تبليغاتX
مریم ترین مریم! آنیما
2008/8/9
اولین ها
لبخند می زنم

کمی نور می ریزم، کنج ِ حوصله ی ماه
ماه مرا می شناسد، من ماه را می شناسم
عاقبت از پدرم
قالب های یخ به ارث بُردم
حیف پدر تابستان مُرد

لبخند می زنم

این جا -بر عکس ِ آن جا-
همه چشم می گذارند
دنبال ِ یک نفر می گردند
کاش با ما هم بازی می شُدی
تا آن یک نفر تو بودی

لبخند می زنم

امروز روز ِ ما نبود
روز ِ زندگی هم که نبود
هر چه خوردیم مست نشدیم
کاش حداقل خسته می شدیم
بلکه خوابمان ببرد

لیلی امروز که زنگ ِ خانه امان را زد
نگفتیم مجنون پیش ِ ماست
مجنون به ما گفته بود:
"فقط روز ِ دادگاه!"

لبخند می زنم

بالاخره دست نویس های سهراب را پیدا کردم
همان شبی که ما با هم بودیم و من
آسمان را برایش سند زدم
و او نوشت: "آسمان مال ِ من است"
در حالی که تا قبل از آن می گفت:
"من به سیبی خوشنودم"
بگذریم! ... وقتی یافتم، نگاه کردم:
اول نوشته بود:
"چشم ها را باید بست"
جلوتر هم دیدم:
"چترها را باید شست"

قلم ها را زمین بگذارید و از این پس
همان ها را بنویسید که اول بود
همیشه "اولین ها" به حقیقت نزدیک ترند...

دیشب چشمان ِ خدا را گرفته بودم
وقتی دستم را برداشتم
دید شاعری مُرده است، لبخند زد

یک مُرده فقط می تواند قهقه بزند!

لبخند می زدم...

روز نوشت: شعر نوشتن لذتی است که نه تنها مشابه ندارد بلکه از همه ام سر تر است. اندازه ندارد.

در حال ِ نوشتن ِ دست نویس هایی هستم به نام ِ "مرگ نامه" که نوشته هایم به علاوه ی چندین تکه شعر از شاعران ِ خوب است... این مرگ نامه ها قسمت-قسمت اند که روزی آن ها را این جا منتشر خواهم کرد.

جمله ای از آن نوشته ها:

"و عجب قبرستانی می شُد زندگی، اگر مرگ نبود!"

مجید

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 0:22 |
2008/7/23
وقتی سیمین عصبانی می شود...!

 

شنیدم باز هم گوهر فشاندی

که روشنفکر را بزغاله خواندی!

ولی ایشان ز خویشانت نبودند!

در این خط، جمله را بی جا نشاندی

سخن گفتی ز عدل و داد و آن را

به نان و آب ِ مجانی کشاندی!

از این نَقلت که همچون نُقل ِ تر بود

هیاهو شد! عجب توتی تکاندی!

سخن هایت ز حکمت دفتری بود

چه کفترها از این دفتر پراندی

ولیکن پول ِ نفت و سفره ی خلق

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

سخن از آسمان و ریسمان بود

دریغا حرفی از جنگل نراندی!

چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش

سلامی هم به میمون می رساندی!

 

به گفته ی عباس معروفی این شعر از تازه سروده های "سیمین بهبهانی" است.

روزنوشت: سیمین بهبهانی را آنقدر که باید، نمی شناسم ولی شاعر بودنش را باور می کنم...

با "مردی که یک پا ندارد" باور می کنم! با "دوباره می سازمت وطن" باور می کنم! باور می کنم!

...به هیچ‌کس نگو که من شاعری را از سر گرفته‌ام
هزار سال دیگر
علم پیشرفت می‌کند
و باستان‌شناس‌ها
استخوان‌های یک زن عاشق را تشخیص می‌دهند  (معصومه ناصری)

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 18:3 |
2008/6/27
آینه جواب ِ دردامو نداد...

خونه ی اجاره ای عشق نمی خواد!

آینه جواب ِ دردامو نداد!

وقتی من هنوز نمی دونم چمه

واسه فردا به کی رای بدم بیاد!؟

خونه ی اجاره ای هم بی خوده!

اجاره م خرج ِ گرفتاریم شده!

باید با خودم بسازم یا زنم؟

خدایا حرفامو با کی بزنم؟!

