تبليغاتX
مریم ترین مریم! آنیما
2008/8/23
نوشتاری بر:
موج نو، احمدرضا احمدی، نگاه به شعری از او
+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 18:15
2008/8/6
جیب ِ من را بزنید، شعورم را نه!
(۱)

ترانه يعنی: انفجار کلمه! موسيقی پاپ، بايد موسيقی مردم باشد.

با مردم است، نه در برابر مردم.

در آزادی، يا به سمت آزادی است که ترانه رها می‏شود و شنيدنی.

برای من، ترانه کليدی است برای باز کردن قفل حقيقت.

برای آزاد کردن کلمه از زمهرير بايگانی و چاپخانه و قفسه.

آزاد کردن کلمه از مرکب و کاغذ.

ترانه، انفجار کلمه است در هوا. انتشار درد است در غبار. غبار کوچه، درد با صدا. شکوه نفس‏گير صداست در گلوگاه آدمی.

ترانه، حقيقت ترانه نويس را آزاد می‏کند. حقيقت خود او را، که هرچه هست زيباست. زيبا؟ يعنی که زشت نيست؟ وقتی زشت است که صورت خود را از کار ديگران بدزدد!

«حقيقت» ديگران را کش برود و گمان کند که اين شناسنامه خود اوست.

ترانه، می‏خواهد از زشتی به زيبايی برسد.

(۲)

ترانه‏های «ناصر رستگارنژاد»، «نوذر پرنگ» و از همه مهم‏تر، «پرويز وکيلی» بشارت دادند که ترانه نو در راه است. مژده دادند که ترانه، سرانجام حقيقت را آزاد خواهد کرد.

ترانه نوين، اما با همه ترمزها جنگيد. از همه شوراها، دست نخورده، يا فقط با دو سه کلمه دست خورده بيرون آمد.

از ساواک رد شد. «اوين» را هم تجربه کرد، اما بی‏وقفه در کنار مردم بود. در کنار حقيقت. در کار آفرينش زيبايی. در کار از زشتی به زيبايی رسيدن. کار با شکوه نو شدن. بی‏وقفه. ترانه به ترانه، نو شدن.

تصوير به تصوير و قافيه به قافيه نو شدن.

آن روزها، ترانه نوين، ترانه مردم بود. ترانه دستگاه نبود.

امروز ترانه اما، در چه حال است؟ هيچ! چه می‏گويد؟... اندوه دهه پنجاه خورشيدی را دوباره و دوباره، رونويسی می‏کند. حتی به دنبال قافيه تازه هم نمی‏گردد. از تصوير و ترکيب و واژه بازی هم خبری نيست. دير آمده است و می‏خواهد زود برود.

حوصله هم ندارد کار کند. به نسخه‏برداری بد از الگوی ديروز خوش است. می‏خواهد زير آبی برود. وسط صف خود را جا بزند.

(۳)

در غربت سرد هم، با زبان نادرست کافه‏های لاله‏زار دهه پنجاه خورشيدی ترانه می‏نويسند. لهجه، لهجه جاهلان تهرانی است. لهجه بچه‏های بامعرفت «کوچه در دار» و قيصر. لهجه عمليات شعبده‏بازی «پروفسور شاندو» در کافه کريستال! عشق جاهلی! لاله‏زار در تبعيد! با تکنيک خوب. ضبط خوب و نوازندگان خوب امريکايی!

در خانه هم، تکرار و رونويسی غم انگيز اندوه دهه پنجاه خورشيدی. گفتم که! سال پيش، دوباره ترانه «حرف» را از نو نوشتيم. سست نوشتيم و بد نوشتيم. «کودکانه» را دوباره رونويسی کرديم. «واروژان» را دوباره کش رفتيم. بد بد اما. به خط بد!

