2008/8/9
اولین ها
لبخند می زنم
کمی نور می ریزم، کنج ِ حوصله ی ماه
ماه مرا می شناسد، من ماه را می شناسم
عاقبت از پدرم
قالب های یخ به ارث بُردم
حیف پدر تابستان مُرد
لبخند می زنم
این جا -بر عکس ِ آن جا-
همه چشم می گذارند
دنبال ِ یک نفر می گردند
کاش با ما هم بازی می شُدی
تا آن یک نفر تو بودی
لبخند می زنم
امروز روز ِ ما نبود
روز ِ زندگی هم که نبود
هر چه خوردیم مست نشدیم
کاش حداقل خسته می شدیم
بلکه خوابمان ببرد
لیلی امروز که زنگ ِ خانه امان را زد
نگفتیم مجنون پیش ِ ماست
مجنون به ما گفته بود:
"فقط روز ِ دادگاه!"
لبخند می زنم
بالاخره دست نویس های سهراب را پیدا کردم
همان شبی که ما با هم بودیم و من
آسمان را برایش سند زدم
و او نوشت: "آسمان مال ِ من است"
در حالی که تا قبل از آن می گفت:
"من به سیبی خوشنودم"
بگذریم! ... وقتی یافتم، نگاه کردم:
اول نوشته بود:
"چشم ها را باید بست"
جلوتر هم دیدم:
"چترها را باید شست"
قلم ها را زمین بگذارید و از این پس
همان ها را بنویسید که اول بود
همیشه "اولین ها" به حقیقت نزدیک ترند...
دیشب چشمان ِ خدا را گرفته بودم
وقتی دستم را برداشتم
دید شاعری مُرده است، لبخند زد
یک مُرده فقط می تواند قهقه بزند!
لبخند می زدم...
کمی نور می ریزم، کنج ِ حوصله ی ماه
ماه مرا می شناسد، من ماه را می شناسم
عاقبت از پدرم
قالب های یخ به ارث بُردم
حیف پدر تابستان مُرد
لبخند می زنم
این جا -بر عکس ِ آن جا-
همه چشم می گذارند
دنبال ِ یک نفر می گردند
کاش با ما هم بازی می شُدی
تا آن یک نفر تو بودی
لبخند می زنم
امروز روز ِ ما نبود
روز ِ زندگی هم که نبود
هر چه خوردیم مست نشدیم
کاش حداقل خسته می شدیم
بلکه خوابمان ببرد
لیلی امروز که زنگ ِ خانه امان را زد
نگفتیم مجنون پیش ِ ماست
مجنون به ما گفته بود:
"فقط روز ِ دادگاه!"
لبخند می زنم
بالاخره دست نویس های سهراب را پیدا کردم
همان شبی که ما با هم بودیم و من
آسمان را برایش سند زدم
و او نوشت: "آسمان مال ِ من است"
در حالی که تا قبل از آن می گفت:
"من به سیبی خوشنودم"
بگذریم! ... وقتی یافتم، نگاه کردم:
اول نوشته بود:
"چشم ها را باید بست"
جلوتر هم دیدم:
"چترها را باید شست"
قلم ها را زمین بگذارید و از این پس
همان ها را بنویسید که اول بود
همیشه "اولین ها" به حقیقت نزدیک ترند...
دیشب چشمان ِ خدا را گرفته بودم
وقتی دستم را برداشتم
دید شاعری مُرده است، لبخند زد
یک مُرده فقط می تواند قهقه بزند!
لبخند می زدم...
روز نوشت: شعر نوشتن لذتی است که نه تنها مشابه ندارد بلکه از همه ام سر تر است. اندازه ندارد.
در حال ِ نوشتن ِ دست نویس هایی هستم به نام ِ "مرگ نامه" که نوشته هایم به علاوه ی چندین تکه شعر از شاعران ِ خوب است... این مرگ نامه ها قسمت-قسمت اند که روزی آن ها را این جا منتشر خواهم کرد.
جمله ای از آن نوشته ها:
"و عجب قبرستانی می شُد زندگی، اگر مرگ نبود!"
مجید
+ | موضوع : شعر و ترانه | نوشته شده توسط مجید در 0:22 |