خونه ی اجاره ای عشق نمی خواد!

دکتر ِ قلب واسه چی کوتاه بیاد؟!

واسه اینکه هر دو مونم آدم ایم!؟

واسه اینکه هر دو با هم باز کم ایم!؟

هنوزم زوده برای دیر شدن!

کیک ِزرد و با اسانس ِ فقر بزن!

هنوزم زوده برای دیر شدن!

کیک ِزرد و با اسانس ِ فقر بزن!

 

روزنوشت: گرفتار درس هستم! باید یه قسمت ِ "آنلاین نوشت" درست کنم.چون هر چی می نویسم در مدت کوتاهی و بی ویرایش است!

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 23:54 |
2008/6/19
شیفت ِ شبم صُبی شده!

دیگه فرقی نداره بی حجابی یا چادری!

باید به وقتش که شد تو هم صدات ُ بِبُری!

دیگه فرقی نداره مسافری یا موندگار

چراغی سبز نمیشه ممنوعه تکیه به دیوار!

دیگه فرقی نداره ابر ِ هر قفس بباره

تعارف واسه گریه، جان ِ تو و من نداره!

دیگه فرقی نداره دل ِ تو هم خوبی بخواد

واسه هم قصه میگیم، چشای شب هم نمیاد!

دیگه فرقی نداره کلاس ِ نقاشی کجاس!

ما ها رو رنگ میزنن، وقتی حواسا به خداس!

دیگه فرقی نداره ماهی رو از آب بگیری

دیگه فرقی نداره تازه نمی خواد بمیری!

اصله هر خنده ی تو، اما تقلبی شده!

مگه فرقی ام داره؟ شیفت ِ شبم صُبی شده!

 

 

 

روزنوشت:

ترانه، ترانه ، ترانه!

 امروز وقتی برای چند صدمین بار....

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 21:12 |
2008/6/16
پشت ِ صحنه ی ترانه!

یه گزارش می نویسم

از نفس تنگی ِ خانه

وصله میکنم به اسم ِ

"پشت ِ صحنه ی ترانه"

می نویسم از شبی که

خبر از تو قدغن بود

جای بارون توی شهرم

گریه های مرد و زن بود

می نویسم از شهادت

تا همیشه زنده باشه

رو تن ِ تاریخ و تقویم

هیج حرفی از هم نپاشه

می نویسم از شبی که

آینه به حرف در اومد

یه نمایش نامه ی تازه

توی زنده گی رقم زد

می نویسم که بخونی

بخونی به هر زبونی

اگه دوست داشتی بمونی

ولی باید که بدونی

ولی باید که بدونی...

روزنوشت: شهیار میگه: ترانه یعنی شکار زمان های از دست رفته...!

بی حوصله گی ثانیه های امروزم با این ترانه سپری شد... امروز واقعا اگر این ترانه را نمی نوشتم هیچ کاری نکرده بودم... امروز چرا اینجوری بود رو نمی دونم!!
شاید حالا به عقیده ی شما خیانت کردم که نوشتم... ولی خوب دیگر گاهی هم علاقه با چاشنی ِ بغض سبب ِ نوشتن می شود! کلا یکی دو ساعت بود...

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 20:48 |
2008/6/3
موی سفید ِ شب

 

ترانه های بی تاریخ

شاعر ِ همیشه توبیخ

بازی! همیشه گل یا پوچ

غربت ِ آه شمار ِ کوچ

نوری از نشئه ی عاشق

انعکاس ِ آینه ی دِق

سکوت ِ پر رنگ ِ آواز

پر از صدای شب نواز

*

تکرار ِ خواب ِ بی تعبیر

مُردابی از جنس ِ حریر

تندیس ِ یخ بسته ی ما

معراج ِ یک مریم نما

یک جنگل برای شکار

پر از شعرهای بی آزار

ولی این صدای بی سر

منتشر شد زیر ِ آوار

 

خانه؛ این خانه اگر شاعر بود

همچو من مرثیه وار می سرود

رخت ِ عریان ِ پیشمانی بود

بر تن ِ هر که غزل می رُبود *

 
(در میانه ی ترانه بند ِ «*» تکرار می شود.)
واپسین روزهای فروردین ِ 87

 

مجید.ف

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 14:6 |
2008/3/23
دست ِ ترانه رو میشه!

 

دست ِ ترانه رو میشه

وقت ِ پیدا شدن ِ من

منی در اوج ِ تنهایی

مثه فکر ِ نجات از تن!

