شنبه:
شنبه ی من بد ِ بد
روز ِ عشق ِ سرسری
گریه های بیخودی
خنده ی بی خبری
***
شنبه روز ِ بدی بود، روز ِ بیحوصلهگی
وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی
-------------------
یکشنبه:
صبح ِ یکشنبه میاد
مثل ِ یه قهوه ی سرد
شکل ِ بی شکل ِ کشیش
بر سر ِ صلیب ِ درد
***
ظهر ِ یکشنبهی من، جدول نیمه تموم
همه خونههاش سیاه، روی خونه جغد شوم
--------------------
دوشنبه:
دفتر ِ دوشنبه های بی کسی
میگه تار ِ موی یارم کم شده
روی روسریش باید خط بکشم
وقتی رخت ِ خونه مون پرچم شده
***
صفحهی کهنهی یادداشت های من
گف دوشنبه روز میلاد من ئه،
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه...
------------------
سه شنبه:
از سر ِ سه شنبه های موج و کف
هر پناهنده یه قایق می خره
ساحل از شکسته های ما پُره
تا بخواهی صدفای بی سره
***
غروب سهشنبه خاکستری بود،
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو!
اما موش خورده شناسنامهی من!
--------------------
چهار شنبه:
عصر ِ چارشنبه هنوز
میگه یک بیرق بدوز
بی شناسنامه بسوز
آدم ِ روز به روز
***
عصر چهارشنبه ی ما
عصر خوشبختی ما!
فصل گندیدن من!
فصل جونسختی ما!
--------------------
پنج شنبه:
روز ِ پنجشنبه میاد
جوری که نیومده
سرخ ِ سرخ و داغ ِ داغ
مثل یک آتشکده
***
روز پنجشنبه اومد
مث سقاهک پیر،
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من: بگیر، بگیر!
--------------------
جمعه:
جمعه از لهجه ی دریا خیس ِ خیس
میگه قصه ی دو ماهی بنویس
***
جمعه حرف تازهیی برام نداشت،
هر چی بود، پیشتر از اینها گفتهبود...
بحث ِ آزاد: "هفته ی خاکستری" موفق تر و جان دار تر بود یا "هفته ی سپید و سیاه"؟!
بحث آزاد است و دوستان نقد و نظرات ِ ارزشمندشان را در مورد ِ این دو ترانه بیان کنند.
ضمن ِ اینکه یک "مقایسه" هم از لحاظ ِ "فرم و محتوا" و هم از لحاظ ِ "نتیجه - پیشرفت یا پس رفت" داشته باشید.
پای رفتن ِ بهشتُ
نمیخوام تو این جهنم
تو یه چشم به هم زدن بود
که چشام وا نشد از هم (مجید)
شعر و ترانه ی امروز و دیروز، وظیفه دارد که در انتخاب ِ سوژه و موضوع خود به مسائل ِ اجتماعی و سیاسی نیز بپردازد.
پردازش ِ یک مسئله ی اجتماعی-سیاسی، مانند ِ "فساد ِ اقتصادی"، "فساد ِ قدرتی" و ... در شعر امری است که منجر به روشن شدن جامعه و مردم ِ آن، ارتقاء ِ سطح فرهنگی و تحقق ِ رسالت ِ شاعر می شود.
مسمومیت های ساخته گی در مذهب، فقر، عدم آزادی، قفس سازی و شاعر کُشی، بی عدالتی، سانسور و ... عناوینی نیستند که ترانه سرایان و خاصه شاعران به آن چشم ندوخته باشند اما کاملا مشخص و روشن است که در هیچ دوره ی زمانی آنطور که باید به این وظیفه توجه نشده است.
و این بر میگردد به باور ِ شاعران ِ ایران زمین.
وجود ِ جبر و دهان بند و سایر ِ ابزارهای خاموشی و حق سوزی، در حکومت های فاسد و خودخواه از مواردی است که سبب شده است پیش از آنکه نویسنده، قلم بر کاغذ ِ خود بگذارد، ترسی از اندیشه اش بگذرد و بخواهد کمتر به مسائلی که ذکرش رفت بپردازد – یا اصلا نپردازد - ولی آنچه منطقی است، کاذب بودن ِ این ترس و واهمه است.
اگر شاعر و نویسنده، آزادی خواه باشد، به هر طریقی که شده باورش را به مخاطب عرضه میدارد.
اما برخورد با تیغ ِ سانسور و عدم اجازه به انتشار باز هم سبب ِ بی رمقی برای تلاش خواهد شد.