سرزمين ما بايد که به خانواده کپی رايت (Copy right) جهانی بپيوندد. وگرنه در هنر به جايی نمی‏رسد. به اوج پرواز خود نمی‏رسد. همه از روی دست هم می‏نويسند. هيچ کس برای سرقت فکر به زندان نمی‏رود. خسارت نمی‏پردازد. بی‏آبرو نمی‏شود و باری، آدم‏ها به بهترين خود نمی‏رسند.

سال پيش، ديگر تکه تکه کش رفتند. نه کلمه به کلمه. بند، بند، کش رفتند. سال پيش، مثل سال‏های دورتر، بچه‏های ترانه، جهان را نشنيدند.

«شايد باورتان نشود، ولی من خيلی کم به سينما می‏روم... آن قدر مشغله کاری و فکری دارم که وقت نمی‏شود. هميشه در حال ساخت اثری هستم...»

(شادمهر عقيلی - نشريه مهد ايران - مهر ماه -۱۳۸۰ تهران)

سال پيش بزرگ نشديم، چراکه بازی، بازی جدی نيست.

شنونده هم به يک دوبيتی خوش است و سوت می‏زند.

ترانه، بيدار نيست. چراکه «ز داروی مشابه» است.

بيداری نمی‏آورد. خواب می‏آورد:

هر جای دنيا که باشی/ دل من تورو می‏خواد/ اون ور ابرا که باشی/ دل من تورو می‏خواد/ تو برام کعبه عشقی/ تو برام پله حاجت/ از تو گفتن، از تو بودن/ برای من شده عادت...

(سرقتی غم‏انگيز از ترانه ايرج جنتی عطايی - ترانه دل من تو رو می‏خواد! آلبوم آدم و حوای شادمهر عقيلی)

يا:

يه لقمه نون، يه کاسه ماست/ يه دل خوش، يه حرف راست/ يه مادر از تبار نور/ دار و ندارم هميناست. (از همان آلبوم و همان آوازخوان)

(۴)

در غرب هم خبری نيست. گفتم که. همين بازی بد. صددرصد!

آری، ترانه مشابه نوشتن. صدای ديگری را تقليد کردن و نغمه و ملودی ديگران را دوباره نواختن، اين بار به نام خود، ما را به جايی نخواهد برد.

موسيقی پاپ، موسيقی راک، موسيقی پيشرو، ترانه امروز بايد که مردم‏پسند باشد. نه دستگاه‏پسند. بايد که فرداپسند باشد. جهان پسند باشد. تاريخ پسند باشد. «مردم» را به جانب بهترين خود هل بدهد. مردم بهتری بسازد!

ترانه نو بايد که نو باشد.

و ترانه نويس بايد که جهان را بشناسد. هنر جهان را بلد باشد. زبان مادری را عاشقانه بداند و به لهجه فردا بخواند.

چرکنويس‏هايش را برای خود نگاه دارد و به مردم نسپارد!

آوازخوان امروز هم بايد از اهالی ديروز بهتر باشد. داناتر باشد. سخاوتمندتر باشد. حرمت کلمه را از بر باشد. جدی باشد. خنده‏دار نباشد.

ترانه بايد که حقيقت را آزاد کند. پيدا کند. ميان بری در کار نيست.

there is no short cut to it!

شهیار قنبری- هفته نامه ی "پیام آور" - ۱۳۸۱

خلاصه و گزینشی از دست نویس ِ شهیار قنبری.

پی نوشت: می گویند کتابی به اسم ِ "عشق نامه ها"ی شهیار قنبری منتشر شده است.

در مورد ِ صحت ِ این خبر اگر کسی چیزی می داند، در اختیارمان بگذارد. یک مشکلی در مورد ِ نشر ِ این خبر در بعضی موارد بوده آن هم اینست که "شهیار" را نوشته اند: "شهریار"!
می گویند نامه هایی است شاعرانه که "آوای کلار" آن را منتشر کرده است.

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 15:21 |
2008/6/11
بیداری!