منی همرنگ بیداری

سر آغاز ِ گذشتن

منی همرنگ خاموشی

هم گوش ِ ناله ی وطن!

به رسمی خوشتر از خنده

من ِ گم گشته در گریه

به پایان می برم هق هق

ولی باز پشت ِ در گریه!

منی در جستجو در من

به فکر ِ آینه افتاده

ولی بازم در این آینه

همون عکسه که سر داده:

 

 

بچه محل ِ گریه، شعر ِ نگفته کم نیست

برای شب نشینی، اصلا سیاهی غم نیست

روشن تر از ترانه، یه گوشه من می سوزم

چرا دلت گرفته س؟ خودم غزل می دوزم!


*** 

 

تو همرنگ یه فریادی

فریاد ِ هر غزل پیشه

با تو هم صحبت ِ آینه

خود ِ خود ِ خدا میشه

 

دست ِ ترانه رو میشه

وقتی شب از خواب میپره

وقتی تمام ِ قصه مو

صدای تو با خبره

 

تو فصل باد، قصه ما

بیابان گردی ِ ریگه

دست ِ ترانه رو میشه

وقتی چشات به من میگه:

 

 

بچه محل ِ گریه، شعر ِ نگفته کم نیست

برای شب نشینی، اصلا سیاهی غم نیست

روشن تر از ترانه، یه گوشه من می سوزم

چرا دلت گرفته س؟ خودم غزل می دوزم!

 

(مجید)

 

روزنوشت:

 

این روزها

اینگونه ام ببین،

دستم چه کند پیش می رود،انگار

""هر شعر باکره ای که سروده ام""

پایم،چه خسته می کشدم، گویی

کَت بسته از خم هر راه رفته ام

                                       تا زیر هر کجا!...

 

 

ای دوست...،این روزها

با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر

                            "" وقت خیانت است""

 

...

"من هیچکاره ام،یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی"

 

...

این روزها...،اینگونه ام ببین

فرهادواره ای که تیشه ی خود را

                                        گم کرده است...

 

"نصرت رحمانی" عزیز

خوش به حالت

برای این شعرت!

 

این روزها این شعر برایم عحیب دلچسب است!

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 9:53 |
2008/3/21
نه! دیگر برای همیشه سردم نیست

به ترتیب: پگاه احمدی - نفیس نیا - مریم هوله

به ترتیب: مریم هوله- پگاه احمدی

پگاه احمدیپگاه احمدی

سرهامان را تا روی سینه بغل می کنیم
آفتاب از روی تاب می افتد
تاب را تا روی سینه بغل می کنیم
از توی قاب می افتد
من هیچ وقت
این همه کودک نبوده ام !
با این صدای بی کمانچه به کوچه نرفته ام تا ماه
با آه ، تا تخت ِ بچگی ام دل نداده ام !
وَ این دلیل ِ گرم
تنها شبی ست
که موهای گندمی ام را به خواب های تو مبتلا کرده ست !

یک پُشت ِ بام ، بالاتر بیا !
ازاین دهان که توی چکمه نفس می کشید
ازاین هوا که رگش را به ماه می بندد

پاهایت را در آسمان ِ پُشت ِ سر ِ من دراز کن !
من خوابم می آید کتان !
خوابَم می آید کتان
وَ خوابم هی تولدم را عقب می اندازد ، بجنب !

دیشب از آنهمه شب های سینه زن در پُشت
جز زنگوله ای که شب را کُشت
تختی نمانده بود
امشب ، تمام ِ این آسمان ِ بی پهلو منم
که شب در گردنم
با پله های گم شده در می زند
وَ دل ، همین مردی ست
" که از کنار ِ درختان ِ خیس " می آید !
وَ دل ، همین کوهی ست
که روی سینه بلندش کرده ام ، بجنب !

من هیچ وقت این همه عاشق نبوده ام
وَ هیچ وقت این همه زیبا نبوده ام
وَ هیچ وقت این همه شاعر نبوده ام
وَ دل ، همین مردی ست
" که از کنار ِ درختان ِ خیس " می آید
وَ من یقین دارم
که سینه خیز ترین خاطره ام می شود
وَ من یقین دارم
که سینه خیزترین خط خطی اش می شوم
همین !
جیک ، جیک !

