صادق خان، می شود پالتوی سیاه رنگت را تنم کنم؟
آخر این جا سرد است، سرد و پست
صادق خان، اینجا نمی دانم چرا مُدام گم می شوم!؟ نمی دانم چرا هیچ چرایی برایم خوشایند نیست!
اما، اما
بی خیال، سرده، باور می کنی؟ آره، بیش از اون موقع...
«مجید»
نوزده فروردین سی ، پاریس چشاشو بسته بود !
صدای جیغ بوف کور ، تو حنجره ش شکسته بود !
کوچه ی شامپیونه بود ، آپارتمان سی و هفت ،
همون جایی که بوف کور ، از توی قصه رفت که رفت !
خالق توپ مرواری ، سایه شو دنبال می کنه !
غربت این خونه به دوش ، ترانه رو لال می کنه !
یه عمره که در به دره ، رد سه قطره خون شده !
سایه ی اون مدتیه ، مأمور جلب اون شده !
تو زنده گی آدما ، دردایی هس مثل خوره !
که روحو توی انزوا ، ذره به ذره می خوره !
آی بوف کور ! آی بوف کور ! آی بوف کور در به در !
پریدنت یه حادثه س ! یه اتفاق پرده در !
بره ها عادت می کنن ، به زوزه ی ممتد گرگ !
اما واسه تو زندگی ، شده یه زندون بزرگ !
به این بتای لعنتی ، دوباره پشت پا بزن !
تویی یه ناسزای ناب ! تویی تبلور شدن !
آی آدمای بی زبون ! تا کی اسیرین تو قفس ؟
نگا کنین که بوف کور , جون میکَنه توی قفس !
تو زنده گی آدما , دردایی هس مثل خوره
که روحو توی انزوا , ذره به ذره می خوره
«یغما گلرویی»
...اینقدر همه با زندگی روی هم ریختهاند که کسی به مرگ فکر هم نمیکند. راستی خبر نداری که مشتریهای لکاتههای مرد این روزها بیشتر است.این روزها جوانها اکثرا قوزی می شوند. دیگر از نیلوفرهای کبود خبری نیست.داش آکلها ابرو نخ میکنند و مرجانها.... این روزها حاجآقا دیگر چند تا صیغهای دارد. دیگر باکش هم نیست که زنش کجاست و چه میکند.آدمها از سگها ولگردتر شدهاند. میهنپرستان دیگرفروشی میکنند. تا دلت بخواهد توی این شهر تاریکخانه پیدا میشود.دیگر زنی اگر مردش را گم نکند جای تعجب دارد.این روزها زندگی همهی ما وابسته به همان عروسکهای پشتپرده است
صادقخان نکند تو هم به قول سهراب دچارِ همان رگِ پنهان رنگها شده بودی که عاقبتت این شد؟ صادقخان دیگر کمتر کسی است که دچار شود اما تا دلت بخواهد ناچار پیدا میشود. به قول تو آدم باید افکارش را برای خودش نگاه دارد .آسوده خاطر درزهای اتاق را بگیرد. شیر گاز را باز کند و در حالی که آرام روی زمین سردِ آشپزخانه دراز میکشد؛ لبخند بزند...
انگار هنوز هم بعد از پنجاه و اندی سال گاز بهترین روش است...
«صادق عسکری»
کافه ژاله... کافه فردوسی... کافه کنتينانتال... کافه شمیرون... کافه نادری... کافه پرنده آبی... قهوه خونه بهجت آباد...
و من یک کوچه تا اندیشه های نابَت
و کوچه ای سراسر راه!
و اینک گام های من...
سه قطره خون! تمام. (مجید)
- آروم در ِ گوشم گفت: "مرگ حقه"
- هیچ کسی نشنید، جز عزرائیل...!
(مجید)
صادق خان هدایت
آدم، آدم است؛ پس بگذار شاعر شوم! تو آدم تری! نه! اصلا بگذار بگویم، آن زخمها حالا چه عمقی دارند، عمقی به اندازه ی وحشت ِ مرگ که در آغوش تو آرام گرفت.

