها
با ابرهای تیرهتر از این دیدهام
اما بگو ای برگ!
در افق این ابر شبگیران
کاینچنین دلگیر و بارانیست
پاره اندوه کدامین یار زندانیست؟ (1)
***
روزی آمده بودی
که من تمام ِ نشانیها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
به من نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه
باران است. (2)
1- شفیعی کدکنی
2- احمدرضا احمدی
غیر مربوط: سه لینک زیر را برای مطالعه حتما توصیه می کنم:
۱- شعر شهریار در مدح هاشمی رفسنجانی و خامنه ای
کمی نور می ریزم، کنج ِ حوصله ی ماه
ماه مرا می شناسد، من ماه را می شناسم
عاقبت از پدرم
قالب های یخ به ارث بُردم
حیف پدر تابستان مُرد
لبخند می زنم
این جا -بر عکس ِ آن جا-
همه چشم می گذارند
دنبال ِ یک نفر می گردند
کاش با ما هم بازی می شُدی
تا آن یک نفر تو بودی
لبخند می زنم
امروز روز ِ ما نبود
روز ِ زندگی هم که نبود
هر چه خوردیم مست نشدیم
کاش حداقل خسته می شدیم
بلکه خوابمان ببرد
لیلی امروز که زنگ ِ خانه امان را زد
نگفتیم مجنون پیش ِ ماست
مجنون به ما گفته بود:
"فقط روز ِ دادگاه!"
لبخند می زنم
بالاخره دست نویس های سهراب را پیدا کردم
همان شبی که ما با هم بودیم و من
آسمان را برایش سند زدم
و او نوشت: "آسمان مال ِ من است"
در حالی که تا قبل از آن می گفت:
"من به سیبی خوشنودم"
بگذریم! ... وقتی یافتم، نگاه کردم:
اول نوشته بود:
"چشم ها را باید بست"
جلوتر هم دیدم:
"چترها را باید شست"
قلم ها را زمین بگذارید و از این پس
همان ها را بنویسید که اول بود
همیشه "اولین ها" به حقیقت نزدیک ترند...
دیشب چشمان ِ خدا را گرفته بودم
وقتی دستم را برداشتم
دید شاعری مُرده است، لبخند زد
یک مُرده فقط می تواند قهقه بزند!
لبخند می زدم...
روز نوشت: شعر نوشتن لذتی است که نه تنها مشابه ندارد بلکه از همه ام سر تر است. اندازه ندارد.
در حال ِ نوشتن ِ دست نویس هایی هستم به نام ِ "مرگ نامه" که نوشته هایم به علاوه ی چندین تکه شعر از شاعران ِ خوب است... این مرگ نامه ها قسمت-قسمت اند که روزی آن ها را این جا منتشر خواهم کرد.
جمله ای از آن نوشته ها:
"و عجب قبرستانی می شُد زندگی، اگر مرگ نبود!"
مجید
ترانه يعنی: انفجار کلمه! موسيقی پاپ، بايد موسيقی مردم باشد.
با مردم است، نه در برابر مردم.
در آزادی، يا به سمت آزادی است که ترانه رها میشود و شنيدنی.
برای من، ترانه کليدی است برای باز کردن قفل حقيقت.
برای آزاد کردن کلمه از زمهرير بايگانی و چاپخانه و قفسه.
آزاد کردن کلمه از مرکب و کاغذ.
ترانه، انفجار کلمه است در هوا. انتشار درد است در غبار. غبار کوچه، درد با صدا. شکوه نفسگير صداست در گلوگاه آدمی.
ترانه، حقيقت ترانه نويس را آزاد میکند. حقيقت خود او را، که هرچه هست زيباست. زيبا؟ يعنی که زشت نيست؟ وقتی زشت است که صورت خود را از کار ديگران بدزدد!
«حقيقت» ديگران را کش برود و گمان کند که اين شناسنامه خود اوست.
ترانه، میخواهد از زشتی به زيبايی برسد.
(۲)
ترانههای «ناصر رستگارنژاد»، «نوذر پرنگ» و از همه مهمتر، «پرويز وکيلی» بشارت دادند که ترانه نو در راه است. مژده دادند که ترانه، سرانجام حقيقت را آزاد خواهد کرد.