شاعر: پگاه احمدی

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 10:36 |
2008/3/14
رمقی برای حادثه نیست...
تقدیم به کسانی که همیشه دکمه ی اول پیراهنشان باز است!

 

 

 

برای شعله ی خشم ِ من و تو

خورشید حادثه ای تاریک است

کنار ِ آزادی و آبادی و نور و

جایی سمت ِ عطر ِ تازه ی ترانه خانه می کنیم! ...

  

...

دیگر به ماه چه اعتماد میکنی؟

که در بستر ِ شب به خواب رفته است

فنجان ِ مرثیه هر لحظه پر می شود

وقتی لالایی ِ ما هم خفته است!

 

شیشه تحمل کرده باران را

پنجره، سختی دیوار را

این آینه ها ساخته گی است

که به ما جز خود ما یاد داد

بشکن به ضرب ِ این ترانه که

جرئت ِ فریاد داد

 

در این شب ِ کهن، ترانه روشن کن!

سر در غزل کن، سایه در کفن کن!          (مجید)

 

 

 

والطین والزیتون که با این جماعتِ یأجوج

                                       زبانم به زنایِ محصنه می رود

باید به حاشیه ام دست ببرم و متنِ تنم را دوباره بخوانم

تمام استخوانم ویران است

در لفافه صدای خمسه خمسه می آید و

لالا این روایتِ لات به لالایی نمی ماند

دوباره چه کلکی به این حقه چسبیده که تریاک از کشتِ پیراهنم می گذرد

و اناالحق

حناقِ هیچ حلقومی را چاره نمی کند

چه نشئه بازاری درین وامانده به ساطور می کشد!

***

الف لام مین

که در کوچه های رکیک

رمقی برای حادثه نیست

باد در ادعیه می پیچد و زارِ زمین

فقط اجنه را حشری می کند

که این هوای رگ کرده مدام خطبه شود

خیره به خیمه های جماعت ياجوج

و الفیه های پاچین و پوشینه و تک دست بالای عَلَم و علومِ غریبه

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

***

هی قمه بالا بردیم و هیهات! قیمه بالا آوردیم

هي سرمه كشيديم و ياهو! تكه شديم

تا حقمان تكه تكه و حلقمان عاشورا شد

كسي نگفت در اين تكيه شوهر نيست و تكيه بر تكه هاي هياهو نمي شد زد

حالا پشت کرکری های دیواری و کرکره های خانگی

کولمان بارِ نشئه است و زیم زیمِِ کابلی

فصل تیغ زدنِ غوزه است و حقه زدن

دیگر نمی کشم این همه کشیده را که توی گوشم سنج می زند

حالا زنی که هیچ در دامنم کوتاه نمی آمد

حنجره اش بگیر و ببند و پیراهنش راه بندان

درنگاهش بارانِ جرجر است ودنگ دنگِ آهنگران

و نامش هاجری که واویلا!                         (گراناز موسوی)

روزنوشت:
۱- بدون هیچ شکی از زیباترین اشعار ِ گراناز ِ عزیز، همین شعر است. خاصه اینکه پایان بندی این شعر به نظر من، یکی از برترین پایان بندی های شعر معاصر است. واقعا درود بر گراناز.

۲- شعر ِ خودم را کامل قرار نداده ام. آنچه خواندید سه بند از همه ی شعر بود.

۳-

مگه آدم چقدر زنده میمونه؟ آخه اینم شد زندگی؟! ...

دیگه تحمل ِ هیچی رو ندارم، از همه چی حالم به هم میخوره، از همه چی بدم میاد

از این مملکت ِ خشن، دروغ گو، بی رحم که همه رو معتاد ِ بدبخت میکنه...

 

«داریوش مهرجویی – سنتوری»

 

شعرهایتان را برای عید واژه تکانی بکنید!

بگذارید در این هوای بهاری

اندیشه هایی نو بارور شوند!

 

 

سال نو و بهار، مبارک.

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 11:30 |
2008/3/9
عبدالملکیان ، ناشناس! و حمید ناصحی عزیز

خوشبختانه فضای مجازی سبب شده که دوستان ِ فوق العاده ای داشته باشم

از همه بیشتر با "احسان سلطانی" عزیز و سپس با "حمید ناصحی" نازنین و "مونا برزویی" بزرگوار در این دهکده رفت و آمد میکنم. و پیش تر هم که با "سروش و احسان"(وبلاگ نت به نت و شاعرانه) هم قدم شدم.