شاید از مهمترین و کاربردی ترین ترفندهای برخورد با مورد ِ فوق می تواند استفاده از "نشانه ها"، "نمادها" و یا استفاده از صنایع ِ ادبی مثل ِ "ایهام" و "کنایه" باشد. ژانرهایی مثل ِ "طنز" نیز بسیار کارگُشاست.
برای مثال، فارغ از شعر-که حرف ِ اصلی ام است- دیگر امروز آیا شاهد تکرار ِ طنز ِ نابی چون "چرند و پرند" با قلم ِ بی بدیل و طناز ِ "علی اکبر دهخدا" هستیم؟
همان قلمی که نوشت: "بابا والله من مُرده شما زنده، شما از وکیل خیر نخواهید دید، مگر همان مشروطه ی خالی چطور است؟!" و جماعتی را به فکر فرو برد.
امروز واقعا بیش از پیش، "فکر و اندیشه" را از شعر و ترانه زدوده اند و این کاملا برنامه ریزی شده می باشد.
شاعران و ترانه سرایان ِ خوبی گاه ُ بی گاه یافت می شوند که به درد ِ جامعه بپردازند:
برای مثال در شعری از "سعید بیابانکی" می خوانیم:
"از شب و شعر و شاعری چه خبر؟
راستی! از جزایری چه خبر؟!
....
گرچه من چهار قُل نمی خوانم
شاملو هم به کُل نمی خوانم!..."
یا در ترانه ای از "یغما گلرویی" میخوانیم:
"تو کی هستی که نگاهت مثه قصه پُرِ رازه؟
تو کی هستی که تو این شهر، نفساَت غیر مجازه؟ "
یا در ترانه ای دیگر می نویسد:
"آدما به جاي ديدن
ما فقط تخمه شكستيم
چشمامونو وا گذاشتيم
در ِ مغزامون رو بستيم "
بعضی وقتها نیز در شعر و ترانه شاهد ِ یک رُک گویی هستیم.
که به شرایط ِ خاصی بسته گی دارد.
مثلا در ترانه ی "شهیار قنبری" می خوانیم:
" یه جعبه رنگ واسه روز ِ مبادا / رای همه فدای اخم ِ آقا"
این یک بیت ِ قنبری، چشم ِ هر کسی که یک بار آلبوم ِ "شب سپید" را گوش کرده است گرفته است،
اما اکثرا به مصرع ِ دوم توجه می کنند.
که حرف ِ شهیار، انتقاد به بالاترین شخص ِ سیاسی-اجتماعی کشور است.
این اتفاق اگر بخواهد بدون ِ آگاهی انجام بشود به شعر یا نوشته لطمه می زند ولی اگر اندیشه ای بر آن حاکم باشد باعث ِ سهل شدن در جذب ِ همه گونه ی مخاطب میشود.
البته در شعر نیز شاهد این قضیه بوده ایم. مثلا شاعری مثل ِ "مریم هوله"
در کتاب ِ "باجه نفرین" در شعر ِ "تا لنگه کفش" می نویسد:
«... رهبر عزیز!
چگونه میتوانم به تو اعتماد کنم؟
تو اصلن شبیه ترمودینامیک نیستی
دهانت پر از ساچمه است
و از ...هایت
سیاهچالههای فضایی میریزد
چگونه میتوانی به من مهربانی کنی
وقتی پسرانت در آرزوی زنا جان میسپرند
و دخترانت به فاحشهخانههای پنج قاره تبعید میشوند...»
ولی آنچه مشخص است در شعر ِ "مریم هوله" اصلا پردازشی شاعرانه صورت نگرفته، من شعر را آسیب دیده میبینم، زیرا تصویرهای ارائه شده اصلا خواستگاه ِ یک شعر ِ ضد ِ دیکتاتوری نیست.
در شعر ِ "سرگشاده" از "داریوش مهبودی" نیز میخوانیم:
«نمایندهی محترم مجلس!/ من حرفهای زیادی برای نگفتن دارم./ یکی ش هم این است:/نه این نیست/ این دیگر جوهر استامپ نیست / خون برادران من است / اثر انگشت را / پای / نام/ تو / میکوبد / تا چهار سال بعد / اثر انگشت برادران مفقودم / خون / مرا / پای/ نام / تو»
مسائل ِ اجتماعی، کمبودهای موجود ِ آن، نام بُردن از عادات ِ ناشایست و یا تحمیل های ناپسند
و حتی افراد و کارهای آنها در شعر، در مواردی عرضه شده است اما نه آنچنان که حق ِ مطلب را ادا کند.