ترانه نوين، اما با همه ترمزها جنگيد. از همه شوراها، دست نخورده، يا فقط با دو سه کلمه دست خورده بيرون آمد.
از ساواک رد شد. «اوين» را هم تجربه کرد، اما بیوقفه در کنار مردم بود. در کنار حقيقت. در کار آفرينش زيبايی. در کار از زشتی به زيبايی رسيدن. کار با شکوه نو شدن. بیوقفه. ترانه به ترانه، نو شدن.
تصوير به تصوير و قافيه به قافيه نو شدن.
آن روزها، ترانه نوين، ترانه مردم بود. ترانه دستگاه نبود.
امروز ترانه اما، در چه حال است؟ هيچ! چه میگويد؟... اندوه دهه پنجاه خورشيدی را دوباره و دوباره، رونويسی میکند. حتی به دنبال قافيه تازه هم نمیگردد. از تصوير و ترکيب و واژه بازی هم خبری نيست. دير آمده است و میخواهد زود برود.
حوصله هم ندارد کار کند. به نسخهبرداری بد از الگوی ديروز خوش است. میخواهد زير آبی برود. وسط صف خود را جا بزند.
(۳)
در غربت سرد هم، با زبان نادرست کافههای لالهزار دهه پنجاه خورشيدی ترانه مینويسند. لهجه، لهجه جاهلان تهرانی است. لهجه بچههای بامعرفت «کوچه در دار» و قيصر. لهجه عمليات شعبدهبازی «پروفسور شاندو» در کافه کريستال! عشق جاهلی! لالهزار در تبعيد! با تکنيک خوب. ضبط خوب و نوازندگان خوب امريکايی!
در خانه هم، تکرار و رونويسی غم انگيز اندوه دهه پنجاه خورشيدی. گفتم که! سال پيش، دوباره ترانه «حرف» را از نو نوشتيم. سست نوشتيم و بد نوشتيم. «کودکانه» را دوباره رونويسی کرديم. «واروژان» را دوباره کش رفتيم. بد بد اما. به خط بد!
سرزمين ما بايد که به خانواده کپی رايت (Copy right) جهانی بپيوندد. وگرنه در هنر به جايی نمیرسد. به اوج پرواز خود نمیرسد. همه از روی دست هم مینويسند. هيچ کس برای سرقت فکر به زندان نمیرود. خسارت نمیپردازد. بیآبرو نمیشود و باری، آدمها به بهترين خود نمیرسند.
سال پيش، ديگر تکه تکه کش رفتند. نه کلمه به کلمه. بند، بند، کش رفتند. سال پيش، مثل سالهای دورتر، بچههای ترانه، جهان را نشنيدند.
«شايد باورتان نشود، ولی من خيلی کم به سينما میروم... آن قدر مشغله کاری و فکری دارم که وقت نمیشود. هميشه در حال ساخت اثری هستم...»
(شادمهر عقيلی - نشريه مهد ايران - مهر ماه -۱۳۸۰ تهران)
سال پيش بزرگ نشديم، چراکه بازی، بازی جدی نيست.
شنونده هم به يک دوبيتی خوش است و سوت میزند.
ترانه، بيدار نيست. چراکه «ز داروی مشابه» است.
بيداری نمیآورد. خواب میآورد:
هر جای دنيا که باشی/ دل من تورو میخواد/ اون ور ابرا که باشی/ دل من تورو میخواد/ تو برام کعبه عشقی/ تو برام پله حاجت/ از تو گفتن، از تو بودن/ برای من شده عادت...
(سرقتی غمانگيز از ترانه ايرج جنتی عطايی - ترانه دل من تو رو میخواد! آلبوم آدم و حوای شادمهر عقيلی)
يا:
يه لقمه نون، يه کاسه ماست/ يه دل خوش، يه حرف راست/ يه مادر از تبار نور/ دار و ندارم هميناست. (از همان آلبوم و همان آوازخوان)
(۴)
در غرب هم خبری نيست. گفتم که. همين بازی بد. صددرصد!
آری، ترانه مشابه نوشتن. صدای ديگری را تقليد کردن و نغمه و ملودی ديگران را دوباره نواختن، اين بار به نام خود، ما را به جايی نخواهد برد.