و خوشحالم که در طی چندین سال جستجو و فعالیت در این مجازکده میتوانم به راحتی اثبات کنم که خوبی هایش به شدت بیش از بدی هایش است.

این پست سه قسمت است: ترانه ی "ظهور" کاری از "حمید ناصحی"، شعر شاهکاری از "گروس عبدالملکیان" و تکه شعری از یک ناشناس!

 

ترانه ی "ظهور" از حمید ناصحی را می پسندم ملودی خاطره انگیز و رویایی ِ آهنگ ِ "Tamally Maak" و صدا و هنر ِ خوب و زیبای "Amr Diab" ترانه بر این اساس سروده شده که با با صدای "علی راموز" همراه گردیده است.... این ترانه از معروف ترین ترانه های حمید ناصحی است و از قرار معلوم در شش سال پیش به سفارش "صدا و سیما" برای تیتراژ یک برنامه مذهبی سروده شده است.

 

یه ساحل دور

یه دریا اشک حسرت روی گونه ی نور

یه خلق غریب

همیشه منتظردر سرزمین عبور

                             نشسته خسته دل در انتظار ظهور

ظهور یه مرد

همون که مونده باقی از سلاله ی نور

یه کوه غرور

تو دنیای تباهی ، عالم زر و زور

                             تو این بیگانگی با اشتیاق حضور

بیا که زمزمه فریاد شد

زمین کمینگه بیداد شد

بیا که چهره ی عشق افسرد

بیا که کودک پاکی مرد

 

بیا وببین

ببین زنجیر ظلمت را به پای زمین

بیا و ببین

ببین گرگان شب را هر کجا به کمین

                                ببین خلق گریزان را زوادی دین

بیا وبمان

بیا تا کوچ ماتم زین خرابه ی پیر

بیا وبمان

رهاکن از قفس این کهنه خاک اسیر

                               بیا وسایه از این آشیانه مگیر

بیا که زمزمه فریاد شد

زمین کمینگه بیداد شد

بیا که چهره ی عشق افسرد

بیا که کودک پاکی مرد            (ترانه سرا: حمید ناصحی)

 

کوه به کوه

آدم به آدم

این روزها

کسی به کسی نمی رسد

کمی چای که می نوشی

فکر می کنی

دنیا چقدر کوچک می شود

اندازه ی همین کف دست

یا این رگ کوچک که دارد هی بالا و پایین می پرد

نگاهش که می کنی

سرت گیج می رود

میان این خطوط سر در گم

گم می شوی

خط اول را دیده ندیده

خط بعدی شروع می شود

خط بعدی

خط

 بعدی

خطِ

...

خط روی خط می افتد

-       - الو

-      -الو

-      صدا به صدا نمی رسد

-       آدم به آدم

...                           (ناشناس!)

 

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا ،
یا من تو را می کشم یا
تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
که انسان کودک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلن این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر عقب
که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود که می بود در دشتهای دور
آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و
پرندگان به زمین
زمین!
نه به عقب تر برگرد
بگذار خدا دستهایش را دوباره بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت       (شاعر: گروس عبدالملکیان)


روزنوشت: چند وقتی است به طرز ِ عجیبی دارم فکر میکنم که استاد "عباس معروفی" در این دو جمله چی میخوان بگن؟! .... به طرز عجیبی...!

 

هرکس بزرگ‌ترين گناه زندگی‌اش را بپذيرد،
صبر می‌کند تا خورشيدش طلوع کند.

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 18:57 |
2008/2/23
Some Dance To Remember

این پست شامل ِ "سه شعر" به همراه یک دستنویس از من است.

(اول)

اگه فرشته گی هات واسه منه

اون جنون ِ چشمات چی میشه؟

نگران ِ توام و خوب میدونی

بی خیالی حتی بیش از همیشه

 

(دوم)

 

ساعت ِ من، عقربه هاش

مجوز ِ عبور داره

وقت ِ فرار از دلهره

همش داره کم میاره

 

زندگی ِ من که نبود

صدا زدش آی بچه جون

اینجا هوا بارونیه

یه کم خودتو بپوشون

 

من با خودم غریبه ام

میخوام نیبینم خودمو

کمتر من ُ صدا بزن

شب که گرفته روزمو

 

دلم میگه خوش به حال ِ

ترانه های بی هدف

اینجا که بوی نفرته

گریه میاد از هر طرف

 

دلم مجوز میده و

خودکار ِ شب خط میزنه

حماقت ِ یه عده ای

سیلی به صورت میزنه

 

من نمی گم درد همینه

شاید یه شب خواب ببینم

خدای من رو زمینه

 

(سوم)

 

لعنت به عشقی که من ُ جا گذاشت

اومد رو سکوت ِ شب صدا گذاشت

دست ِ رد به سینه ی ترانه زد

من که هیچی، سر به سر ِ خدا گذاشت!