یک روز صبح بیدار می شوید و می بینید سال های زیادی از عمرتان رفته و موها تان سفید شده. یادتان می آید که آدم های زیادی را دیده اید، با خیلی شان دوست بوده اید با خیلی ها دشمن. خیلی جاها رفته اید، خیلی چیزها شنیده اید و خیلی کارها کرده اید: درس خوانده اید، کار کرده اید، ورشکست شده اید، بارها زمین خورده اید و بلند شده اید، اخراج شده اید، اخراج کرده اید، خانه تان آتش گرفته، خانه ای را آتش زده اید، زندان رفته اید، عاشق شده اید، ازدواج کرده اید، بچه دار شده اید، بچه تان مریض شده، دعا کرده اید، به مذهب پناه برده اید، شک کرده اید، قهر کرده اید، تصادف کرده اید، کتک خورده اید، فرار کرده اید، تنبیه شده اید، پاداش گرفته اید، سکته کرده اید، بیمارستان رفته اید، ملاقات کوچکی با مرگ داشته اید ... یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید به نحو غیر قابل تحملی بزرگ شده اید اما خیلی از رؤیاهای نوجوانی هنوز از آن بالا چشمک می زنند و دور از دسترس هستند. یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید، با چشم دل می بینید، زندگی به آن بلندی که به نظر می آمد نبود و فرصت ها به آن زیادی که از دور به نظر می رسید نیست. می فهمید که از اول قرار نبود جهان به دست شما فتح شود، حتی قرار نبود بگذارند به کاری که دوست دارید مشغول باشید. بیدار می شوید و می فهمید بیشتر از آن که اثر بگذارید تأثیر گرفته اید. بیشتر از آن که حکم کنید محکوم بوده اید، محکوم زمانه اتان و جامعه ای بی حس و حال که گاهی جمیع اضداد است: بخیل و مهمان نواز، کینه توز و مهربان، عقب مانده و مدرن، صاحب عادت های غلط و قضاوت های آماده ای که از قوطی بیرون می آورد و به تاریخ تولید و انقضای آن توجه ندارد و با این توجیه که اگر بد بود حتماً تا به حال کسی مریض شده بود در قوطی را باز می کند و نمی بیند که همه مریض شده اند. می بینید که خیلی از رؤیاهاتان به خاطر رنگ پوست یا جغرافیای زندگی اتان محکوم به برآورده نشدن است و مابقی هم از اول جزء محالات بوده. آن روز خجسته، یعنی آن روزی که بیدار می شویم و واقعیت های خودمان و جامعه را درک می کنیم و اندازه و جایگاه مان را می شناسیم روزی است که نگاهی دوباره به اطراف می اندازیم و معنای تازه ای در همه چیز کشف می کنیم، انگار تمام عمر به کتابی با زبانی نا آشنا خیره بوده ایم و امروز در کمال ناباوری تک تک کلمه ها و جمله ها را می خوانیم و در شگفت می مانیم که چه وقت خواندن این زبان را یاد گرفته ایم؟! حالا وقت بازنگری تجربه ها است، وقتی است که با شنیدن یک ضرب المثل صد بار شنیده تازه متوجه معنای آن می شویم، وقتی است که دوست داریم به گذشته رجوع کنیم و خوانده ها و دیده ها را با درک جدید مان از دنیا محک بزنیم  تا معنای تازه ای از زندگی در برابرمان آشکار شود. آن وقت است که بعضی چیزها از اهمیت شان کم می شود و بعضی دیگر مهم تر از آنی می شوند که بودند.

مهم نیست کسی در هیچ کجای دنیا تو را نشناسد، مهم است که خودت خودت را بشناسی. مهم نیست کسی از هنر تو لذت نمی برد، مهم است که خودت لذت برده باشی. مهم نیست که دیگران درباره ی اخلاقیات چه می گویند، مهم است که خودت شرمنده نباشی. مهم نیست که چه راهی پیش پایت گذاشته اند، مهم است که چطور راه رفته ای. مهم نیست که همه چه می گویند، مهم است که تو برای چه گفته ای. آن وقت زندگی اندکی سخت تر می شود، باید گشت و همفکرانی پیدا کرد، باید تلاش کرد تا حساسیت ها را برانگیخت، نگاه ها را تیزتر کرد، توقع را بالا برد.

