علت مرگ این ترانهسرای شهیر، بیماری ریوی آمفیزم که سالهای اخیر به شدت از آن رنج میبرد، اعلام شده است.
مرگ وی سهشنبه شب در بیمارستان «تارزانا»ی شهر لسآنجلس در حالی روی داد که پزشکان معالج وی پیش از این اظهار امیدواری کرده بودند که اوضاع جسمی آقای نگهبان بهبود یابد.
تسلیت میگم و امیدوارم که روحش قرین رحمت گردد.
رهگذر عمر - ترانه: تورج نگهبان- آهنگ: بابک افشار- تنظیم: ناصر چشم آذر- خواننده: داریوش
رهگذار عمر سيری در دياری روشن و تاريك
رهگذار عمر راهی بر فضایی دور يا نزديك
كس نمیداند كدامين روز میآيد
كس نميداند كدامين روز میميرد
چيست اين افسانه هستی خدايا چيست
پس چرا آگاهی از اين قصه مارا نيست
كس نمیداند كدامين روز ميآيد
كس نمیداند كدامين روز ميميرد
كس نمیداند كدامين روز ميآيد
كس نمیداند كدامين روز ميميرد
صحبت از مهر و محبت چيست
جاي آن در قلب ما خالی است
روزی انسان بَرده عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمیپيمود
كس نمیداند كدامين روز میآيد
كس نمیداند كدامين روز میميرد
كس نمیداند كدامين روز میآيد
كس نمیداند كدامين روز میميرد
چيست اين افسانه هستي خدايا چيست
پس چرا آگاهی از اين قصه مارا نيست
كس نمیداند كدامين روز میآيد
كس نمیداند كدامين روز میميرد
كس نمیداند كدامين روز میآيد
كس نمیداند كدامين روز میميرد
كس نمیداند كدامين روز میآيد
كس نمیداند كدامين روز میميرد
کلام: ایران ترانه
استاد "نادر ابراهیمی" عزیز و جان هم از بین ما رفت!
این "لب دوز ِ شب بوس" تا کی میخواهد شاهد ِ آمد و شد ِ عزیزان ِ گرانی باشد که حتی نبودن ِ سایه اشان دردی است آنچنانی بر شالوده ی جامعه امان!
این خنیاگر ِ سرکش ِ شاعر کُش ِ بی خبر از حادثه ی لبخند، تا کی میخواهد سور ِ عزای ما را یک به یک پهن کند و باز نگهدارد...؟
اینبار حق تعالی از خوبان ِ ما، "نادر" را انتخاب کرد تا باشد که ما بیدار شویم اما!
بگذریم بگذریم
نادر هم رفت... حالا می توانید با خیال ِ راحت بخوابید..... خوابیده تر از بوی صدا!
و خبر این بود:
نادر ابراهيمی نویسنده مشهور ایرانی و خالق آثاری چون «آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» پس از چند سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری، امروز پنجشنبه ۱۶ خرداد در سن ۷۲ سالگی درگذشت.
"روح ِ ما شاد ِ شاد، شنگول ِ شنگول!"
نادر خان! نادر ِ خسته! نادر ِ همیشه گی! نادر ابراهیمی عزیز!
تو رفتی و ما در گیر و دار ِ یک بغض ِ دیگر به در و دیوار خیره میشویم....
پ.ن: در مورد ِ عنوان ِ این پست: دختر ِ استاد در مورد ِ بزرگداشت های پدرش در امسال گفت:
واقعيتاش را بگويم من از اين بزرگداشتها خسته شدهام. اين مراسم زماني تاثيرگذار است كه فرد سرپا باشد ولي متأسفانه ما زماني دست به اين كارها ميزنيم كه خيلي دير شده. كاش اين مراسم را 10 سال پيش ميگرفتند تا پدرم خودش سرپا در آن شركت ميكرد و از آن لذت ميبرد. البته مادرم به صورت جدي پيگير برگزاري اين بزرگداشتها هستند و حتي الان پيگير به ثبت رساندن بنياد نادر ابراهيمي هستند.
مصاحبه ی جذاب زیر را روی این وبگاه قرار می دهم.
حتما میدونید کتاب ِ "زندگی،جنگ و دیگر هیچ" توسط "لیلی گلستان" ترجمه شده
و میدونید که ایشون تنها زنی هستند که در "دروس" گالری ِ نقاشی دارند!
و همچنین از "توکا" بگم که ایشون از صاحبان ِ فکر هستند که از قله های ِ بلند ِ کاریکاتور ِ ایران هستند و غول ِ طنز ِ سیاه.