باز از "سعید بیابانکی" میخوانیم:
"چون که پروازها سر وقتند
سالن انتظار یعنی کشک
چون که بینش پژوه می خواند
اثر شاهکار یعنی کشک
محسن نامجو که خواننده است
بیژن کامکار یعنی کشک
کارگردان اگر که ده نمکی است
منشی و دستیار یعنی کشک
تا که یک سانت برف می بارد
کشور گازدار یعنی کشک
جیب ما را زدند از چپ و راست
هم یمین هم یسار یعنی کشک
تک جناحی اگر شود کشور
پس گروه فشار یعنی کشک! "
یا
"کسی آنجا نیوز می خواند؟
افتخاری هنوز می خواند؟!
خادم اینبار کشتی اش را برد؟
حسنی کوله پشتی اش را برد؟
رفته آیا به سمت ِ بهبودی
حرکات ِ سهیل ِ محمودی..."
"کار کی با براهنی داریم
ما که نسرین ثامنی داریم!...
سینمای یه قل دو قل خوب است
ایرج قادری به کل خوب است!
رشته ی من ز بیخ و بن الکی است
عشق ِ من سینمای دهنکمی است..."
کسی که امروز در ایران و این جامعه زنده گی میکند، میداند که اگر میخواهد دچار دردسر نشوند، باید کاری به منافع صاحب منصبان نداشته باشد، میداند که ممکن است قربانی ِ قدرت شود.
می داند که جامعه به سمتی پیش رفته است که "اقتصاد ِ قوی تر" مساوی ِ "شان ِ بالاتر" است.
در شعری از "داود ملک زاده" میخوانیم:
«خوش به حال برجهای تهران
كه همسايهی خدا شدهاند
و فكر میكنند
اگر يك روز
مهمان ناخوانده بيايد
از همسايهشان نان قرض میكنند...»
در یک دیدگاه ِ دیگر در ترانه ای از "یغما گلرویی" واکنشی شاعرانه میبینیم:
"دارن یه برجی میسازن
با ده هزار تا پنجره
میگن که قد برجشون
از آسمون بلندتره"
"شیرین ملک محمدی" در شعر ِ "اینجا تهران نیست، کوفه است"، فساد ِ موجود و ایجاد ِ رابطه ی دروغین با مذهب و خدا را هدف میگیرد.
حتی اگر شاعری در خدمت ِ حکومت ِ ظالم هم باشد می شود در لابه لای حرفهایش به این پی برد که او مشغول ِ آب کوبیدن است. زیرا او هم میداند رسالت ِ خود را به کمال نرسانده.
مگر نه آنکه: "غم ِ نان، هیچ عذری برای فاحشه گی هنر نیست"
ملک محمدی می سُراید:
« به خدا بگویید
آیا آنقدر کوچک بوده
که به کوچکی کاسههای ما هیچ نرسیده؟
شکمهای سیر با ایمان
به خدایتان بگویید.»
پس همواره چه جوانان و چه بزرگان ِ وادی ِ هنر ِ این سرزمین گوشه چشم هایی به مسائل ِ روز و دردهای مختلف ِ زمانه داشته اند.
اما چقدر کمبود و فقر دامن ِ ادبیات ِ ما را گرفته است، شما قضاوت کنید؟!
هم ادبیات ِ داستانی، هم ادبیات ِ شعر و ترانه، هم ادبیات ِ نمایشی و سینما ....
و در آخر بیتی از "پروین اعتصامی":
«حاكم شرعی كه به هر رشوه فتوا میدهد
كی دهد عرض فقيران را جواب ای رنجبر»
در پایان امیدوارم که این مطلب، برای خوانندگان و نویسندگان و شاعران مفید واقع شود.
"مجید"
شعر شاملو به مثابه مرجع و نمونه بارز شعر نوين در ايران، محصول و بازتاب جنبش ها و انقلابات و شكست ها و پيروزي هائي بود كه طي قرن بيستم كارگران و توده هاي ستمديده در ايران و جهان از سر گذراندند، به افق هاي نوين چشم دوخته بود و خواسته ها و انگيزه هاي نوين طبقاتي و مبارزاتي را بيان مي كرد.