موسيقی پاپ، موسيقی راک، موسيقی پيشرو، ترانه امروز بايد که مردمپسند باشد. نه دستگاهپسند. بايد که فرداپسند باشد. جهان پسند باشد. تاريخ پسند باشد. «مردم» را به جانب بهترين خود هل بدهد. مردم بهتری بسازد!
ترانه نو بايد که نو باشد.
و ترانه نويس بايد که جهان را بشناسد. هنر جهان را بلد باشد. زبان مادری را عاشقانه بداند و به لهجه فردا بخواند.
چرکنويسهايش را برای خود نگاه دارد و به مردم نسپارد!
آوازخوان امروز هم بايد از اهالی ديروز بهتر باشد. داناتر باشد. سخاوتمندتر باشد. حرمت کلمه را از بر باشد. جدی باشد. خندهدار نباشد.
ترانه بايد که حقيقت را آزاد کند. پيدا کند. ميان بری در کار نيست.
there is no short cut to it!
شهیار قنبری- هفته نامه ی "پیام آور" - ۱۳۸۱
خلاصه و گزینشی از دست نویس ِ شهیار قنبری.
پی نوشت: می گویند کتابی به اسم ِ "عشق نامه ها"ی شهیار قنبری منتشر شده است.
در مورد ِ صحت ِ این خبر اگر کسی چیزی می داند، در اختیارمان بگذارد. یک مشکلی در مورد ِ نشر ِ این خبر در بعضی موارد بوده آن هم اینست که "شهیار" را نوشته اند: "شهریار"!
می گویند نامه هایی است شاعرانه که "آوای کلار" آن را منتشر کرده است.
یه آینه از ما رو به رو ... شعر ِ تاریخ ساز ِ تو کو ؟
گرفتار ِ خود می شوم. فکر می کردم دچارم! همان "دچاری" که سُهراب گفت. فکر کردم دچار ِ آن رگ ِ پنهان ِ رنگ ها شده ام! امان از من! که اشتباه می کردم.
گرفتار ِ خود می شوم. فکر می کردم حداقل تجربه ایست که می تواند پیامدی ساده داشته باشد و نهایتا فراموش شود! امان از من! که اشتباه می کرد.
چقدر می شود "یوسف وارانه" لحظه های غریب ِ هوس بازی را به فرصت هایی که رنگ ِ ترانه دارند بَدَل کرد! می شود "دچار" بود! می شود "تنها" بود! می شود خلوتی داشت پر از "تبسم های پوشیده ی گیاه"
بالش ِ بیداری ِ من را بیاورید... می خواهم تا ابد بخوابم... چشم هایم را روی هم بگذارم... ولی دست هایم را نه!
روزی بیدار خواهم شد... روزی که هوای اینجا، هوای حرف ِ تو باشد و بس...
رختی خواهم پوشید از جنس ِ اعجاز و خودم را به شعر معرفی خواهم کرد....
چرا من نشنیدم صدای فاصله ها را !؟
"مجید"
شنیدم باز هم گوهر فشاندی
که روشنفکر را بزغاله خواندی!
ولی ایشان ز خویشانت نبودند!
در این خط، جمله را بی جا نشاندی
سخن گفتی ز عدل و داد و آن را
به نان و آب ِ مجانی کشاندی!
از این نَقلت که همچون نُقل ِ تر بود
هیاهو شد! عجب توتی تکاندی!
سخن هایت ز حکمت دفتری بود
چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیکن پول ِ نفت و سفره ی خلق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریغا حرفی از جنگل نراندی!
چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش
سلامی هم به میمون می رساندی!
به گفته ی عباس معروفی این شعر از تازه سروده های "سیمین بهبهانی" است.
روزنوشت: سیمین بهبهانی را آنقدر که باید، نمی شناسم ولی شاعر بودنش را باور می کنم...
با "مردی که یک پا ندارد" باور می کنم! با "دوباره می سازمت وطن" باور می کنم! باور می کنم!
...به هیچکس نگو که من شاعری را از سر گرفتهام
هزار سال دیگر
علم پیشرفت میکند
و باستانشناسها
استخوانهای یک زن عاشق را تشخیص میدهند (معصومه ناصری)

