پای رفتن ِ بهشتُ
نمیخوام تو این جهنم
تو یه چشم به هم زدن بود
که چشام وا نشد از هم (مجید)
شعر و ترانه ی امروز و دیروز، وظیفه دارد که در انتخاب ِ سوژه و موضوع خود به مسائل ِ اجتماعی و سیاسی نیز بپردازد.
پردازش ِ یک مسئله ی اجتماعی-سیاسی، مانند ِ "فساد ِ اقتصادی"، "فساد ِ قدرتی" و ... در شعر امری است که منجر به روشن شدن جامعه و مردم ِ آن، ارتقاء ِ سطح فرهنگی و تحقق ِ رسالت ِ شاعر می شود.
مسمومیت های ساخته گی در مذهب، فقر، عدم آزادی، قفس سازی و شاعر کُشی، بی عدالتی، سانسور و ... عناوینی نیستند که ترانه سرایان و خاصه شاعران به آن چشم ندوخته باشند اما کاملا مشخص و روشن است که در هیچ دوره ی زمانی آنطور که باید به این وظیفه توجه نشده است.
و این بر میگردد به باور ِ شاعران ِ ایران زمین.
وجود ِ جبر و دهان بند و سایر ِ ابزارهای خاموشی و حق سوزی، در حکومت های فاسد و خودخواه از مواردی است که سبب شده است پیش از آنکه نویسنده، قلم بر کاغذ ِ خود بگذارد، ترسی از اندیشه اش بگذرد و بخواهد کمتر به مسائلی که ذکرش رفت بپردازد – یا اصلا نپردازد - ولی آنچه منطقی است، کاذب بودن ِ این ترس و واهمه است.
اگر شاعر و نویسنده، آزادی خواه باشد، به هر طریقی که شده باورش را به مخاطب عرضه میدارد.
اما برخورد با تیغ ِ سانسور و عدم اجازه به انتشار باز هم سبب ِ بی رمقی برای تلاش خواهد شد.
شاید از مهمترین و کاربردی ترین ترفندهای برخورد با مورد ِ فوق می تواند استفاده از "نشانه ها"، "نمادها" و یا استفاده از صنایع ِ ادبی مثل ِ "ایهام" و "کنایه" باشد. ژانرهایی مثل ِ "طنز" نیز بسیار کارگُشاست.
برای مثال، فارغ از شعر-که حرف ِ اصلی ام است- دیگر امروز آیا شاهد تکرار ِ طنز ِ نابی چون "چرند و پرند" با قلم ِ بی بدیل و طناز ِ "علی اکبر دهخدا" هستیم؟
همان قلمی که نوشت: "بابا والله من مُرده شما زنده، شما از وکیل خیر نخواهید دید، مگر همان مشروطه ی خالی چطور است؟!" و جماعتی را به فکر فرو برد.
امروز واقعا بیش از پیش، "فکر و اندیشه" را از شعر و ترانه زدوده اند و این کاملا برنامه ریزی شده می باشد.
شاعران و ترانه سرایان ِ خوبی گاه ُ بی گاه یافت می شوند که به درد ِ جامعه بپردازند:
برای مثال در شعری از "سعید بیابانکی" می خوانیم:
"از شب و شعر و شاعری چه خبر؟
راستی! از جزایری چه خبر؟!
....
گرچه من چهار قُل نمی خوانم
شاملو هم به کُل نمی خوانم!..."
یا در ترانه ای از "یغما گلرویی" میخوانیم:
"تو کی هستی که نگاهت مثه قصه پُرِ رازه؟
تو کی هستی که تو این شهر، نفساَت غیر مجازه؟ "
یا در ترانه ای دیگر می نویسد:
"آدما به جاي ديدن
ما فقط تخمه شكستيم
چشمامونو وا گذاشتيم
در ِ مغزامون رو بستيم "
بعضی وقتها نیز در شعر و ترانه شاهد ِ یک رُک گویی هستیم.
که به شرایط ِ خاصی بسته گی دارد.
مثلا در ترانه ی "شهیار قنبری" می خوانیم:
" یه جعبه رنگ واسه روز ِ مبادا / رای همه فدای اخم ِ آقا"
این یک بیت ِ قنبری، چشم ِ هر کسی که یک بار آلبوم ِ "شب سپید" را گوش کرده است گرفته است،
اما اکثرا به مصرع ِ دوم توجه می کنند.
که حرف ِ شهیار، انتقاد به بالاترین شخص ِ سیاسی-اجتماعی کشور است.
این اتفاق اگر بخواهد بدون ِ آگاهی انجام بشود به شعر یا نوشته لطمه می زند ولی اگر اندیشه ای بر آن حاکم باشد باعث ِ سهل شدن در جذب ِ همه گونه ی مخاطب میشود.
البته در شعر نیز شاهد این قضیه بوده ایم. مثلا شاعری مثل ِ "مریم هوله"
در کتاب ِ "باجه نفرین" در شعر ِ "تا لنگه کفش" می نویسد:
«... رهبر عزیز!