حماقت بوی دلنشینی ندارد اما شامه را به خود عادت می دهد، با آن کنار می آید. مهم است که به آن عادت نکنیم و رد پای اش را تشخیص دهیم: در یک ادعا، در یک کتاب، در یک فیلم، در یک آگهی تبلیغاتی، در یک گردهمایی، در یک مهمانی، در یک تصمیم گیری، در دیالوگ های یک دعوا، در تبعات یک مسابقه ی فوتبال، در یک کاریکاتور، در عکس جمعی از اساتید متوسط المایه و در قیافه ی کسانی که به این ها استاد خطاب می کنند، در ارزش های متصور برای یک حرفه، در آرزوهای هنرمندانه ی آدم های بی هنر، در سخنرانی مدیر مدرسه در جمع اولیاء دانش آموزان، در تعارف، در تعریف، در شکسته نفسی، در ارزش های ناسیونالیستی، در بوق های ممتد به وقت رانندگی، در عکس کودکان آرایش شده روی جلد مجلات زرد، در اهمیت دادن به مارک لباس، در شکل لم دادن راننده ای پشت فرمان یک ماشین چند صد میلیونی، در بازوی راننده ی دیگری که از پنجره آویزان است، در داشتن حساسیت برای بستن کراوات، در داشتن حساسیت برای نبستن کراوات، در بی سلیقگی، در تکرار، در بی سوادی، در توهم اهمیت کاری که به آن مشغولیم، در هر سرابی که به گم کردن مقصد منتهی می شود، در زندگی بدون هدف بدون رؤیا، در رسوبات ذهن آدم های کوچکی که قرار نیست هیچ وقت بیدار شوند.

احتمال بدهید آمدن روزی را که بیدار شوید و متوجه شوید همانی نیستید که شب قبل خوابیده بود.

 

"توکا نیستانی"

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 21:28 |
2008/6/11
بوی حال به هم زن ِ گندم ِ جناب ِ حامی "افتاد تو حوضک"!

لی لی،لی لی حوضک...

 

این گفت: بریم دزدی...!

این گفت: چی چی بدزدیم...؟!

این گفت: خاطره ها، ترانه ها...!

این گفت: جواب خدا رو کی میده...؟!

این گفت: من ِ من ِ کله خر!

 

"یک سرگرمی بازمانده از دوران ِ کودکی- با کمی تصرف! "

 

قلقلک ِ ترانه به دست ِ بعضیا "آه کشیدنی" ست!

 

لي لي حوضك...! 
حمید کوچولو اومد آب بخوره...!
افتاد تو حوضك...!

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 19:9 |
2008/5/24
جدی نگیرید (1)
پارچه ای که روی چیزی بپوشند رو می گویند: لفافه!

بعد میدونی "در لفافه حرف زدن" یعنی چی؟!

اینو فقط میشه براش مثال زد!

یه سری آدم جمع میشن یه جا فکر میکنند که پروردگار ِ قافیه بازی و شعر سازی اند! میان می نویسند و میخوانند و یک به یک تشویق می شوند!

بعد آقایون و خانم ها اکثرا وبلاگ هم دارند! وبلاگ هایی به تمام معنا جذاب!

چند وقت به چند وقت هم می گویند وای حالم خراب است یا خیلی داره خوش میگذره!!

یک ملودرام ِ ناب و یک طنازی خاص در کامنت هایشان جاریست! فدای یک دیگر می شوند ولی باز جانشان همچنان پیامی عذاب آور برای روح ِ ترانه است!

کسی هم اگر پی به وجود ِ ابرو در صورتشان و احتمالا بالای چشمشان ببرد! همه گی یه "یک،دو،سه" می گویند به سوارخ کردن ِ چشم ِ طرف ِ مقابل می پردازند!!!

به هر حال ازشان بگذریم!

