شنیدم باز هم گوهر فشاندی
که روشنفکر را بزغاله خواندی!
ولی ایشان ز خویشانت نبودند!
در این خط، جمله را بی جا نشاندی
سخن گفتی ز عدل و داد و آن را
به نان و آب ِ مجانی کشاندی!
از این نَقلت که همچون نُقل ِ تر بود
هیاهو شد! عجب توتی تکاندی!
سخن هایت ز حکمت دفتری بود
چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیکن پول ِ نفت و سفره ی خلق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریغا حرفی از جنگل نراندی!
چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش
سلامی هم به میمون می رساندی!
به گفته ی عباس معروفی این شعر از تازه سروده های "سیمین بهبهانی" است.
روزنوشت: سیمین بهبهانی را آنقدر که باید، نمی شناسم ولی شاعر بودنش را باور می کنم...
با "مردی که یک پا ندارد" باور می کنم! با "دوباره می سازمت وطن" باور می کنم! باور می کنم!
...به هیچکس نگو که من شاعری را از سر گرفتهام
هزار سال دیگر
علم پیشرفت میکند
و باستانشناسها
استخوانهای یک زن عاشق را تشخیص میدهند (معصومه ناصری)