شعر شاملو، با مضامين نو و آهنگ و واژگان متفاوت، شعري در خور تلاش عظيم و روزمره صدها ميليون انسان كوچك و گمنام سراسر جهان براي كسب رهائي شد و حماسه هاي انقلابي در اين راه را بازتاب داد. تعهد شاملو به آرمان بزرگ رهائي بشر، از شعر وي يك شعر اجتماعي و مردمي ساخت. اين شعر زندگي بود كه مي خواست همدوش ياران ناشناخته اش در چين، كره يا فرانسه جنگ كند، و زماني ديگر خدايان دروغين عرصه ادب را بر دار خويشتن آونگ كند. پس نمي توانست و نمي بايست آنچنان نرم و لطيف باشد كه آب را گل نكند و خواب شاپركان را بر هم نزند. شاملو، شعرش را "شيپور مي خواست نه لالائي".(۱)
آئينه تجربه شاملو از فعاليت سياسي و احزاب سياسي، با غبار رفرميسم و فرصت طلبي و خيانت نارهبران مكدر شد. اما عليرغم اينكه شاملو، سياست را "كلام آلوده" مي خواند و "سياست بازي و قدرت طلبي" را لازم و ملزوم و كار كسي مي دانست كه "لزوما براي حيات ذيروحي حرمتي قائل نيست"، سياست همواره در شعر وي حضور داشت. به باور شاملو، التزام هنرمند مي بايست "فارغ از قيد و بند فرقه گرائي و تحزب، التزامي فارغ از سياست" باشد، (۲) اما شعر اجتماعي شاملو به ناگزير از نزديك با تحولات سياسي جامعه و دنيا گره خورده بود. حتي آنجا كه اين شعر روي به انسان مجرد و فارغ از مرزهاي طبقاتي داشت نيز ردپاي سياست بر آن به چشم مي خورد و جز اين نمي توانست باشد. چرا كه مفاهيم عامي چون انسان، عشق، زيبائي، عدالت و رهائي در شعر شاملو از مجراي اين دنياي طبقاتي و سياسي عبور مي كرد و لاجرم خصلتي طبقاتي و سياسي مي يافت.
شاملو هميشه متاثر از مبارزه و جانفشاني پيشروان انقلابي مردم بود. او در شعر خود، تحولات بزرگ سياسي و اجتماعي و نقش "به چرا مرگ خود آگاهاني" را ثبت كرد كه روزهاي تيره، در برابر تندر مي ايستند تا خانه را روشن كنند. واژگان شاملو در گذر سيل آساي وقايع تكان دهنده و نقاط عطف تاريخي، صيقل خورد و زبان شعرش تكامل يافت. در سال هاي قبل از كودتاي 28 مرداد، فرزندان سرودخوان دريا، ستارگان بزرگ قرباني و شكوفه هاي سرخ از غرناطه و آتن تا آبادان، خون به رگهاي شعرش ريختند، و در سال هاي پاياني دهه 1340 كه تولد يك نسل نوين انقلابي با شليك گلوله ها اعلام شد، شعر شاملو تپشي ديگرگونه يافت. اين شعر به نوبه خود بيش از هركس بر انقلابيان جوان و مبارزان پيشرو تاثير گذاشت تا نقش و رسالت خويش را شفاف تر، قطعي تر و پيروزمندانه تر در اين آينه بنگرند، در رزم و پايداري، گل دهند و شكست زمستان را مژده آورند ــ حتي اگر خود رفته باشند و پيروزي را به چشم نبينند. (۳) شعر شاملو، گرمابخش جان زندانيان سياسي و جلوه و آرايشي بود كه آنان با حك كردنش بر در و ديوار سلول، افق ديد خويش را به فراسوي باروي اسارت مي كشاندند.
بخش بزرگ اشعار شاملو، آثاري است كه كادرهاي انقلابي و پيشروان توده به آن نياز دارند و مخاطبش هستند. شاملو نيز مانند هر هنرمند متعهد و مردمي با دو وظيفه روبرو بود: يكم، توده اي كردن يا در دسترس توده قرار دادن اثر هنري و نقد هنري، و تشويق و كشف آثاري كه توده ها خالق آنند. دوم، بالا بردن استانداردهاي هنري و كيفيت آثار. او با شعر خود عمدتا به وظيفه دوم پرداخت، هرچند نمي توان تلاش شبانه روزي شاملو براي يافتن روزنه ها و نقب زدن به ذهن توده هاي وسيع را ناديده گرفت و ارج ننهاد.
۱- درباره هنر و ادبيات ــ گفت و شنودي با احمد شاملو ــ به كوشش ناصر حريري ــ صفحه 173
۲- درباره هنر و ادبيات ــ گفت و شنودي با احمد شاملو ــ به كوشش ناصر حريري ــ صفحه ۱۲۵، ۱۳۴
۳- شعر "23"، مجموعه "قطعنامه" و شعر "مرگ نازلي" (باز تكثير در مجموعه اشعار احمد شاملو، مجلد اول)
موضوع شعر شاعر پيشين از زندهگي نبود / در آسمان خشک خيال اش ،او / جز با شراب و يار نمي کرد گفت و گو / او در خيال بود شب و روز/ در دام گيس مضحك معشوقه پاي بند،/ حال آن که ديگران / دستي به جام باده و دستي به زلف يار / مستانه در زمين خدا نعره مي زدند...!