فهمیدید "در لفافه حرف زدن" یعنی چه؟!

بعدالتحریر: در مورد ِ خزعبلات و حرفهای ساخته گی ِ یه آقایی به اسم ِ "سمیعی" در نظرات ِ همین پست یه چیزایی نوشتم...

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 0:8 |
2008/5/12
گرد و خاک!
این پست جهت ِ نظافت و بهداشت ِ وبلاگ موقتا حذف شد.

اگر کسی خواست میتوانیم در اختیارش قرار دهیم!

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 22:30 |
2008/5/1
اردیبهشت که به نیمه می رسد...

تازه گی ها یه جور ِ دیگه نفس می کشم

انگار

چند ثانیه به چند ثانیه

جیب هایم را یکی میزند

امشب که شب، خواب زده شد

من آستین ِ رویا را بالا زدم تا کاری برایش بکنم

حالا بی انصاف!

خسته گی هایم را نمی شماری؟!

 

گفته بودم که اینجا ایام آنچنان به کام است که نگو!؟

اردیبهشت که به نیمه می رسد

غزل ها تخم می گذارند

اما با این حال ِ ما

حتما بچه هایشان مرثیه اند...

 

راستی! کتاب های شعرم

اگر همین جوری پیش برود

می پوسند...

باید آنها را قبل از پوسیدن، تو بخوانی

مگر نه اینکه

تو قول ِ بوسه دادی...

 

جدیدا یک کتاب ِ دیگر می نویسم

نامش اگر بخواهی، "دروغ" است

و من میدانم که مدام تجدید چاپ خواهد شد

آخر اینجا پیر و جوان، کودک و بزرگ

"دروغ" را دوست دارند

و من قصدم از نوشتن ِ این کتاب

تنها این است

حداقل جوانمردانه دروغ بگویید!

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 10:23 |
2008/4/4
دوری ِ این نزدیک!

خنده هام مثل ِ خودم مُردن

 

خوابمُ یه شب تو خواب بُردن!

 

واسه برپایی ِ دار ِ "ما"

 

"من و تو" طنابُ  آوُردن!

((مجید))

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 19:30 |
2008/3/27
یکی این مهرداد رو جمع کنه!!
نگاهی گذرا بر آلبوم جدید ِ "گوگوش و مهرداد" به نام ِ "شب ِ سپید"

تنها یک جمله را در ذهن می نشاند:

"ضعیف ترین آلبوم گوگوش تا به امروز..."

!کلید ِ خونه رو میدم به دست ِ باد ِ لعنتی!

خانم گوگوش هم اعتبارشون رو معلوم نیست به کی دادند...

مهرداد که تکلیفش روشنه! شهیار دیگه چرا؟!

چرا هر لحظه ای که میگذرد به این نزدیک تر میشوم که

"هنرمند" را بی خیال ، خود ِ "هنر" هرچه داشت، داشت، نداشت هم که...

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 16:32
2008/3/11
زن شعر توست با همه مردم فریبی اش !
۱- آلبوم "تصویر" از جناب "پویا" منتشر شد.

ترانه هایش به شدت حالم را به هم میزند!

ترانه ی "به وقتش" به شدت پوچ بود! ترانه ی "جاده" بسیار سطحی! و نیز ترانه ی "مهربونی"...

۲- مصاحبه ی قدیمی ِ "شاهکار بینش پژوه" با "BBC Persian" رو نخونده بودم! خواندم و پی به ایشون بردم!

این همه از خودشون عکس انداختن و با کمال ِ فروتنی! اعلام کرده اند استاد دانشگاهند و ...

برای خواندن مصاحبه اینجا کلیک کنید و بازخورد آن را از نگاه یک مخاطب در اینجا تماشا کنید.

3- یواش یواش دوستان ِ وبلاگنویس دارن شعر و ترانه های بهاری میذارن! تا اینجا این شعر رو زیبا پسندیدم!

4- نخوانده های ما (بیشتر خودم!) بسیار بسیار زیاد است! واقعا حیفه اگر شعر زیر را نخونده باشید.