 


We are all just prisoners here
Of our own device
And in the master’s chambers
They gathered for the feast...

ترجمه:

ما همه اينجا زنداني‌ هستيم
زنداني عقاید خويش
و در تالارهاي اربابان
آنها گردهم مي‌آيند براي يك سور ديگر...

 

"فیلم­هایی که بازیگر زن نداشته باشند، ارزش دیدن ندارن"

شاعر که باشی
بو میکشی واژه را
تا جز ِ عطر ِ او ندهد
و آنگاه
میفهمی
دنیا برای بخشیدن
کوچکترین واژه است.

(یک تکه شعری بوده است از "ناهید سرشگی" که همراه شده "با بازنویسی و تصرف از بنده ی حقیر")

We accept copywrite, absolutely?!

مخصوص ِ ۵ اسفند: مهندس، روزت مبارک!

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 23:0 |
2008/2/19
Asshole Dreams...Freedom...SHET

(۱)

«...تقصير دريا بود که اين
کولی خانوم سرتقُ
انقده ناز و بوس می کرد
اين يه الف بچه ته تغاريشو
قد يه دنيا لوس می کرد
بايد می زد لهش می کرد
حسابی تنبيهش می کرد
می گفت پری! مگه خری؟
تو دم داری پا نداری
روی زمين جا نداری
تو اون همه شاش و تف و گرد و غبار
اون همه سوت و بوق و آژير و هوار
اون همه تيمسار چهار ستاره و توپ و تفنگ
اون همه شعر و قافيه، حرف جفنگ
خانوم کوچيک گم می شی
ماهی بی دم می شی
يه روز می بينی ای داد
جوونی رفته بر باد
از اون همه عطر و بو
منم منم، های و هو
اون همه ناز و غمپز
يک علی مونده، يک حوض...»         (گلی ترقی / متولد: ۱۳۱۸ / کتاب: دریا پری، کاکل زری )

(۲)

آقا اجازه!
اسکندر مقدونی تخت‌جمشيد را به آتش کشيد
بعد آتش راه افتاد آمد لُردگان
آمد خان‌ميرزا، آمد سفيلان
آمد که ما از سرما نميريم
اما ... ما مُرديم آقا.


آقا اجازه!
سردار قادسيه ايوانِ مدائن را به آتش کشيد
بعد آتش راه افتاد آمد سمتِ ايلِ ما
ما سردمان بود آقا
ترکه‌های پُرشکوفه‌ی بادام
بوی الفبای آتش می‌داد
ما آتش گرفتيم آقا
بعد مادران‌ْمان آمدند
خاکسترِ ما را برداشتند بردند بالایِ کوه
و رو به پروردگارِ عالم شيون کردند:
در سرزمينِ ما عين و الف يکی‌ست
فقط بگو خودِ عدالت کجاست؟


آقا اجازه!
تيمور لنگ سرِ راهِ خود به بغداد
به سفيلانِ ما هم آمد
آمد همه‌ی ما را به جُرمِ تَبانی با برف
آتش زد
دست‌هايش را گرم کرد وُ
در حاشيه‌ی خاطرات‌اش نوشت:
نفت بشکه‌ای پنجاه دلار
کوکاکولا بشکه‌ای دويست ...؟
اين اصلا عادلانه نيست!


آقا اجازه!
تموچين تکليف همه را
با شعله‌های شيونِ ما روشن کرد
بعد آمد بالای سرمان گفت:
از روی کتاب ياسایِ من هزار بار جريمه بنويسيد.
و حالا ما هزار سال تمام است که هی می‌نويسيم وُ
اين مشقِ مرگ را پايانی نيست!