چگونه میتوانم به تو اعتماد کنم؟
تو اصلن شبیه ترمودینامیک نیستی
دهانت پر از ساچمه است
و از ...هایت
سیاهچالههای فضایی میریزد
چگونه میتوانی به من مهربانی کنی
وقتی پسرانت در آرزوی زنا جان میسپرند
و دخترانت به فاحشهخانههای پنج قاره تبعید میشوند...»
ولی آنچه مشخص است در شعر ِ "مریم هوله" اصلا پردازشی شاعرانه صورت نگرفته، من شعر را آسیب دیده میبینم، زیرا تصویرهای ارائه شده اصلا خواستگاه ِ یک شعر ِ ضد ِ دیکتاتوری نیست.
در شعر ِ "سرگشاده" از "داریوش مهبودی" نیز میخوانیم:
«نمایندهی محترم مجلس!/ من حرفهای زیادی برای نگفتن دارم./ یکی ش هم این است:/نه این نیست/ این دیگر جوهر استامپ نیست / خون برادران من است / اثر انگشت را / پای / نام/ تو / میکوبد / تا چهار سال بعد / اثر انگشت برادران مفقودم / خون / مرا / پای/ نام / تو»
مسائل ِ اجتماعی، کمبودهای موجود ِ آن، نام بُردن از عادات ِ ناشایست و یا تحمیل های ناپسند
و حتی افراد و کارهای آنها در شعر، در مواردی عرضه شده است اما نه آنچنان که حق ِ مطلب را ادا کند.
باز از "سعید بیابانکی" میخوانیم:
"چون که پروازها سر وقتند
سالن انتظار یعنی کشک
چون که بینش پژوه می خواند
اثر شاهکار یعنی کشک
محسن نامجو که خواننده است
بیژن کامکار یعنی کشک
کارگردان اگر که ده نمکی است
منشی و دستیار یعنی کشک
تا که یک سانت برف می بارد
کشور گازدار یعنی کشک
جیب ما را زدند از چپ و راست
هم یمین هم یسار یعنی کشک
تک جناحی اگر شود کشور
پس گروه فشار یعنی کشک! "
یا
"کسی آنجا نیوز می خواند؟
افتخاری هنوز می خواند؟!
خادم اینبار کشتی اش را برد؟
حسنی کوله پشتی اش را برد؟
رفته آیا به سمت ِ بهبودی
حرکات ِ سهیل ِ محمودی..."
"کار کی با براهنی داریم
ما که نسرین ثامنی داریم!...
سینمای یه قل دو قل خوب است
ایرج قادری به کل خوب است!
رشته ی من ز بیخ و بن الکی است
عشق ِ من سینمای دهنکمی است..."
کسی که امروز در ایران و این جامعه زنده گی میکند، میداند که اگر میخواهد دچار دردسر نشوند، باید کاری به منافع صاحب منصبان نداشته باشد، میداند که ممکن است قربانی ِ قدرت شود.
می داند که جامعه به سمتی پیش رفته است که "اقتصاد ِ قوی تر" مساوی ِ "شان ِ بالاتر" است.
در شعری از "داود ملک زاده" میخوانیم:
«خوش به حال برجهای تهران
كه همسايهی خدا شدهاند
و فكر میكنند
اگر يك روز
مهمان ناخوانده بيايد
از همسايهشان نان قرض میكنند...»
در یک دیدگاه ِ دیگر در ترانه ای از "یغما گلرویی" واکنشی شاعرانه میبینیم:
"دارن یه برجی میسازن
با ده هزار تا پنجره
میگن که قد برجشون
از آسمون بلندتره"
"شیرین ملک محمدی" در شعر ِ "اینجا تهران نیست، کوفه است"، فساد ِ موجود و ایجاد ِ رابطه ی دروغین با مذهب و خدا را هدف میگیرد.
حتی اگر شاعری در خدمت ِ حکومت ِ ظالم هم باشد می شود در لابه لای حرفهایش به این پی برد که او مشغول ِ آب کوبیدن است. زیرا او هم میداند رسالت ِ خود را به کمال نرسانده.
مگر نه آنکه: "غم ِ نان، هیچ عذری برای فاحشه گی هنر نیست"
ملک محمدی می سُراید:
« به خدا بگویید
آیا آنقدر کوچک بوده
که به کوچکی کاسههای ما هیچ نرسیده؟
شکمهای سیر با ایمان
به خدایتان بگویید.»
پس همواره چه جوانان و چه بزرگان ِ وادی ِ هنر ِ این سرزمین گوشه چشم هایی به مسائل ِ روز و دردهای مختلف ِ زمانه داشته اند.
اما چقدر کمبود و فقر دامن ِ ادبیات ِ ما را گرفته است، شما قضاوت کنید؟!
هم ادبیات ِ داستانی، هم ادبیات ِ شعر و ترانه، هم ادبیات ِ نمایشی و سینما ....
و در آخر بیتی از "پروین اعتصامی":
«حاكم شرعی كه به هر رشوه فتوا میدهد
كی دهد عرض فقيران را جواب ای رنجبر»
در پایان امیدوارم که این مطلب، برای خوانندگان و نویسندگان و شاعران مفید واقع شود.
"مجید"