"شعر خدا" از "نادر نادرپور"

ابلیس ، ای خدای بدی ها !‌ تو شاعری
من بارها به شاعریت رشک برده ام
شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای
غافل منم که این همه افسوس خورده ام
عشق و قمار شعر خدا نیست ، شعر توست
هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند
غیر از خدا! که هیچ یک از این دو را نخواست
در عشق و در قمار کسی پارسا نماند
زن شعر توست با همه مردم فریبی اش
زن شعر توست با همه شور آفریدنش
آواز و می که زاده ی طبع خدا نبود
این خوردنش حرام شد ، آن یک شنیدنش
در بوسه و نگاه، تو شادی نهفته ای
در مستی و گناه، تو لذت نهاده ا ی
بر هر که در بهشت خدایی طمع نبست
دروازه ی بهشت زمین را گشاده ا ی
اما اگر تو شعر فراوان سروده ای
شعر خدا یکی است ، ولی شاهکار اوست
شعر خدا غم است ، غم دلنشین و بس
 آری، غمی که معجزه ی آشکار اوست
دانم چه شعرها که تو گفتی و او نگفت
یا از تو بیش گفت و نهان کردم نام را
اما اگر خدا و ترا پیش هم نهند
آیا تو خود کدام پسندی ، کدام را ؟

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 21:30 |
2008/2/22
کمی بیشتر از کمی تاسف!

وقتی واقعیت را شناختم

باور کردم که یک دوست است

وقتی آن را دریافتم و حس کردم

دیگر حالم از آن به هم می خورد     ( آلفرد دو موسه / Tristesse / ترجمه ی ترانه جوانبخت)

 

 

امروز در برنامه ی جمعه ی ایرانی از رادیو ایران(سراسری) یکی از ترانه های شهیار قنبری به نام (لالالالا) که اینگونه آغاز میشد:

لالا لالا دیگه بسه گل لاله

بهار سرخ امسال مثل ِ هر ساله

 

به صورت ِ طنز و با عوض کردن ِ کلام با جایگزینی یک مضمون مرتبط با انتخابات ِ مجلس پخش گردید که در آن هنرمندی به شکل ِ بسیار "مسخره ای" آواز خوانی را انجام میداد.

 

واقعا چنین حرکت هایی در رسانه ای که وقتی هنرمند ِ ارجمندی چون "حمید قنبری" را از دست می دهد حتی حاضر نیست کمی بیشتر در موردش حرف بزند و از پسرش یاد کند، چه معنی میتواند داشته باشد؟!

 

همچنین چندی پیش در همین برنامه اجرای بسیار زیبای "استاد شجریان" به همراه ِ پسر بزرگوار و فرهیخته اش "همایون" که به صورت ِ همخوانی (به سبکی که در یکی از کنسرت های ایشان) نیز بود، به گونه ای تمسخر آمیز و با کنایه مورد ِ توجه قرار گرفت.


غروب است ، نم نم باران زمين بندر را خيس كرده است ، هنگام برگشت به هتل از كنار دريا كه مي‌گذريم صداي امواج ناخودآگاه شعري را در ذهنم تداعي مي‌كند ، ..." درياي غم ساحل ندارد"....

 

" قدر آن شيشه بدانيم كه هست نه در آن وقت كه افتاد و شكست " ( لیلا صمدی)


درگذشت "لیلا صمدی" خبرنگار (ایرنا) را خدمت ِ دوستان و اهالی مطبوعات تسلیت عرض میکنیم.

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 11:15 |
2008/2/4
Sometimes you love it,Sometimes you don't
۱- اگه هنوز کسایی فکر میکنن نمیشه تو دو خط یه حرف خوب و خواستنی زد؛ بخونند:

""فاحشه ی کوچولو؛
وقتی سوار ماشین شد؛ یاد اون اسب ِ موزیکال ِ جلوی پاساژ افتادم

از همون بچگیمم ازین اشیاء ِ موزیکال ِ "سکه ای" بدم میامد ...