سریال مرد هزار چهره واکنش های گوناگونی را در بین عامه مردم، همچنین روزنامه نگاران و قشر روشنفکر به دنبال داشت. یکی از شدید ترین مواضع را توکا نیستانی در مورد این سریال اتخاذ کرد. وی برای اولین بار نام نویسنده قسمت بحث برانگیز شعرا مرد هزار چهره را فاش کرد.
در این گفت و گو نیستانی علاوه بر توضیح علت موضع گیری علیه این
سریال در مورد نحوه اطلاع از هویت نویسنده موقعیت شعرا می گوید، همچنین وی مسایلی را مطرح می کند که ژوله در گفت و گوی بعدی به آن پاسخ داده است. این گفت و گو را بخوانید.
آقای نیستانی در بخشی از یادداشتی كه در وبلاگ شخصیتان در رابطه با سریال مرد هزار چهره نوشته بودید به ایجاد تصویر مخدوش از فضای فكری طیف فرهنگی كشور اشاره كرده بود، شما به كدام تصویر مخدوش اشاره كرده بودید؟
شما ببینید آقایان 4-5 نفر پیر و پاتال را كه همه همدیگر را استاد خطاب می كنند جمع کرده بودند، پس نمی شود گفت كه یك مشت بچه یه جوجه روشنفكر هستند كه در كافه ها می نشینند و شعر می گویند و می خواهند شاعر باشند.آن ها به یك رده سنی بالایی متعلق هستند. اسم آقای استادی كه با ایشان صحبت می كنند آقای میم تهرانی است. مثل محمود مشرف آزاد تهرانی است. و خانم نیكی در دروس، گالری نقاشی دارد.و شما فكر می كنید به غیر از خانم لیلی گلستان كس دیگری در دروس نمایشگاه نقاشی دارد؟! یك بیت از اشعاری كه به تمسخر می خوانند مستمع را به یاد شعر زنده یاد آقای منوچهر آتشی می اندازد. حتی به نظر من عكس آن استاد مرحومی كه در جلوی میز قرار داشت، شباهت زیادی به مرحوم منوچهر آتشی داشت.
یعنی نشانه های خیلی روشنی از آدم های مطرحی می دهد كه اكثرا هم آدم های بزرگی هستند مثل منوچهر آتشی، محمود مشرف آزاد تهرانی و خانم گلستان. خانم گلستان به عنوان یك نویسنده، مترجم و یك گالری دار من فكر نمی كنم حق كمی به گردن فرهنگ و هنر این مملكت داشته باشند. كار فرهنگی كه خانم گلستان طی سی سال گذشته انجام داده اند فكر نمی كنم به اندازه مجموع خانم ها و آقایانی كه در این سریال كار كردند، مجموعه فعالیت هایشان فكر نمی كنم به اندازه خانم گلستان باشد.
در جمعیت هفتاد میلیونی ، 99 درصد آنها به نظر من بی سواد هستند چون اهل كتاب خواندن نیستند، این یك درصد با سوادی هم كه داریم می خواهند نابود كنند كه چه اتفاق مثبتی در این جامعه بیافتد؟ غیر از این است كه مردمی كه كتاب نمی خوانند می گویند ما كه چیزی از دست ندادیم!
شما در بخشی از یادداشتتان گفته بودید كه این قسمت نوشته امیرمهدی ژوله بوده است، با توجه به اینكه این مجموعه توسط تیم نویسندگان نوشته شد بود و در تیتراژ سریال اشاره ای به نویسنده هر قسمت نمی شد، از كجا متوجه شدید كه نویسنده موقعیت شعرا آقای ژوله است؟
از آنجایی كه من این قسمت را با دوستان آقای ژوله دیدم، با آقای بزرگمهر حسین پور دیدم. آقای حسین پور گفت این قسمت را امیرمهدی ژوله نوشته است، حتی ایشان خوشحال بودند و می گفتند بخش هایی كه مربوط به صحنه های مدیتیشن و ... بوده را از بزرگمهر حسین پور پرسیده(امیرمهدی ژوله) و بزرگمهر حسین پور می گفت برای آنكه این مسایل مسخره نشوند اطلاعات غلط به ژوله داده است.
این یك واقعیتی است، شما آیا تا به حال نویسنده ای را دیده اید كه اهل مدیتیشن باشد، یك مشت صحنه های بی ربط بود. آن قضیه نشریه در آوردنشان با مزه بود، كلا نشریاتی كه این قشر در می آورند به تعداد خودشان هفت نسخه برای هفت نفر است.