موضوع شعر / امروز/ موضوع ديگري است / امروز/شعر/ حربه ي خلق است / زيرا که شاعران / خود شاخه يي ز جنگل خلق اند / نه ياسمين و سنبل گل خانه ي فلان...
(احمد شاملو)
ساعت ِ خوب ِ بودنم
بشین کنار ِ عقربه
تو اینقدر گیج نبودی
نگو نگو نگو شبه (مجید)

كتاب ها را با درخت ها مقايسه كرده اند، صفحاتشان را هم در بسيارى از زبان ها از جمله زبان فارسى برگ مى خوانند. برگ ها با تغيير فصل ها مى ريزند، اما درخت اگر زنده باشد باز هم برگ مى دهد.
«عزیز معتضدی»
باز خوانی ِ یک مقاله!
"وقتی گورف دیگر آنا را نمی بوسد!"
در ادامه ی مطلب به طور ِ کامل(به همراه منبع) بخوانید.
ادامه مطلب
![]()
نام: Sigmund Freud پایه گذار علم روانشناسی نوین
زادگاه: پریبور (جمهوری چک)
سال تولد: 1856
سال فوت: 1939
1- از معروفترین نظریات وی؛بر این ادّعای او مبتنی است که غریزهی جنسی(Libido) مادر تمام غرایز است. اقتضای اصلی غریزه جنسی این است که هر گاه تحریک شد، ارضا شود. امّا از همان اوان کودکی پدر و مادر، انسان یاد میدهند که آزدای جنسی مطلق وجود ندارد و حتی به او میگویند که آلت جنسی خود را باید بپوشانی. هر قدر سن بالاتر میرود، اجتماع محدودیتهای بیشتری پیش پای او مینهد، اما انسان تسلیم این محدودیتها نمیشود. غریزههای جنسی در مواجهه با این محدودیتها سرکوب میشود و به ضمیر انسان بر میگردد؛ یعنی از روان خودآگاه به ناخودآگاه میرود و در ناخودآگاه به شکل عقده در میآید. به نظر فروید، شعر و هنرمندان و حتی پیامبران همه از این طریق پدید آمدهاند؛ یعنی این غریزهی سرکوب شده گاهی به صورت شعر و گاهی به صورت هنر و گاهی به صورت تعالیم دینی جلوهگر شده است
2- يکی از جنجالیترين نظرات فرويد (که در واقع براساس خاطرات کودکی خودش شکل گرفته بود) اين بود که نياز جنسی محرک اصلی بسياری از فعاليتهای بشری است. او حتی رابطه فرزند و والدين را نيز بر همين اساس تعبير میکرد زيرا بخاطر میآورد که در کودکی نسبت به مادرش تمايل جنسی داشته است. فرويد معتقد بود که به همين دليل معمولا پدران رابطه بهتری با دخترانشان و مادران رابطه بهتری با پسرانشان دارند. به دليل مشابهی او معتقد بود که پسرها از پدرشان متنفرند و در سر توطئه قتل او را مي چينند. او معتقد بود که در دورهای از تاريخ اين فقط يک توطئه نبوده بلکه پسران واقعا پدر را مي کشتند و سپس جسد پدر را در يک مراسم خاص خورده و زنان او را تصاحب میکردند. فرويد معتقد بود که پسران پس از کشتن پدر و برای زنده نگهداشتن ياد او مراسمی برگزار میکردند که به مرور زمان از دل اين مراسم مفاهيم دينی و تئوری خدا شکل گرفت.
3- نظرات فرويد در مورد زنان نيز به شدت جنجال برانگيز بود. اگرچه او جزو پيشروان آزادی و تحصيلات برای زنان بود٬ اکثر فمينيستها معتقدند که نظرات فرويد جنبش زنان را نيم قرن به تاخير انداخت. فرويد معتقد بود که دختران از کودکی نسبت به پسران دچار احساس حسادت میشوند و احساس میکنند که يکی از اعضای بدنشان را از دست دادهاند. اصطلاح Penis Envy"" برای اولين بار در کارهای فرويد ظاهر شد. او معتقد بود که تلاشهای زنان برای بازگشت به جامعه و يا در دست گرفتن کارهايی که مردان انجام میدهند يک شورش عليه اين عقده فروخورده است. Firestone فمينيست معروف کانادائی معتقد است که نظرات فرويد در مورد زنان "کاملا صحيح" است ولی بايد هرجا که فرويد نوشته ""Penis اين کلمه را با """"Power عوض کنيم!
