تبليغاتX
مریم ترین مریم! آنیما - رمقی برای حادثه نیست...
2008/3/14
رمقی برای حادثه نیست...
تقدیم به کسانی که همیشه دکمه ی اول پیراهنشان باز است!

 

 

 

برای شعله ی خشم ِ من و تو

خورشید حادثه ای تاریک است

کنار ِ آزادی و آبادی و نور و

جایی سمت ِ عطر ِ تازه ی ترانه خانه می کنیم! ...

  

...

دیگر به ماه چه اعتماد میکنی؟

که در بستر ِ شب به خواب رفته است

فنجان ِ مرثیه هر لحظه پر می شود

وقتی لالایی ِ ما هم خفته است!

 

شیشه تحمل کرده باران را

پنجره، سختی دیوار را

این آینه ها ساخته گی است

که به ما جز خود ما یاد داد

بشکن به ضرب ِ این ترانه که

جرئت ِ فریاد داد

 

در این شب ِ کهن، ترانه روشن کن!

سر در غزل کن، سایه در کفن کن!          (مجید)

 

 

 

والطین والزیتون که با این جماعتِ یأجوج

                                       زبانم به زنایِ محصنه می رود

باید به حاشیه ام دست ببرم و متنِ تنم را دوباره بخوانم

تمام استخوانم ویران است

در لفافه صدای خمسه خمسه می آید و

لالا این روایتِ لات به لالایی نمی ماند

دوباره چه کلکی به این حقه چسبیده که تریاک از کشتِ پیراهنم می گذرد

و اناالحق

حناقِ هیچ حلقومی را چاره نمی کند

چه نشئه بازاری درین وامانده به ساطور می کشد!

***

الف لام مین

که در کوچه های رکیک

رمقی برای حادثه نیست

باد در ادعیه می پیچد و زارِ زمین

فقط اجنه را حشری می کند

که این هوای رگ کرده مدام خطبه شود

خیره به خیمه های جماعت ياجوج

و الفیه های پاچین و پوشینه و تک دست بالای عَلَم و علومِ غریبه

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

***

هی قمه بالا بردیم و هیهات! قیمه بالا آوردیم

هي سرمه كشيديم و ياهو! تكه شديم

تا حقمان تكه تكه و حلقمان عاشورا شد

كسي نگفت در اين تكيه شوهر نيست و تكيه بر تكه هاي هياهو نمي شد زد

حالا پشت کرکری های دیواری و کرکره های خانگی

کولمان بارِ نشئه است و زیم زیمِِ کابلی

فصل تیغ زدنِ غوزه است و حقه زدن

دیگر نمی کشم این همه کشیده را که توی گوشم سنج می زند

حالا زنی که هیچ در دامنم کوتاه نمی آمد

حنجره اش بگیر و ببند و پیراهنش راه بندان

درنگاهش بارانِ جرجر است ودنگ دنگِ آهنگران

و نامش هاجری که واویلا!                         (گراناز موسوی)

روزنوشت:
۱- بدون هیچ شکی از زیباترین اشعار ِ گراناز ِ عزیز، همین شعر است. خاصه اینکه پایان بندی این شعر به نظر من، یکی از برترین پایان بندی های شعر معاصر است. واقعا درود بر گراناز.

۲- شعر ِ خودم را کامل قرار نداده ام. آنچه خواندید سه بند از همه ی شعر بود.

۳-

مگه آدم چقدر زنده میمونه؟ آخه اینم شد زندگی؟! ...

دیگه تحمل ِ هیچی رو ندارم، از همه چی حالم به هم میخوره، از همه چی بدم میاد

از این مملکت ِ خشن، دروغ گو، بی رحم که همه رو معتاد ِ بدبخت میکنه...

 

«داریوش مهرجویی – سنتوری»

 

شعرهایتان را برای عید واژه تکانی بکنید!

بگذارید در این هوای بهاری

اندیشه هایی نو بارور شوند!

 

 

سال نو و بهار، مبارک.

+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 11:30 |
آخرين نوشته ها

+ in this time
+ نوشتاری بر:
+
+ ما را که بَرَد خانه ؟!
+ اولین ها
+ جیب ِ من را بزنید، شعورم را نه!
+ بی سرزمین تر از باد!
+ وقتی سیمین عصبانی می شود...!
+ بگذار این را باور نکنم!
+ نیاز (نماز!!) ِ امروز!