شما به عنوان یك طنز پرداز آیا نباید كاری كنید كه اگر عیب و نقصی در جامعه است برطرف شود، این چه دردی است، این (نویسنده) كدام درد را شناخته كه می خواهد درمانش كند.
به نظر من این یك متن بی سر و ته احمقانه بود كه یك آدم بی سواد نوشته بود برای خنداندن مردم، موفق هم بود، همه دیدند و خندیدند خیلی هم لذت بردند.
به عنوان كسی كه در وبلاگستان فارسی هستید و یادداشت های شما در بین وبلاگ های فارسی تاثیر گذار است، نظر شما به عنوان كسی كه هم روزنامه نگار است و هم به گفته خودتان مهران مدیری را از نزدیك می شناسید در مورد عكس العمل برخی از وبلاگ ها(خاصه وبلاگ های منتقد) كه به دنبال پخش قسمت های اولیه مرد هزار چهره از مهران مدیری یك چهره رادیكال و منتقد ساخته بودند چیست؟
اصلا این را قبول ندارم، مهران مدیری اصلا چهره رادیكالی ندارد، برای اینكه در تلویزیون جای این بازی ها نیست. این آدم اینكاره نیست، ایران هم جای این بازی ها نیست. كارهایی كه قبلا ایشان كرده اند من دیده ام، كارهای مدیری را دنبال می كردم. مدیری یك استثنا در تلویزیون ما است. او واقعا آدم با استعدادی است، در آن متنی هم كه نوشتم من در این شك ندارم. هم ایشان و هم آقای قاسم خانی و تیمشان، به هر حال اینها توانایی كار را دارند. ولی آقای مدیری به عنوان كسی كه گوشه و كنایه ای بزند و... اصلا در این حد و اندازه ها نیست. دنبال این كارها هم نیست. مگر ایشان همان كسی نیست كه در مجموعه برره بحث غنی سازی نخود را كار كرد؟ مگر ایشان نبود كه بعد از اعتصاب نمایندگان مجلس ششم بخشی مربوط به تحصن ساخت؟ پس ایشان زیاد اهل گوشه و كنایه زدن به قدرت نیست. اگر هم بزند به جاهای مخصوصی می زند و با نیت های خاصی. مدیری مرد بسیار جذابی است در كارش هم فوق العاده موفق است. آن بخشی هم كه اجرا می كند یك كار تك نفره است و تمام آن سیاه لشكر ها فقط تحت الشعاع بازی ایشان جذاب هستند. من اصلا منكر توانایی ایشان نیستم.
اما تصوری كه مردم در مورد او دارند به عنوان چهره ای كه منتقد است، خیر ایشان اینكاره نیستند و فكر هم نمی كنم كه جرات داشته باشد بگوید من چنین كاری كرده ام.
نظرتان در مورد سریال مرد هزار چهره به طور كلی چیست، اقشار خاصی در این مجموعه مورد نقد قرار گرفتند به نظرتان چرا اینطور بود؟
برای آنها كم خطر تر است، من فكر نمی كنم این یك كار بیاد ماندنی باشد، كما اینكه كارهای قبلی آقای مدیری هم جز بخش هایی از سریال برره به یاد ماندنی نبودند. چه كارهایی كه قبل از شب های برره كرد و نه آنهایی كه بعد از آن مجموعه انجام داد آنقدر قدرتمند نبودند كه بتوانیم بگوییم بیاد ماندنی هستند.
یعنی در حافظه كسی هم باقی نمانده است، به نظر من این یك مجموعه سبكی بود برای تفریح آخر شب مردم كه بنشینند و بخندند، و لازم هم هست ساخته شدنش. مدیری هم اینطور برنامه ها را خیلی عالی می سازد.

روزنوشت:
این جامعه بیمار است. بنابراین دیگر "خنده" فضیلت نیست...
« يادم آمد من كه اسماعيل بودم آسمان
كارد وقتي كند شد بر گردنم ساطور ريخت...»
مصاحبه برای تاریخ ِ نوزدهم فروردین بود. در پایگاه "فرارو" لینک
صادق خان، می شود پالتوی سیاه رنگت را تنم کنم؟
آخر این جا سرد است، سرد و پست
صادق خان، اینجا نمی دانم چرا مُدام گم می شوم!؟ نمی دانم چرا هیچ چرایی برایم خوشایند نیست!