4- اگر یک "پسر" به "پدر" بگوید:
"بابا سوییچ ماشینتو بده" و "پدر" نداد
و آنگاه "پسر" برود سمت ِ "مادر" و به بگوید:
"نگاش کنا ! 70 سالشه حالا ماشینو بهم نمیده –مسخره- ..."
از نظر فروید این جمله ی "پسر" یعنی:
"مامان، بابا رو نیگا کن، "بدبخت ِ احمق ِ ..." لب ِ گوره، داره میمیره، ماشین به چه دردش میخوره، الان من باید سوار شم..."
5- شنیده ام که طبق نظر فروید آدامس و سیگار می تواند یادگار ایام کودکی باشد . که لذت های دهانی مانند مکیدن پستان و ... در شخصیت فرد رسوب کرده و به ناخودآگاه رفته و الان به صورت دیگری نمود می یابد!
(حالا بنده خدا ، خودشم سیگاری بود! اونم "برگ!")
6- در مورد ِ شعر هم شنیده ام که میگوید، شاعران چون به معشوق (یک معشوق ِ فوق العاده که خواست ِ اصلی ِ آنهاست نه دختر ِ مادر زن!) نمیرسند برای همین شعر میگویند و از لب و مو و ... تعریف میکنند. (البته این بند ِ آخر رو دقیق اطلاع ندارم!)
-----
روزنوشت: "زیگموند فروید" را دوست دارم و معتقدم انسان ِ بزرگیست.
کسی که تا 10 سالگی مدرسه نرفت و در 29 سالگی در دانشگاه ِ وین، تدریس میکرد!
و خدمت بسیار با ارزشی برای بشر انجام داده است.
ولی این به معنای تایید یا ردی از نظرات او نیست. و در این مطلب نگاهی دوباره و مختصر به اندیشه ی او داشتیم.
منابع ِ مطالب ِ فوق هم اکثرا از کتاب ِ " توتم و تابو" از فروید بود که "ایرج پور بافر" ترجمه کرده و نیز باشگاه اندیشه و همچنین خود ِ بنده بود.
هنر چیست؟
هنرمند کیست؟
هنرمند واقعی کیست؟
فکر نمیکنم کسی منکر ارزش و اهمیت ِ سه پرسش ِ فوق باشد.
پراکنده افراد ِ گوناگونی به این پرسش ها پاسخ داده اند.
و افرادی هم در آن تحقیق کرده اند و مطالبی نگاشته اند. ولی نگاهی دوباره هرچند مختصر را به این پرسش ها ضروری میدانم.
"هنر" (Art ، mystery) آفرینش ِ انسان است. در زبان سانسکریت از دو کلمه سو به معنی نیک و نر یا نره به معنای زن و مرد میباشد. با تبدل "س" به "هـ" در زبان اوستایی واژه ی "هونر" و بر مبنای قدرت عمومی "ضمه" در زبان فارسی، این کلمه در زبان پهلوی به شکل امروزی ِ "هنر" درآمده است؛ به معنی ِ "کامل و فرزانه".
گفته اند هنرهای زیبا هفت مورد است:
موسیقی(music) ،هنرهای دستی (handcraft)، ترسیمی(graphic)، ادبیات(literature)، معماری (architecture)، رقص و حرکات نمایشی (dance)، هنرهای نمایشی(expository art، dramatic art)
دو نکته ی مهم در مورد هنر:
1- از ارکان ِ مهم آن خلاقیت است.
2- هنر باید مایه ی "آرامش انسان" باشد.
باید دقت کرد که:
«تعريف هنر به طور دائمي (permanent) در ارتباط با تمام پديده هاي تاريخي، اجتماعي و جغرافيايي در تغيير است. ما در تاريخ نمونه هايي داريم از دوران هايي كه ايدئولوگها يا فلاسفه، متأثر از نظام فكري خاصي، هنر را در قالب هايي ديده اند و معرفي كرده اند كه به نحوي در نهايت هنرمندان را به بند كشيده و به پويايي هنر صدمه زد.»(1)
اما در تعريف هنر بايد به اين نكته دقت كرد كه اولاً، تعاريفي از هنر كه پردازش به ذات هنر دارند نه تنها هنر را محدود نمي كنند بلكه باعث عدم هرج و مرج در هنر مي شوند ثانياً فقدان تعريف ثابتي از هنر، هنر را به بازيچه اي تبديل مي كند كه هر كس داعيه داشتن آن را خواهد نمود.(2)
این فقدان ِ "تعریف" دارای جنبه های مثبت و منفی میباشد. برای مثال، جنبه ی مثبت آنکه این عدم تعریف باعث ِ گسترش ِ هنر گردیده است و بنابراین مخاطبان ِ بیشتری را همواره درگیر کرده است. از جنبه ی منفی میتوان به "سوءاستفاده های" احتمالی از هنر، برای سود بیشتر در منافع افرادی مثلا "حکومت ها و افراد جبر گرا" اشاره کرد.