آقا اجازه!
ای کاش هرگز نفت را به رايگان
درِ خانه‌ی ما نمی‌آوردند
که اين همه حالا شرمنده‌ی آقايان نباشيم!
واقعا بعضی‌ها خودشان خجالت نمی‌کشند؟        (سید علی صالحی عزیز / کتاب:یوما آنادا)

روزنوشت: به "اندیشیدن" خطر نمیکنم.... پس هیچی نمیگم؛ تمام!

What is "SHET"?
much more efficient way of saying the word "shit". Mainly used to represent anger, ignorance, blindness, and nothingness.

What is "Freedom"?
Being able to make choices. Performing an action of your own choosing. Freedom will always be relative to the environment/situation which you inhabit.  (for example: In Iran!)

What is "Asshole Dreams"?
for this one! you should come with me....(to Iran!)

(۳)

آن جا که تمام واژه ها هیس شود

سجاده ترانه خوان ابلیس شود

باید که تمام لحظه ها را بارید

شاید که خدای کاغذی ، خیس شود      (علی خوش پیمانه)

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 16:45 |
2008/2/16
Be shiny again

سفره ی سرخ ِ واژه رو

تکون بده رو شعر ِ من

«دوباره لبخندی بزن»*

به فرصت ِ غزل شدن

 

دست ِ ترانه رو بگیر

از رود ِ سیاهی رد شو

 

روزُ یه بار نفس بکش

نمُرده بخت من و تو

 

دوباره آفتابی شو و

دفتر ِ شب رو پاره کن

قدم بزن، تو، شب شکن

حریق ِ شب نظاره کن

 

جشن به خونه رفتن ُ

بگیر تو چشم ِ غربت

اون روز باید بارون بیاد

عاشق میشیم به نوبت!

 

 

ترانه سرا: مجید ، نام ترانه:  دوباره آفتابی شو!

 

(*) این مصرع در ترانه ی "تندیس" از جنتی عطائی نیز آمده است.

روزنوشت:

۱- تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها...

ما از جمله ی آخرین کشورهای حامی آزادی هستیم.

تلخ ترین بادام ِ واقعیت همین است.

۲- نمیدونم شنیده اید یا نه، اخیرا شکیرا (shakira) در یک مزایده سینه بند ِ خودشو به قیمت سه هزار دلار فروخته برای کمک به کودکان ِ فقیر.

همچنین چهل قطعه دیگر از لباس های خودش را برای انجام مزایده به بنیاد پابرهنگان بخشیده است.

واقعا خدا خیرش بده،،،، بعضیا خوبه یاد بگیرن.... فقط آرایش ایشون رو الگو قرار ندن! و ...

بدون هیچ تردیدی از پر طرفدار ترین خوانندگان ِ جهان است و اولین خواننده آمریکای لاتین در تاریخ موسیقی آمریکا است که به صدر جدول صد ترانه برتر این کشور رسید.

3- یک سایت میخواهم معرفی کنم با عنوان ِ "گنجور" امیدوارم تا حالا ندیده باشید و از دیدنش لذت ببرید. گنجور، سخنسرای پارسی گویان

4- نظرات ِ ارزشمندتون رو در مورد ِ ترانه بنویسید و این هم دو قطعه دلنوشته و شعر دیگر از خودم:

به هیچ کمی راضی نباش

اسیر این بازی نباش

بسته دیگه چقدر بگم؟!

اینقده فانتزی نباش!

------------------------------

 

در شعر ِ تو وزن میرقصد

در شعر من تنهایی

در شعر تو عشق میروید

در شعر من پریشانی

در شعر من خم میشود

میله ی زندانی

که در آن آواز میخواند

آنکه تو میدانی

آنچه تو میمانی

-------------

پاهایم اسیر ِ زنا با زمین است! لعنت بر جاذبه! (مجید)

 

هرگاه که انسانی دروغ می‌گوید

بخشی از جهان را به قتل می‌رساند.

 

این‌ها مرگ‌های کم‌رنگی هستند

که انسان‌ها به اشتباه زندگی می‌نامند. ( کلیف برتون (cliff burton) ، مترجم: صادق عسکری)


 

بیست و هشتم ِ بهمن ماه ، تولد ِ صادق هدایت بزرگ ِ داستان نویسی ِ ایران است.

 

آخ جانم! صادق هدایت ِ عزیز ، بزرگ ِ داستان و داستان ِ بزرگ، تولدت مبارک مبارک مبارک. 