اما، اما
بی خیال، سرده، باور می کنی؟ آره، بیش از اون موقع...
«مجید»
نوزده فروردین سی ، پاریس چشاشو بسته بود !
صدای جیغ بوف کور ، تو حنجره ش شکسته بود !
کوچه ی شامپیونه بود ، آپارتمان سی و هفت ،
همون جایی که بوف کور ، از توی قصه رفت که رفت !
خالق توپ مرواری ، سایه شو دنبال می کنه !
غربت این خونه به دوش ، ترانه رو لال می کنه !
یه عمره که در به دره ، رد سه قطره خون شده !
سایه ی اون مدتیه ، مأمور جلب اون شده !
تو زنده گی آدما ، دردایی هس مثل خوره !
که روحو توی انزوا ، ذره به ذره می خوره !
آی بوف کور ! آی بوف کور ! آی بوف کور در به در !
پریدنت یه حادثه س ! یه اتفاق پرده در !
بره ها عادت می کنن ، به زوزه ی ممتد گرگ !
اما واسه تو زندگی ، شده یه زندون بزرگ !
به این بتای لعنتی ، دوباره پشت پا بزن !
تویی یه ناسزای ناب ! تویی تبلور شدن !
آی آدمای بی زبون ! تا کی اسیرین تو قفس ؟
نگا کنین که بوف کور , جون میکَنه توی قفس !
تو زنده گی آدما , دردایی هس مثل خوره
که روحو توی انزوا , ذره به ذره می خوره
«یغما گلرویی»
...اینقدر همه با زندگی روی هم ریختهاند که کسی به مرگ فکر هم نمیکند. راستی خبر نداری که مشتریهای لکاتههای مرد این روزها بیشتر است.این روزها جوانها اکثرا قوزی می شوند. دیگر از نیلوفرهای کبود خبری نیست.داش آکلها ابرو نخ میکنند و مرجانها.... این روزها حاجآقا دیگر چند تا صیغهای دارد. دیگر باکش هم نیست که زنش کجاست و چه میکند.آدمها از سگها ولگردتر شدهاند. میهنپرستان دیگرفروشی میکنند. تا دلت بخواهد توی این شهر تاریکخانه پیدا میشود.دیگر زنی اگر مردش را گم نکند جای تعجب دارد.این روزها زندگی همهی ما وابسته به همان عروسکهای پشتپرده است
صادقخان نکند تو هم به قول سهراب دچارِ همان رگِ پنهان رنگها شده بودی که عاقبتت این شد؟ صادقخان دیگر کمتر کسی است که دچار شود اما تا دلت بخواهد ناچار پیدا میشود. به قول تو آدم باید افکارش را برای خودش نگاه دارد .آسوده خاطر درزهای اتاق را بگیرد. شیر گاز را باز کند و در حالی که آرام روی زمین سردِ آشپزخانه دراز میکشد؛ لبخند بزند...
انگار هنوز هم بعد از پنجاه و اندی سال گاز بهترین روش است...
«صادق عسکری»
کافه ژاله... کافه فردوسی... کافه کنتينانتال... کافه شمیرون... کافه نادری... کافه پرنده آبی... قهوه خونه بهجت آباد...
و من یک کوچه تا اندیشه های نابَت
و کوچه ای سراسر راه!
و اینک گام های من...
سه قطره خون! تمام. (مجید)
- آروم در ِ گوشم گفت: "مرگ حقه"
- هیچ کسی نشنید، جز عزرائیل...!
(مجید)
صادق خان هدایت
آدم، آدم است؛ پس بگذار شاعر شوم! تو آدم تری! نه! اصلا بگذار بگویم، آن زخمها حالا چه عمقی دارند، عمقی به اندازه ی وحشت ِ مرگ که در آغوش تو آرام گرفت.
هوشنگ مرادی کرمانی عزیز، نویسنده و قصه نویس ِ محترم و نامدار
گرفتار ِ بیماری قلبی شده اند و در اخبار آمده است که در بیمارستان شهید رجایی بستری میباشند.

برخی از آثار ِ این عزیز ِ دوست داشتنی:
قصههاي مجيد، بچههاي قاليبافخانه، نخل، چكمه، داستان آن خمره، مشت بر پوست، تنور، كوزه، مهمان مامان، شما كه غريبه نيستيد و پلو خورش و ...
"برای سلامتی ِ این استاد ِ عزیز، دعا میکنیم".
- برای کامنت گذاشتن به پست قبل مراجعه شود-