"هنرمند" (Artist، Virtuoso)
اگر از روی واژه در پی ِ آن باشیم یعنی بگوییم: "هنر + مند"
گفته اند که پسوند ِ "مند" داشتن ِ چیزی را میرساند و بیان کرده اند که معنای تقریبی ِ "دارنده" است.
در نتیجه "هنرمند" با عنایت بر توضیح فوق یعنی "دارنده ی هنر"
لذا تعریف "هنرمند" بسیار گسترده است و شامل ِ طیف وسیع از فعالیت هایی خواهد بود.
اما دو سوال مهم:
1- هنرمند، کاشف هنر یا خالق هنر؟ یا صاحب ِ هنر؟
2- هنرمند، روشنفکر است؟ یا روشنفکر، هنرمند است؟ یا هیچ کدام یا هر دو؟
بر عقیده ی من، هنرمند، خالق هنر نیست (البته گفتنی است عدم تعریف ِ خاص برای هنر از دلایل ِ من است) بلکه تا حدودی (نه کاملا)، "کاشف هنر" است.
که با کشف ِ آن، به سمت ِ متخصص شدن پیش میرود، و من بر این عقیده ام که هنرمند با تکامل ِ خود متخصص ِ هنر ِ خود میشود.
در مورد سوال دوم، بر این عقیده ام که، هنرمند الزاما روشنفکر نیست و بر عکس (یعنی روشنفکر هم الزاما هنرمند نیست) ولی باز هم چون باید به معنا و مفهوم "روشنفکر" هم پرداخت تا در این زمینه بحث ِ مناسبی کرد از آن میگذریم ولی "منطقا" به نظر میرسد که در یک شرایط مساوی بین دو هنرمند، آن برتر است که "روشنفکر تر" باشد. ولی باز هم با عدم ارائه تعریف یا مفهوم از روشنفکری تفضیل آن کار را ممکن است پیچیده تر کند.
"هنرمند واقعی"(Real virtuoso)
همه ی افراد بدون استثنا در مورد ِ هنرمند ِ واقعی، بیش از پیش درگیر ِ "سلیقه" میشوند.
شاید مناسب ترین و شایسته ترین، عبارت در مورد ِ "هنرمند واقعی"، عبارت ِ زیر باشد:
هنرمند "واقعي" کسي است که نمي تواند هنرمند نباشد(3)
به تاویل ِ من، میتوان گفت، هنرمندی که نمیتواند بدون ِ هنر باشد یا بی آن، چیزی کم دارد را "هنرمند واقعی" خواند.
هدف از نگارش مختصر مقاله ی فوق:
یادآوری ِ سه مفهوم پر ارزش بود تا به اختصار دیگر بار نگاهی دقیق به اطراف خود انداخته و جدی تر از پیش مواظب باشیم که مفاهیم ِ با ارزشمان را به هر چیز و هر کس نسبت ندهیم. و همچنین پی ببریم که افرادی همواره در تلاش برای خوراندن ِ عبث ترین و بی فایده ترین فعالیت ها به عنوان ِ هنر و شخصیت ها به عنوان هنرمند ( و هنرمند واقعی) به ما هستند.
به علت اختصار مطلب (که برای خودم خواستنی بود) از خیلی موارد و ظرایف چشم پوشی کرده ام. اما از آنجا که ما ایرانیان در مفاهیم ِ والای فوق، همواره متذکر "اخلاق" میشویم در انتها باید عرض کنم که به دیدگاه ِ من، "اخلاق" از ذات ِ هنر است بنابراین همانطور که بیان شد نه تنها آن را محدود نمیکند بلکه به مواردی چون کمال ِ هنرمند، که ذکرش رفت بسیار کمک می کند. تا آنجا که هنرمند ِ بدون ِ اخلاق، ممکن است حتی به "هنر" ضربه وارد کند.
1) گل صباحي گلناز، به طرف شرق، نشر تلخون، تهران، چاپ اول، ۱۳۸۲
2) روزنامه ی همشهری، مقاله ی "نگاهی به دیدگاه های کلیدی علیرضا مشایخی در موسیقی نو"
3) روزنامه ی روز، مطلبی در مورد ِ "نیک آهنگ کوثر"
چندی پیش مصاحبه ی "مریم آموسا" با جناب "اهورا ایمان" را مطالعه میکردم.