لطفا پیاده شو""

۲- دکتر شریعتی میگه:

"اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند"

۳- این "رضا رشید پور" هم عجب برنامه ای داره، تقلید که چه عرض کنم...!

۴- اینو یه جایی خوندم، بیاید با هم دیگه روش فکر کنیم:

"بعضی‌ها میگن کاشکی خدا زمان ِ مرگ ِ آدم رو میگفت تا تکلیف خودمون رو بدونیم.
انصافا اگه میگفت به‌تون، کِرمتون نمیگرفت که قبل از اون موقع خودکشی کنین تا بگین: "دیدی خدا نمیتونه همه چیز رو پیش‌بینی کنه؟"
میگرفت دیگه !
پس حرف نزنین دیگه !"

 

۵- من اگه یه روزی طراح سوالات کنکور بودم چی میشد؟

 

سوال: تعدد تولد دوستان و آشنايان در ماه آذر به خاطر چيست؟


الف- تشکيل نطفه در فروردين به خاطر آب و هوای بهار
ب- تشکيل نطفه در فروردين به خاطر سرخوشی در تعطيلات عيد
جيم- تشکيل نطفه در فروردين به خاطر بی‌کاری در تعطيلات عيد
دال- تشکيل نطفه در تير ماه همين‌جوری و تولد شش ماهه

 

۶- تا حالا فکر کردید اگه امروز، یه کسی مثل ِ "امام علی(ع)" سایت یا وبلاگ داشت

"فیلتر" میشد یا نه؟

 

۷- ببينم. حالا واقعاً اون توپی که داشتم قلقلی بود؟

 

۸- به من یاد دادند میخوای خدا رو بشناسی، ابتدا خودت رو بشناس، برای همین هم همیشه با یه قرار ِ ملاقاتی جهت آشنایی با خودم میذارم ولی...

ولی همیشه دیر میرسم و اون رفته....

 

۹- شنیدم حرف مرد یکیه، کی میدونه حرف ِ زن چند تاست؟ یعنی پیچیده گی در خانم ها از همین جا آغاز میشود؟

اخیرا یک sms دریافت کردم که مزیت های "مذکر بودن" رو بر شمرده بود که اینگونه آغاز میشد:

۱- دیگه دختر نیستی! ....

 

شنیدم که "ماهنامه زنان که به مدير مسئولی شهلا شرکت به مدت ۱۶ سال در ايران منتشر می شد، با تصميم هيئت نظارت بر مطبوعات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی لغو امتياز شد."(منبع: خبرگزاری ِ گویا به نقل از رادیو فردا)

و میگویم که : "خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کناد"

 

۱۰- به دفعه‌ی اول و دوم می‌گن باجنبه.

اسم دفعه‌ی سومْ توسری‌خوره...

 

بنده ی کمترین/ "مجید"

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 18:1
2008/1/31
اولین بار، اولین تب، تب ِ دیدار
ما بدهکاریم به آنانکه صمیمانه ز ما پرسیدند راستی امروز
چندم مرداد است؟! .
«حسین پناهی»

من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه میشود
تو را ادامه میدهم
همین ترانه میشود... اردلان سرفراز

آغاز راهی دشوار اما ممکن

آغاز تازه شدن در بستر شب،

با بیداری ِ ماه و ستارگان...

از من تا تو، از تو تا من،

ماییم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف ِ مایی

یازدهم بهمن هشتاد و شش.

+ | موضوع : دست نویس | نوشته شده توسط مجید در 13:26
آخرين نوشته ها

+ in this time
+ نوشتاری بر:
+
+ ما را که بَرَد خانه ؟!
+ اولین ها
+ جیب ِ من را بزنید، شعورم را نه!
+ بی سرزمین تر از باد!
+ وقتی سیمین عصبانی می شود...!
+ بگذار این را باور نکنم!
+ نیاز (نماز!!) ِ امروز!