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 13:25 |
2008/2/14
Dancing On Fire

دامنت

آنقدر بود

که فکر هایی

از کمر بگیرد و بالا نرود

فکرهای زشتی مثل من

و اتفاقهای زشتی  مثل تو                  ( حامد داراب )

Dreams

در اوج خود کبوتر
ترتیب پله ها را باور نمی کند
 و دختران آبی
وقتی که آسمان را می بافند
 او در میان بال و هوا خود را
 ول می کند میان هوا و بال           (یدالله رویایی)

Baby I will love you
Every night and day
Baby I will kiss you
But I have to say ...

روزنوشت: وقت کردم و نگاهی به دو مقاله انداختم بد نبود ولی اصلا هم خوب نبودند!! به هر حال یه جوری بودند!
اولی رو آرش شفاعی نوشته بود>> حرفهایی درباره ترانه امروز
دومی رو فکر کنم ناصر صارمی نوشته بود>> ترانه و ترانه سرایی در ایران

و همچنین فکر میکنم اولی بهتر نوشته! ( توضیح هم نمیدم، همینجوری حال کردم اینو بگم!)

آقا یه تست تمرکز پیدا کردم توووووووپ!  من خودمو کشتم رکوردم شد ۱۳ و خورده ای ثانیه
حالا وارد شی میفهمی جریان چیه! ولی جون هر کی دوس داری تو پست قبلی رکوردتو در یه کامنت بنویس!

تست تمرکز

بسیار بسیار تبریک عرض میکنم برنده شدن جایزه ی با ارزش "اولاف پالمه" را توسط

"پروین اردلان" ژورنالیست و فعال جنبش زنان ایران

«بنیاد اولاف پالمه اعلام کرد جایزه‌ی سال ۲۰۰۷ این بنیاد به پروین اردلان اهداء می‌شود. دلیل تعلق جایزه به اردلان، تلاشِ موفق او در تبدیل خواست برابرْحقوقیِ زنان و مردان به یکی از وجوه اصلی مبارزه برای دموکراسی در ایران ذکر شده است. امری که به سهم خود باعث شده است ابعاد اجتماعی و جغرافیاییِ جنبش زنان برای کسب آزادی‌های مدنی و حقوقی، گسترش چشمگیری بیابد»(بیشتر بخوانید)

بار دیگر تبریک عرض میکنم به ایشان و آرزوی موفقیت دارم برای تمام ایرانیان.

و در آخر بخوانید معرفی یک اثر از جلیل صفربیگی توسط میثم یوسفی

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 13:36
2008/2/7
قاعده ی این بازی

مداد سیاه بدست گرفت

طرح ِ قشنگ ِ شب کشید

فکر ِ قفس نکرده بود

وقتی پرنده آفرید

 

از من اگر پرسیده بود

گفته بودم سفید بکش

غصه که مال ِ آدماس

یه شب ِ بی تردید بکش

 

جابی باید باشه واسه

قبر ِ چراغ ِ بی نفس

یکی باید داد بزنه

یه عاشقی، یه دلواپس

 

وقتی صدا از خواب پرید

وقتی که قصه گوی ما

غیر از خدا هیچکی ندید

چه زود کلاغ، خونه رسید

 

ما که "نه" نگفتیم اما

کاش ترانه تازه تر بود

کاش این سکوت ِ آینه

عین ِ دل ِ در به در بود

 

جابی باید باشه واسه

قبر ِ چراغ ِ بی نفس

یکی باید داد بزنه

یه عاشقی، یه دلواپس

 

[هرکی دلش خدا میخواد

که اینقدر خسته شده

آخر ِ ماجرا میخواد]

روز نوشت ِ من: دو بند ِ اولُ که نوشتم، دلم به حال ِ دلم سوخت!

خدا هم قاعده ی این بازی را نمیداند

 

The God Didn't know regulation of This play,too

 

و إذ أخذ ربک من بنی ءادم من ظهورهم ذریتهم و أشهدهم علی أنفسهم

ألست بربکم ""قالو بلی"" شهدنا أن تقولوا یوم القیمة إنا کنا عن هذا غفلین

 

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 14:11 |
آخرين نوشته ها

+ in this time
+ نوشتاری بر:
+
+ ما را که بَرَد خانه ؟!
+ اولین ها
+ جیب ِ من را بزنید، شعورم را نه!
+ بی سرزمین تر از باد!
+ وقتی سیمین عصبانی می شود...!
+ بگذار این را باور نکنم!
+ نیاز (نماز!!) ِ امروز!