مصاحبه ی مختصر و جالبی بود که در آن پرسش های معمولی و خوبی مطرح شده بود.
اما یک پرسش و پاسخ ِ آن مصاحبه به شرح زیر بود:
مریم: "ترانه سرایان امروز چقدر توانسته اند، خود را با موضوعات اجتماعی روز همسو کنند؟"
اهورا: "جان ترانه پاپ، عشق است وهمه خواننده های پاپ برای مردم می خوانند و جان ترانه عشق است. اما این به معنی چشم پوشی ازمسائل اجتماعی نیست . گذشته ازاین ترانه سرایان ایرانی تاکنون ازطرح مسائل اجتماعی دورنبوده اند. دردوره مشروطه، ترانه یکی ازپایه های اساسی جنبش مشروطه بود. به عبارتی تاثیر ترانه سرایان درهمراه کردن مردم با جنبش مشروطه از تمام عناصر دیگر بیشتربوده است. دراین دوره شعرازترانه جا ماند و به نظرمن تا سال های آغازین انقلاب ترانه علاوه بر نقش آرامش بخشی از پس نقش اجتماعی خود نیز برآمد. "
1- ابتدا با این سوال درگیر میشوم که "اهورا ایمان" چطور به این دست یافته که "جان ِ ترانه پاپ، عشق است"
"پاپ" از سبک های موسیقی است که میتوان آن را مقابل موسیقی کلاسیک قرار داد و از دل ِ موسیقی ِ عامه پسند بیرون کشید.
و اگر تعریف شود* بی شک از پایه های اساسی ِ تعریف ِ آن، "تجاری بودن و سود مالی" میباشد.
و امروز ِ روز، در جامعه ی ما، نمیدانم چطور میشه به این رسید که جان ترانه ی پاپ، عشق است.
پس اگر به آن رسیدیم که بله! عشق است!
باید نتیجه گرفت که الان در وضعی قرار گرفتیم که باید عاشقانه بسراییم و بدیم بازار و فروش کنیم و حالشو ببریم.
چون هرچی باشه اگه میخوایم سود کنیم باید به عشق در ترانه بپردازیم نه احیانا بیکاری و فقر!
2- "همه خواننده های پاپ برای مردم میخوانند"
آقای ایمان، واقعا در این عبارت حرف ِ شگفتی زده!! هبذا!
ضمنا ایشون دوباره تاکید ورزیدند: "و جان ترانه عشق است"
3- ما، "اکثرا" عادت کردیم اول حرفمون رو بزنیم و بعد یک جوری تصور ِ مخاطب رو نسبت به حرف ِ ابتدایی مون، تیره تر کنیم!
از آنجاست که آقای ایمان گفته اند:
" اما این به معنی چشم پوشی از مسائل اجتماعی نیست"
در حالیکه اصلا خود ِ "عشق" هم یک مسئله ی اجتماعی است.
و جای این سوال است که امروز نگاه ِ "اکثر ِ" ترانه سرایان به "عشق" از چه منظریست؟
4- خیلی ساده واژه ی "امروز" در سوال ِ پرسشگر فقط تا "انقلاب" ختم میشه
تا باز هم پرسشگر این رو مطرح کنه که
"پس از انقلاب چی؟"
و پاسخ اهورا ایمان:
"متاسفانه پس ازانقلاب علی رغم جنگ، ترانه سرایان، نتوانستند آن گونه که باید خود را با جریان ها و مسائل همراه کنند و با انگیزه بالا حرکت نکردند. درواقع تعداد آثاری که عنصراندیشه در آن کمرنگ است ، کم نیست. با این همه ترانه سرایان نسبت به انعکاس مسائل اجتماعی در ترانه هایی که سروده اند، بی اهمیت نبوده اند ."
5- باز هم بلاتکلیف تر از همیشه!
هر چه باشد ایشون مدتی در "شورای شعر وزارت ارشاد" فعالیت میکرده اند و بیش از پیش درگیر ترانه و ترانه سرایان بوده اند
و حداقل "یک مخاطب" نباید انقدر ساده پی به "عدم ِ توانایی یک جواب روشن و دقیق" و خوش بینانه تر "تعارف در عرضه ی یک پاسخ ِ صریح و روشن" ببرد و بر این عقیده ام که حتی نباید همچین حسی داشته باشد.(یا پیدا کند)
* اول آنکه بر این عقیده ام که موسیقی پاپ تعریف نمی شود.
دوم آنکه، سایمون فریت (Simon Frith) که یک منتقد و جامعه شناس است میگوید موسیقی پاپ به عنوان یک "صنعت" شناخته میشود نه "هنر".

