تبليغاتX
مریم ترین مریم! آنیما
2008/7/10
آنم آرزوست...!
به جای جمله ثقیل «ببینم چیکار می تونم بکنم» بگویید «نمی تونم».

(پویا)

+ | موضوع : داستان و مینیمال | نوشته شده توسط مجید در 17:56
2008/3/14
Drink a real in this Minimal
مرد متاهلی که پا نداشت، به مردی که داشت با خودش به خانه می‌برد، گفت:
ــ مريض است. مراعات کن.



 


نویسنده مینیمال ِ فوق: رضا ناظم

آخرین پست ِ سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش قرار بود پست قبلی(پایین این پست) باشد

اما نتوانستم از این مینیمال فوق العاده زیبا و اجتماعی به سادگی بگذرم...

و حالا تمام!

باید برای کامنت گذاشتن به پست ِ قبل مراجعه کنید.

+ | موضوع : داستان و مینیمال | نوشته شده توسط مجید در 16:23
2008/2/5
One Masterwork......Ernest Hemingway
 

مائرا بي حركت دراز كشيده بود. سرش روي بازوانش بود و صورتش توي شن‌ها. در محلي كه خون از بدنش بيرون مي زد، سوزش ودرد داشت . هر بار نزديك شدن شاخ گاو را احساس مي‌كرد . گاهي گاو فقط كله مي‌زد . يك‌بار شاخ تا ته در بدنش فرو رفت و مائرا احساس كرد شاخ تا توي شن‌ها فرو مي‌رود . يكي دم گاو را كشيد و بقيه حيوان وحشي رابه باد لعن ونفرين گرفته بودند وهي شنل قرمز را جلوي رويش تكان مي دادند . بالاخره گاو دست كشيد و رفت . عده‌اي مائرا را بلند كردند و دوان دوان به طرف حفاظ دور ميدان بردند واز خروجي مخصوص پيچيدند توي راهروي زير جايگاه سرپوشيده وبه طرف درمانگاه رفتند.
    مائرا را روي تخت خواباندند و يكي رفت پي دكتر . دكتر دوان دوان از اصطبل آمد آن‌جا ، او مشغول دوخت و دوز اسب‌هاي نيزه دارها بود . بايد صبر مي‌كرد و دست‌هايش را مي‌شست. بالاي سرشان توي جايگاه سرپوشيده جمعيت يكبند فرياد مي‌كشيد . مائرا احساس مي‌كرد همه چيز بزرگ و بزرگتر وبعد كوچك و كوچك‌تر مي‌شود و بعد از نو بزرگ و بزرگ‌تر و باز كوچك و كوچك‌تر . بعد عين فيلمي با دور تند همه چيز سرعت گرفت و تند و تند تر شد . بعد او مرده بود .

 

نویسنده: ارنست همینگوی(Ernest Hemingway)
ترجمه: شاهین بازیل

روز نوشت ِ من: روز ِ خوبی با داستان ِ کوتاه و "فکر برانگیز" و مهمتر، "قوی" از همینگوی....
من، زخم، گاو، شاخ،بی رحم، قربانی ، مرگ و مرگ و مرگ..


امروز یک قطعه مینیمال دو خطی هم خوندم در اینجا !! خیلی فکرم رو علاوه بر داستانک ِ فوق مشغول میکنه!:

Bombing for Peace is like Fucking for Virginity!!

 

i.e.: Stop this dirty Game!!!

+ | موضوع : داستان و مینیمال | نوشته شده توسط مجید در 11:27 |
2008/2/1
آخه مردم...
 

گفتند: نه

گفتم: خیلی هم دلشون بخواد، چه کس را بهتر از تو پیدا میکنند.

گفتی: آخه مردم حق دارند، دخترشون را با هزار امید خونه ی بخت می فرستند.

گفتم: وقتی مثل یک شاخه شمشاد کنار مادرِ عروس نشسته بودی و باهاش حرف میزدی، دوباره سرفه هات شروع شد دلم هوری ریخت تو...

گفتی: آخه مردم می دونند، عمر ِ ما زیاد نیست.

حالا، سنگت را با گلاب شستم، شمعهات را هم روشن کردم، قسمت ما این بود مادر، دیگه غروب شده باید برم، خداحافظ !

 

نویسنده: کامران محمدی
باز آفرینی: استاد طاهری مبارکه

+ | موضوع : داستان و مینیمال | نوشته شده توسط مجید در 9:41 |
آخرين نوشته ها

+ in this time
+ نوشتاری بر:
+
+ ما را که بَرَد خانه ؟!
+ اولین ها
+ جیب ِ من را بزنید، شعورم را نه!
+ بی سرزمین تر از باد!
+ وقتی سیمین عصبانی می شود...!
+ بگذار این را باور نکنم!
+ نیاز (نماز!!) ِ امروز!